دستم را به سمتت دراز و صورتت را لمس میکنم لبخندی رو لبانمان نقش میبندد چشمانت جاذبه خاصی دارد که مرا مجذوب خودش کرده .ناگهان تمام افکار منفی به سمت ذهن به دفایم حمله ور میشوند و خنده لبم را پاک و اشک را بر گونه هایم جاری میکنند.افکاری که هر لحظه مانند خوره به جانم می افتد. دستت را روی گونه ام میکشی و اشکم را پاک میکنی سیگاری را روشن میکنم بر لبم بوسه میزنی و سیگارم را خاموش کرده و یاداور قولی که داده ام میشوی چقدر زندگی در کنارت بی دغدغه و زیباست.دستم را به قصد نوازش کردن موهایت دراز میکنم اما همه چی پوچ میشود حتی تو.
از خواب بیدار میشوم 1 سال گذشت اما من هر شب خواب اخرین روز را میبینم. همیشه محکوم به بد قولی بودم اما حالا من تبرئه میشوم تو قول ماندن دادی و نماندی من قول نکشیدن دادم و نکشیدم. دستم را به سمت قهوه ام دراز میکنم سرد شده بود ،قهوه سرد دوست نداشتم چون از نظرم تلخی اش بیشتر میشد ،اما بعد از رفتنت مدام قهوه سرد میخورم چون کسی نیس قهوه سرد شده ام را گرم کند و با دلگرمی تمام ان را برایم بیاورد . افکارت در مغزم ریشه کرده انقدر که جز تو به چیز دیگری توانایی فکر کردن ندارد هر ثانیه هر دقیقه هر ساعتی از شبانه روز در فکرتم.قهوه ام را سر میکشم تلخی اش از زندگیم ام کمتر و قابل تحمل تر است ،نگاهی به عکس هایمان میکنم چقدر در کنارت حالم خوش بود اما حالا،حال تو در کنار دیگری خوش است. تیغ را در دستم میگیرم شاید این تیغ بتواند مرا از خاطراتت جدا کنددستم را روی رگ برجسته ام میکشم پشت بندش تیغ را
همه عکاس هایمان خونین شد و همه جا سیاه :)
1404/06/14