بگذار سر به سینه من تا که بشنوی

صبح‌دم کلمات سرگردان با من بیدار شدند؛ دهانم را می‌جستند. ای کاش برایتان می‌نوشتم. سبک می‌شدم، سبک‌تر از شب قبل. خواب‌آلود شال و کلاه کردم رفتم سمت دانشگاه علوم پزشکی اصفهان، سرکارم. در راه آش آبادان و حلیم گرفتم؛ همکارها صبح مهمان من بودند. در اتوبان که افتادم دوباره فکرها شروع شد. به گذشتن از زندگی فکر می‌کردم. گذشتن از امید، از آرزوها، از همه پیوندها. به کوه صفه که می‌رسم، شهر زیر پایم است. وارد دانشگاه شدم و قاطی کارهای روزمره گم شدم.

تصویر شهر از کوه صفه
تصویر شهر از کوه صفه

بعد از ظهر از دانشگاه که زدم بیرون مستقیم رفتم آبی سفید. ذهنم جای دیگری بود. تا قبل از حرف‌های دیشب همه چیز روبراه بود.

شب قبل در مسیر خانه‌ام، یکی از بچه‌ها را می‌بردم که برسانم. درست خاطرم نیست حرف‌هایمان از کجا شروع شد. داشت از کار قبلی‌اش، نمره پایان‌نامه‌، پشتکارش، دانشگاه و دوستی‌هایش می‌گفت. نهایتا رسید به یک یارویی که هفت تا دوست دختر داشت و به رشد حرفه‌ای او هم خیلی کمک کرده بود. این یکی را بیش از همه توضیح داد؛ کنجکاوی نکردم که چیزی بپرسم. حالا او عقل‌ش نمی‌رسد هر چه می‌خواهد می‌گوید، من که عاقلم چرا باید فضولی کنم؟

در دنیای خودش سیر می‌کرد؛ من هم سرم گرم کوچه پس کوچه‌های سیچان و جلفا بود که به ترافیک نخوریم. تا این که گفت: «آن پسر هم رفت با دختر آفتاب مهتاب ندیده ازدواج کرد، بچه‌دار شد! والسلام!» حرف‌هایش که ته کشید وسوسه شد چیزی بپرسد. چند بار حرف‌ش را مزه مزه کرد؛ مِن‌مِن‌کنان پرسید «از فلانی بپرسم؟ چی شد؟» من آدم بپیچانی هستم اما در آن لحظه داشتم به چیزهای دیگری فکر می‌کردم.

به این فکر می‌کردم که «خاطرات بد زیاد هم که در دل بمانند تبدیل می‌شوند به سنگ یا عقده. سربار روح می‌شوند» اما قرار نیست در زندگی هر کسی حرفم را بفهمد. در آن چند ثانیه حتی به پنتاگون هم فکر کردم که بعد از مدتی اسناد سری‌اش را عمومی می‌کنند. با خودم گفتم آن خاطرات سوخته‌اند، می‌ریزمشان در آب. هر چه بادا بادا. بعد حرف‌های دلم مثل دانه‌های تسبیحی که بندش بریده شده باشد ریخت روی سنگفرش جلفا.

نیم ساعتی چرب‌تر گفتم؛ یک جاهایی برای خودم هم تازگی داشت. انگار ما یک جاهایی اینقدر گرم زندگی هستیم که زندگی را فراموش کرده بودم. این جور بگویم، تا از بیرون نگاه نکنیم یا برای کسی تعریف نکنیم خودمان هم به همه زوایای زندگی آگاه نیستیم. آن صداهای لعنتی را که درون سرم می‌پیچید برای اولین بار گفتم. خوشبختانه در ماشین آدم‌ها همه جلو را نگاه می‌کنند و چهره هم را نمی‌بینند. همین خودافشایی را راحت‌تر می‌کند.

آگاهی رفتار عجیبی دارد؛ هم‌زمان که آزارت می‌دهد، آزادت می‌کند. بعد از آن آتش‌فشانی در دلم آرام گرفت. یک انرژی زیادی آزاد شد. آدم وقتی تعریف می‌کند تازه می‌فهمد تحت چه شرایطی بوده و چه چیزی را تحمل می‌کرده. انگار لازم بود از بیرون نگاه کنم. فاصله که گرفتم بهتر دیدم. دیدم لبه پرتگاه بودم و زنده ماندم. اولش مثل احمق‌ها ناراحت بودم. خودم را بی‌کس و کار می‌دیدم؛ انگار قبلش خیلی همه با من بودند. جدا چرا کسی باید چنین توهمی بزند؟ این‌ها دیگر مهم نبود؛ همه حرف این بود که من زنده ماندم و پوست‌کلفت‌تر شدم. همین کافی بود؛ هر چیزی بیشترش حرف اضافه.



متن انسجام کافی را ندارد. امروز فردا اصلاحش می‌کنم؛ اصلاح نشد پاکش می‌کنم. ببخشید