ماجرای پول خرد...

می گفت: چندسال پیش، یه روز، اول صبحی، یه پیرمردی، سوار تاکسی ام شد؛ اون موقع، کرایه مسیری که من کار می کردم، ۲۵ تومن بود. بعد رسوندن، یه هزاری، از توی جیبش درآورد و گفت: بفرمایید. گفتم: عموجان پول خرد بده. گفت: پول خرد ندارم؛ پول خردو شما باید بدین نه من. گفتم: آخه پدرجان من اول صبحی، پول خردم کجا بود؟! آخِرش، گفتم: عموجان به سلامت؛ نمی خواد پول بدین. گفت: نه باید حساب کنی. یه لحظه، یادم افتاد که یه روز قبلش، از یکی از دوستانم توی بانک، یه کیسه، پول خرد به مبلغ هزار تومن گرفته ام. با آرامش خاطر، بهش گفتم: باشه حساب می کنم؛ هزاری رو ازش گرفتم؛ در کیسه رو باز کردم؛ یه ۲۵ تومانی از توش برداشتم و بقیه رو بهش دادم. گفت: اینا دیگه چیه؟ گفتم: بقیه پولته دیگه؛ نه صد و هفتاد و پنج تومان. هنوز ۷۵تومان توی دهنم منعقد نشده بود که کیسه پول رو کوبید روی سرم! پلاستیک، پاره شد و همه سکّه ها ریخت. دیگه اعصابم، حسابی خط خطی شده بود. کشیدمش پایین و باهاش گلاویز شدم. بعد از جمع شدن مردم و تموم شدن غائله، مستقیم رفتم خونه. دیگه اون روزرو کار نکردم. آخِرشب، وقتی داشتم سکّه هارو از داخل ماشین جمعشون می کردم، همون هزاری رو دیدم که ازش گرفته بودم. حالا مونده بودم چه طوری پیداش کنم... بیچاره پیرمرد.

ماجرای پول خرد...