تمرین‌هایی برای نوشتن و نویسندگی: رستم شیخ

همه کسانی که این نوشته را می‌خوانند سودای نوشتن در سر دارند اما به هر دلیلی که بر کسی مکشوف نیست کمتر دست به قلم می‌برند. شاید به کمال‌گرایی چسبیده‌اند یا آن که از آن طرف بام افتاده‌اند و نوشته‌هایشان را آبکی می‌بینند. بعضی از نوشتن می‌ترسند یا خجالت می‌کشند. هر دلیلی که دارید، من درک‌تان می‌کنم. می‌فهمم که شروع نوشتن چقدر سخت و نفس‌گیر است. بی‌تعارف بگویم، من هم سخت قلم به دست می‌گیرفتم و می‌گیرم اما در زندگی اتفاقاتی افتاد که اساسا نگاهم به نوشتن را تغییر داد. با اولین‌شان در دوره راهنمایی شروع می‌کنم.

از ادبیات فراری‌ام

به لطف آموزش و پرورش عقب‌مانده کشورمان، بر همگان مشخص است که نوشتن کار خزعبلی است. وقتی مهندس داغ است، عمو و زن‌دایی عشق ریاضی و فیزیک می‌شوند. وقتی درآمد نجومی پزشکان سر زبان‌ بیافتد، خاله و خان‌باجی مدام می‌گویند برو تجربی. برای وکالت هم دانستن احکام و قوانین کافی است. جدا نوشتن چه گلی به سر ما می‌زند که برایش دست به قلم شویم؟ جواب این سوال شخصی است؛ برای من حس خوبم به ادبیات و نوشتن از کسی می‌آید به نام آقای منصوری.

آقای منصوری معلم ادبیات فارسی، املا و انشای ما بود. با آن قیافه جدی و اتوکشیده، من او را کاریکاتوری زنده می‌دیدم. وقتی برایمان از رستم می‌گفت انگار رستم دوباره زنده شده است. بلند و بااقتدار می‌خواند:

چنین گفت رستم به اسفندیار .. که کردار ماند ز ما یادگار
کنون داده باش و بشنو سخن .. ازین نامبردار مرد کهن

چنان با ابهت شعر می‌خواند که ما آن مرد کچل لاغر مردنی را فراموش می‌کردیم و مجذوب حرکات بدن و طنین صدایش می‌شدیم. یکبار هنگام شعر خواندن چنان با جذبه نگاهم کرد که از نیمکت افتادم؛ برخلاف معمول هیچکس به من نخندید. همه نگاه‌ها رو به کوه آهن بود!

شود کوه آهن چو دريای آب... اگر بشنود نام افرسياب


من رستم منصوری را دوست داشتم چون مثل همه ما کیک و کافی‌کولا می‌خورد و فقط آروغ بعد غذایش مثل غرش شیر بود. آن زمان قهرمانی بی‌ادب می‌خواستم، کسی که مثل من باشد، آروغ بزند، کتک‌کاری کند و پوز بقیه را به خاک بمالد. من و رستم مثل هم بودیم؛ می‌پیچاندیم، می‌چلاندیم، می‌زدیم و می‌شکستیم. ما با هم جهان را فتح می‌کردیم.

تو امروز می خور که فردا به رزم .. بپیچی و یادت نیاید ز بزم

حالا که این‌ها را گفتم تازه می‌فهمید چرا چهره همیشه جدی و ابروهای درهم منصوری برای ما قشنگ بود. با این که همیشه اخم و تخم می‌کرد و به ما فحش و فضاحت می‌داد تحسین‌ش می‌کردم. از دید یک بچه راهنمایی همه این‌ها نشان فضل و کمالات بود چون مدتی بیروت زندگی کرده بود و همه کسانی که خارج زندگی می‌کنند باید جدی باشند تا گلیم‌شان را از آب بالا بکشند. حتی وقتی به ما می‌گفت: «شما در زندگی‌تان می‌خواهید چه غلطی بکنید؟» و خودش جواب می‌داد: «کسی که ادبیات نخواند هیچ غلطی نمی‌کند.» من همیشه تحسین‌ش می‌کردم و آن را به حساب اراده و پشتکارش می‌گذاشتم چون داشت به ما بچه‌های تخسِ بی‌ادب، ادب یاد می‌داد.

من تشویق شدم

نقطه عطف زندگی‌ام جایی اتفاق افتاد که رستم منصوری به احترامم از صندلی بلند شد، کلاه شاپوی‌اش را از سر کچل‌ش برداشت و برایم دست زد. منِ متقلب آنجا در پوستم نگنجیدم. قرار بود برای انشا، «نامه‌ای به یک دوست» بنویسم. از توی گل آقا، متنی پیدا کردم با عنوان «نامه‌ای به باد»؛ عینا کپی کردم. نویسنده با باد درد و دل می‌کرد که همیشه برای بقیه ثروت و دارایی می‌آورد، آن وقت آن یک شلواری که داشته را برده و حالا نویسنده بخت‌برگشته نمی‌داند چه خاکی به سر کند. سهم ما از باد همیشه آت آشغال بود. نهایتا هم به این می‌رسید که «باد آورده را باد می‌برد». حین خواندن صدای خنده بچه‌ها را می‌شندیم. تمام که شد تحسین را در چشم‌شان دیدم. آن روز من از احترام دوستان و رستم منصوری خرکیف شدم و به خودم گفتم نوشتن چه حالی دارد!

مهم‌ترین هدیه منصوری به من عادی کردن ادبیات و نوشتن بود. منصوری گفت: «می‌خوای رستم دل‌پیچه بگیره، خوب بفرما این پهلوان، این هم دستشویی. حالا توصیف کن رستم چکار می‌کنه.» یکی از تمرین‌های ما توصیف آدم‌ها در موقعیت‌های مختلف بود. من آن زمان حالی‌ام نمی‌شد داریم چکار می‌کنیم اما حالا می‌فهمم که داشتیم شناسنامه شخصیت داستان تحلیل و طراحی می‌کردیم.

او فقط یک رستم منصوری به ما نشان داد؛ بعد گفت «رستم هر کسی با دیگری فرق دارد؛ هر کس رستم خودش را دارد.» بیل گیتس و استیو جابز ما رستم دستان بود. رستم شیخ محترم بود. مردی از تبار نیکان، انسانی فرهیخته، موجودی شریف. قطعا من با شیطنت‌هایم همه را ذله کرده بودم، که رستمِ من قطعا آن‌ها را هم داشت، اما من به عنوان نویسنده داستان دلم می‌خواست رستمی آبرومند به خواننده نشان بدهم. شما به زبان امروزی می‌گویید: «حقیقت مهم نیست؛ مهم برداشتی است که نویسنده از واقعیت دارد.» اگر آن زمان این را به من می‌گفت رم می‌کردم، نمی‌فهمیدم اما او در عمل جوری حالی‌ام کرد که عاشقش شدم.

رستم شما چه شخصیتی دارد؟

شما هم یکبار رستم‌تان را خلق کنید. اول بگوئید چه شکلی است. بعد از ویژگی‌های ظاهری، از شغل، منسبت و جایگاهش بگویید. به این‌ها می‌گویند تبارشناسی. قسمت سوم رفتارشناسی است. مثلا اگر بزنند توی گوشش چکار می‌کند. رستم شیخ صدایش درمی‌آید که:

«چنانت بکوبم به گرز گران.. که پولاد کوبند آهنگران»

رستم من تحمل زیادی ندارد؛ بی‌اعصاب است. رستم شیخ چون برونگراست شبکه ارتباطی خوبی هم دارد «همه شهر با من بدین یاورند ... جز آنکس که بددین و بدگوهرند». همین شعر جایگاه اجتماعی شخصیت مرا مشخص می‌کند. رستمی استخوان‌دار و اصیل که تزلزل ندارد به جز به درگاه پروردگار. «دگر چشم دارم به دیگر سرای ... که آمرزش آید مرا از خدای». رستم من برایش اسم و رسم بی‌نهایت مهم است. نام نیک نهایت آمال و آرزویش است:

جهان يادگــــار است و ما رفتنی ... به گيتی نمـــــاند به جز مردمی

به نام نكو گر به ميــــرم رواست ... مرا نام بايد كه تن مرگ راست

خلاصه بگویم شناسنامه شخصیت این ۵ قسمت را دارد: ویژگی‌های فردی، تبارشناسی، رفتارشناسی، جایگاه اجتماعی و آمال. با این ۵ ویژگی هر شخصیتی را می‌توانید خلق کنید؛ اینجا فقط دامنه خلاقیت و مرزهای ذهنی‌تان مهم هستند پس بدون خودسانسوری، خجالت یا نگرانی کارتان را بکنید.




با زبان داستان و به پشتوانه شاهنامه یکی از بهترین تمرین‌های نوشتن را برایتان گفتم؛ خوشحالم.

اگر دوست داشتید به بقیه هم معرفی کنید.