مهاجرت - فرار بزرگ

‌Berlin Gate
‌Berlin Gate

واقعا چیزی که مشخصه و با تمام وجودم درکش کردم, برای من مهاجرت ترک ساده وطن (هتل) نبود. من مثل خیلی های دیگه از یه جایی از نوجوونیم شروع کردم به کلنجار رفتن با محیط دورم و زیر بار نرفتن هر چیزی که میخواست بهم قالب و چارچوبی رو بقبولونه. از مدرسه اخراج شدن. سه ترم مشروطی دانشگاه و انصراف از دانشگاه. روابط عاطفی که تمام قلب و روانم رو منفعل کرده بود. خانواده ای که روی دوش اون ها ایستادم ولی کلی دل شکستگی و جنگ سرد بینمون هست. من چیزی رو که برای بقیه شاید درست کار میکنه رو نمیتونستم برای خودم قبول کنم. و با اصل خیلی چیز ها مشکل ندارم. خیلی از هم دوره ای های من توی بهترین دانشگاه های دنیا الان دارن دکتری میخونن و من از کل سیستم آموزشی ایران یه فوق دیپلم دارم.

مهارت های مهمی تو زندگی هست ولی تو این ۲۶ سال از زندگیم, کله شق بودن بهترین کمک هارو بهم کرده. من آدم باهوشی نیستم. حافظه جالبی هم ندارم. ولی به چیزی که علاقه دارم اهمیت خیلی جدی میدم. تو راهم مسخره شدم. کم اهمیت جلوه داده شدم. افسرده شدم. خود خوری کردم ولی یه چیزی دوباره بهم اجازه داد که ادامه بدم و بهتر و بیشتر یاد بگیرم. همه ی این تمسخر ها و بلند شدن ها با من کاری کرده که اگر به طرز احمقانه ای تو چیزی اشتباه کنم و کسی با تمسخر تمام بهم مشکلم رو بگه حتی ذره ای ناراحت نمیشم و خوشحالم که میدونم اشتباه کردم و باید درستش کنم.

من یک بار از بابلسر به تهران مهاجرت کردم. تلاشمو کردم که تو مازندران کار بکنم و پیشرفت کنم. ولی از هر کاری به کار دیگه ای که میرفتم هیچ درامدی برام نداشت. همین جوری سر خورده تر و افسرده تر به کار بعدیم میرفتم و شکست های بد تری میخوردم. چه از لحاظ فنی و کاری چه از لحاظ روحی. برای من اون روز ها تلخ ترین سرمایه گذاری ها روی خودم بود. روزایی که کلاس های فشرده آیلتس رو با استاد عزیزم رضا خرمیان میگذروندم. روزایی که بین فواصل شهری همش داشتم تو تبلت چیز جدید یاد میگرفتم. شبایی که به خودم قول میدادم تا این مشکل درست نشه نمیخوابی یا تا این چیزو نفهمی به تحقیقت ادامه میدی. کتاب هایی که واقعا درکش برام سخت بود و برای فهمیدن یه جملش مجبور بودم کلی سرچ کنم تا از ذهن آدم های دیگه و نوشته اون ها به قضیه نگاه کنم تا شاید متوجه بشم منظور نویسنده کتاب چی بوده. روزایی که با انرژی کار میکردم و استرس بعد از آب بیشترین جز تشکیل دهنده بدن من بود.

افسردگی و اضطراب با دانش و مهارت کم من در ارتباط با آدم های دورم از من تصویر خیلی بدی ساخت. هنوزم که هنوزه مهارت کافی برای ایجاد ارتباط بین آدم های دورم رو ندارم ولی خب دوست دارم تغییر کنم. ولی هر وقت از من میپرسن که چرا از ایران اومدی دوست دارم بگم بخاطر پیدا کردن آرامش. یک سال آخری که تهران بودم درامد خیلی خوبی پیدا کرده بودم که فکر نمیکنم اینجا هیچ وقت به اون رقم برسم با کارمندی. ریموت کار میکردم و یا پروژه ای. ولی آرامش مالی خیلی کوچیکتر از آرامش درونی هست. من یه آدم خسته از اجتماع دورم با هزار یک مشکل دستو پنجه نرم میکردم که هیچ مهارتی هم در مقابل مشکلات اجتماعیم نداشتم. ناشیانه ترین برخورد ها رو میکردم و صدمات روحی مالی زیادی داشتم.

مهاجرت از بابلسر به تهران و از تهران به برلین برای من که تو هر دو تا کیس متاهل بودم خیلی سخت بود. ولی بیشترین سختی رو همسر عزیزم کشیده. دوری های طولانی و خانواده هایی که هیچ چیز از ما رو قبول ندارن و همچنان ما هستیم و زندگی دو گانه یکی در شهری که هستیم و یکی در شهر خانواده هامون. برای من آرامش یعنی رسیدن به اون چیزی که ندای درونت بهت میگه. چیزی که زهرای من و همین طور من خیلی وقته سرکوبش کردیم. اگر من رو بشناسید همیشه شبیه بچه های ۱۴ ساله هستم که دوست نداره شبیه آدم های بالغ باشه. ولی سرخوردگی ها و‌ آسیب های زیادی هم داشتم از این طرز برخوردم برای دیگران و خودم.

از این پاراگراف های تلخ و نچندان پراکنده ی من ذهن آشفته و روح کدرم رو میبینید. بزارید یه سیگار بکشم میام. دلمردگی رفقا. درد من دل مردگیه. تاریکی و بی هدف شدن. نمیدونی به کدوم سمت بری تا خوش حال تر باشی. تشنگی برای خوشحالی. و باز هم میشنوی از دوروبریات که تو فرار کردی به جلو به جای حل مسئله. باشه بابا. منم همیشه میگم از ایران فرار کردم.

شاید سال پیش بود که نزدیک ترین حالت ممکن رو به مهاجرت به استکهلم پیدا کرده بودم. هفته ها مطالعه الگوریتم ها و سوال های مصاحبه و کتاب های فنی و قبول شدن مصاحبه. منتظر موندن برای ویزا و رد شدن و پژمرده شدن عزیزترین آدم زندگیم. زهرای من جلوی چشمام آب شد. منم مونده بودمو آوارگی با سنگینی غم همسرم. شروع کردم به فرستادن رزومه. شاید ۵۰۰ تا رزومه فرستادم و ۵۰۰ بار رد شدم. تو همین مدت یکی از دوستانم بهم راهی رو پیشنهاد داد که قبلا هم شنیده بودمش ولی این دفعه جدی گرفتمو به ویزای آلمان ختم شد. ریکروتر recruiter ها آدم هایی هستن که برای شما کار پیدا میکنن و از شما حق ندارن پولی بگیرن. بعد از این که شما با شرکت قرار داد بستید از شرکت پولی خوبی میگیرن. هرچی حقوق شما بیشتر باشه سود اون ها بیشتر هست. ولی خب با هر دوز و کلکلی هم که شده دوست دارن از شما پول در بیارن پس سعی میکنن تا حدی که شده همه فرایند رو خوشایند جلوه بدن به هر دو طرف قضیه. شمایی که دنبال کار هستید و شرکتی که دنبال نیرو هست.

من خیلی خوش شانس بودم و هم تا خرخره توی دردسر. دو روز قبل از پروازم به برلین از شرکتی که باهاش کار میکردم و اسپانسر ویزام شده بود اخراج شدم ولی بهم گفتن بیا و ادامه بده و دنبال کار باش. قبل پرواز با دوستام خدافظی کردم. همشونو بغل کردمو ازشون خواستم هوای زهراو داشته باشن. روز اولی که به برلین رسیدم فرود اومد دنبال فرودگاه و رفتیم خونش. الی بهم کارت مترو و تردد شهری رو داد که سه ماهی ازش استفاده کردم. البته هنوز تشکر خیلی به جایی از این لطفی که بهم داشتن نکردم و منتظرم به وقتش یه تشکر کنم که حد اقل بتونم تو چشمشون راحت تر نگاه کنم. شبش رفتم خونه ی احسان و دو ماهی اجازه داد پیشش باشم تا یه کاری پیدا کنم. تمام تلاشم رو هم بکنم از پس لطف احسان بر نمیام. این آدم ها منجی من بودن تو بدترین روز های مهاجرت و هرجور تشکر کنم چیزی از لطف و بزرگی اونها رو جبران نمیکنه. اون روز ها شاید ۲۰۰ ۳۰۰ یورو سیگار کشیدم. ( خانواده عزیزم که این مطلب رو میخونید. من یک ساله سیگار میکشم. اون مبل تو خونم رو هم من سوزوندم نه رفیقام )

به طور مکرر مصاحبه ها رو تو برلین رد میشدم تا وقتی که رفتم سراغ شرکت lendis.io. سی تی اوشون بعد از رد کردن من پنج دقیقه باهام صحبت کرد و من هم سعی کرده بودم از همه رد شدن ها درسی بگیرم. از اون روز به بعد مصاحبه هام خیلی خوب پیش میرفت و داشتم به قرار داد نزدیک میشدم. نهایت با شرکت zizoo.com به نتیجه رسیدم و این بزرگترین خوش شانسی من بود بعد از گرفتن ویزای آلمان. شرکتی که مالتی نشنال هست و آدم های خونگرم زیادی اونجا دورمن. ازم راضین و من هم همه تلاشم رو دارم میکنم که تصویر خوبی داشته باشن ازم. الان که این مطلب رو مینویسم اجازه کار گرفتم در آلمان و حساب بانکی دارم. سیستم بروکراسی اداری آلمان کند پیش میره و همه چی منوط به داشتن یک خونه یا یک اتاق هست. با اجاره اتاق و ثبت آدرسم تو اداره ی آلمانی تازه تونستم وقت برای اجازه کار و باز کردن حساب بانکی بگیرم. بعد از استخدام در zizoo سعی کردم یکم خوشحال تر باشم. یه سفر به هلند رفتم. دریاچه های دورو بر برلین رو دیدم و الان هم منتظر اولین میت آپ ری اکت رو تو برلین شرکت کنم. منتظرم همسرم بره برای مصاحبه سفارت در این هفته و خونمون رو در تهران تحویل بده و بیاد پیشم. تنهایی برای من که این همه دلمردم اینجا خیلی سخت میگذره. گریه های همسرم برام خیلی گرون تموم میشه. باید بیاد و یک دل سیر خودمون باشیم و خوش بگذرونیمو به چشماش زل بزنم.

دریاچه شیطان - برلین
دریاچه شیطان - برلین
آمستردام
آمستردام

در ضمن. من دیگه هیچ وقت دوست ندارم برای زندگی به کشتارگاهی برگردم که هواپیمای اوکراینی رو با موشک نظامی به خون کشید و سه روز تمام در موردش دروغ گفت. اینجا بین ایرانی هایی هستم که برای من مهربانی بی حدو اندازه ای داشتن. اشک میریزمو مینویسم. مادرم. پدرم. شما من رو به اینجا رسوندین. با همه دعوا ها و فریاد ها گریه هایی که کردیم. من روی شونه های شما ایستادم. و زهرای من. کسی که تو همه ی سختی ها و شادی باهام بودی. دوستت دارم و منتظرم بیای و همه چیز رو از نوع شروع کنیم.

این آهنگ هم دلیل بغض شکسته این روز های منه

https://open.spotify.com/track/1HVSEcBlRVV12yVx9F2SiL

گنجشککای بی نام و نشون

پرنده های بی همزبون

بهتره دیگه برید خونتون

دردتون نخورد به دردمون

کم زدنتون بستنتون ها ؟

کم توو قفس کردنتون باز ؟

اومدین اینجا واسه پرواز

کم نکرده کردن گردنتون ؟

ازینجا مثل غریبه برین

ازین شهر واسه همیشه برین

برین دنبال یه شهر بهتر

شاید به امید یه نتیجه برین

از سرتون زخم ِ بدنتون

غمتون نوکتون جیک جیک صبحتون

ترس تو شبتون و حبس نفستون

نفسم گرفت

برین یه جایی که ترسی نداره

واسه پرواز مرزی ندار

کلاغ ولگردی نداره

هیچ غمی و ترسی نداره

یه جایی که همه منظره ها خوبن

آدما وقتی وا میشن پنجره ها خوبن

کور و نگاه خوبن، لال و صدا خوبن

شاپرکا خوبن، شاه و گدا خوبن

بریم یه جا که ته قصه بی کویره

دور از سینه های آزاد که دشنه میدریدش

یه چند صباحی بو تشنگی نگیره

میشه بریم یه جا زندگی نمیره

نه کار ما نی

آسمون دولت پرواز بال ما نی

نشونی ما همون خنده های مُرده س

چیزی جز این فریاد نام ما نی

برین اما نمیخواد

این سفر کدوم و کجا نمیخواد

توو این سرما دستام چه تنهان

اگه توو ترسی ازت ها نمیخواد

برین اما نمیخواد

این سفر کدوم و کجا نمیخواد

توو این سرما دستام چه تنهان

اگه توو ترسی ازت ها نمیخواد

من که دیگه پیرم از این حرفا سیرم

یه جورایی گیرم شما برین میرم

برین برین این قفس رو بشکونین

برین سلام منو به نفس برسونین

شاید یه روز جای شبیهم رو داشتین

یه جایی با هم قرار پریدن گذاشتیم

این خطا که میگن مرزن ندیدین

بدون هیچ التماسی ارزن خریدین

تلخ نشینین انقد سخت نگیرین

رو سیم برق نشینین

کوچیکین ظریفین میمیرین

هرچقد عزیزین غریبین

میبینین سخته

این نفس تنگتر از خودِ تنگه

این نفس ننگ تر از خود ننگه

وقتی یه لحظه حسی توو وجود تو نیست که بخنده

سخته

شاید یه روزی همتون مامان داشتین

کلی مهر با وجود آذر یه آبان داشتین

درد ندیدین و دردی دردتون نشد

سردتون نشد به دستتون نخورد تیر

پاتونم نکرد گیر

شاید آزادی رو فقط نگفتین

شاید دیدینیش حسش کردین

انجامش دادین بدون هیچ ترسی

گنجشککای بی نام و نشون

پرنده های بی همزبون

منم نام و نشونتون

منم همزبونتون

درسته باهمدیگه یه کمی فرقو داشتیم

خسته بودیم کوفته بودیم ولی صبرو داشتیم

شاید یه روز جای شبهیم رو داشتیم

یه جا باهم قرار پریدن گذاشتیم

دور از اونجا که رویا یه مُرده س

پرواز توو تسخیر خفاش لنکته

دور از خیال جریان توو رودهای آزاد

توو اونجا که دریا یه مُرداب گنده س

کل زندگی رو انشاء کنیم به درد

هم هنو نمُرده املاء کنیم که هست

آسمون یعنی رقص فوجی از ما

با پروازمون امضاء کنیم شکست

برین اما نمیخواد

این سفر کدوم و کجا نمیخواد

توو این سرما دستام چه تنهان

اگه توو ترسی ازت ها نمیخواد

برین اما نمیخواد

این سفر کدوم و کجا نمیخواد

توو این سرما دستام چه تنهان

اگه توو ترسی ازت ها نمیخواد

این قفس ننگ تر از خوده ننگه


شاید قسمت های بعدی رو هم بنویسم در مورد جزیات آلمان و تخصصی تر در مورد رزومه نوشتن و کار پیدا کردن ولی فعلا وقتی نیست برای من و کم تجربم در برلین. ممنون که خوندین و وقت گذاشتید.