سه بار فیلم پرسپولیس را دیدم

پرسپولیس انیمشین سیاه و سفیدی است که از خاطرات مرجان ساتراپی ساخته شده است. این فیلم را در سال‌های ۹۴، ۹۶ و ۹۸ دیدم با سه تجربه و برداشت کاملا متفاوت. حالا می‌توانم بگویم این فیلم به خودشناسی‌ام کمک کرد.

اولین بار

بار اولی که این فیلم را دیدم از خلاقیت‌های نمایشی‌اش خوشم آمد اما فیلم آنقدر گیرا نبود که تا آخر فیلم را دنبال کنم. حس کردم خودم مشکلات زیادی دارم و دیدن مشکلات بیشتر حالم را بهتر نمی‌کند. برای همین وقتی حوادث اصلی‌اش را فهمیدم، کنجکاوی‌ام از دست رفت.

تماشای دوم

بار دوم در یک کافه مرکز شهر کوچک نایمخن در هلند بود. بعد از ظهر توی اتاق کار وحید در دانشگاه نشسته بودیم. وحید گفت «کافه دانکن امشب یک فیلم ایرانی پخش می‌کند: پرسپولیس» این را از یکی از دخترهای پاکستانی شنیده بود. اول دست بسرش کردم. حوصله حس خوبی نسبت به پرسپولیس نداشتم. انیمشن سیاه و سفید آن هم با رگه‌های تیز و گزنده‌اش!

شب همراه وحید رفتیم. کافه پر شد؛ وسط آن کافه بزرگ را پرده کشیدند تا حدود ۴۰ نفر کنار هم به تماشای فیلم بنشینند. آدم‌ها را تک و توک می‌شناختم؛ هم‌خوابگاهی، همکلاسی و آشناهای دیگر که با هر کدام یک جور ارتباطی داشتم. مضطرب شدم چون عموما ما از زندگی شخصی یا وضعیت ایران حرفی نمی‌زدیم جز به خوبی. این کار بهترین روش با حفظ وجهه است. تماشای فیلمی که به نوعی زندگی شخصی ما ایرانی‌هاست در جمع بین‌المللی واقعا خوشایند نیست.

فیلم روایت زندگی مرجان ساتراپی است اما احتمالا هر کدام از ما ایرانی‌ها یک چیز مشترک با آن داریم. از ۱۳۵۰ و با تظاهرات خیابانی شروع می‌شود، با اعدام‌ها و کشتارهای شاه و به انقلاب می‌رسد. دلم نمی‌خواست دوستانم از ملیت‌های دیگر جو اوایل انقلاب و رفتارهای کمیته را ببینند. هنگامی که آن انقلابی به مادر مرجان توهین می‌کند درد دارد. انگار داشت به مادر خودم جلوی دوستان برزیلی، هلندی، مصری، ایتالیایی و بقیه توهین می‌کرد.

اما درد اصلی وقتی است که مرجان زندگی‌اش را در خارج از ایران ادامه می‌دهد. تحقیر، سردی، بی‌اعتنایی و درد غربتی را که به تصویر می‌کشید کامل حس می‌کردم؛ حتی خودم هم گاهی رفتارهای مرجان را داشتم. هیچ وقت با کسی در مورد آن دردها حرف نزدم. حالا آن فیلم سرزخم را برمی‌داشت. چندین بار ناخودآگاه و از ته دل گریه کردم. لعنتی همزاپنداری عمیقی با او داشتم. گریه‌ها سبکم کرد.

تصویر اسکلت مجسمه آزادی و خانواده‌ عیال‌وار طبقه متوسط اوایل انقلاب
تصویر اسکلت مجسمه آزادی و خانواده‌ عیال‌وار طبقه متوسط اوایل انقلاب

دیدن فیلم داخل و خارج از ایران دو تجربه کاملا متفاوت بود. زهرش قوی‌تر و تلخی‌اش گزنده‌تر شده بود. بعد از فیلم کافه‌چی موسیقی نرم و ملایمی با اشعار سهراب سپهری گذاشته بود. خودش هم ایده‌ای نداشت این آهنگ چیست یا از کجا آمده فقط می‌گفت «قشنگ است، خوب است!»

تا پاسی از شب با دوستان ملیت‌های دیگر گفتیم و خندیدیم تا که از کافه بیرون‌مان کردند. نظرات دیگران در مورد فیلم ساده‌تر و سبک‌تر بود. بحث خیلی زود از فیلم گذشتد و به موضوعات دیگر کشید.

تماشای امروز

امروز همراه با شاگردم برای تمرین فرانسه دوباره فیلم را دیدیم. نگاه منطقی‌تری داشتم. عادی‌تر، ساده‌تر، کمتر احساسی. به ارتباطات و منطق داستان بیشتر توجه کردم. دنبال چیزی بودم که ورای داستان در جریان بود، مثلا دلیل خشونت‌ها یا محرک‌ها. مثل مرجان پایان فیلم، به این فکر می‌کردم که باید چکار کرد.

شهامت مرجان ساتراپی را در مواجهه با نقاط تاریک زندگی‌اش تحسین می‌کنم. او با شوخی و طنز همه را توضیح داد. من چقدر حاضرم زندگی‌ام را با همه نقاط تاریک‌اش روی صحنه ببرم؟ چه معنایی به آن‌ها می‌دهم که برای مخاطب مفید باشد؟

امروز در انکار یا خشم هویتم نبودم، می‌خواستم چیزی از این اتفاقات یاد بگیرم.




قبلا در مورد تجربه لحظه پذیرش گفته بودم. آن کافه هم نوعی پذیرش من از هویت خودم بود. اگر بخواهم با مراحل پذیرش رنج بگویم، امروز از انکار، خشم و ناراحتی (افسردگی) گذشته بودم. بیشتر در پی این بودم که چه معنایی می‌توانم از این اتفاقات و رویدادها بگیرم.