فقط باید بجنگی

اگه گلادیاتور نباشی میمری ... (منبع عکس)
اگه گلادیاتور نباشی میمری ... (منبع عکس)

پدرم همیشه میگفت (البته الان هم میگه) زندگی میدان جنگه، نجنگی باختی، میمیری...

تو دوران کودکیم زیاد متوجه نمیشدم و با خودم فکر میکردم پدرم داره مشکلات زندگی رو به صورت خیلی اغراق آمیز بزرگ نمایی میکنه! بعضی موقع ها هم میگفتم شاید یادش رفته جنگ تموم شده (جنگ ایران و عراق)!

کم کم که بزرگ تر شدم و مسائل روز رو بهتر درک کردم، تازه فهمیدم جنگ یعنی چی.

همینی که صبح بتونی بلند بشی و بری سر کار یعنی جنگ، قرار نیست یکدفعه بکشتت، کم کم، ذره ذره، شکنجه میشی و هر روز هم ادامه داره و تا یه جایی میگی من میجنگم درستش میکنم، این برج حقوقم رو بگیرم فلان چیز رو میخرم با خانواده ام میرم فلان شهر مسافرت و کلی رویای دیگه...! چرا میگم رویا؟ چون آخر برج که میشه و مثلا حقوقت رو سر وقت بگیری تازه یکی یکی قسط های ناتمام بانکی رو پرداخت کنی و با باقیمانده حقوقت یکم خوراکی روزمره خونه بخری و یکمش هم پس انداز کنی 😂 اینجاست که کلی میخندم، آخه پس انداز تعریفش اینه که یه مقدار از درآمدت رو بذاری کنار و دست نزنی بهش تا بعد یه مدت باهاش یه کاری بکنی یا یه چیزی بخری، ولی من (میخواستم بنویسم "ما" به جای "من" گفتم فقط قراره درباره خودم بنویسم) پس اندازم اینطوری خرج میشه که نگهش میدارم تا آخر برج بعدی به عنوان کرایه رفت و برگشت به محل کارم ازش استفاده میکنم.

بگذریم، دارم از چیزی که براش اومدم توی ویرگول بنویسم دور میشم، من چند وقت پیش تصمیم گرفتم دیگه کارمند نباشم میخوام یکم روحیاتم رو عوض کنم تا گلادیاتور بشم، تا اول با خودم و بعدش با دنیا بجنگم، نه فقط برای زنده موندنم بلکه برای پیشرفتم، اونم پیشرفت روز افزون.

برای این منظور چند تا کار رو باید انجام بدم، اولیش اینه که کسب و کار خودم رو شروع کنم و دومیش اینه که از جایی که کار میکنم استعفا بدم و بیام بیرون چون اونجا یه حاشیه امن برام ایجاد میکنه و نمیذاره درست بجنگم، ممکنه هروقت کم بیارم برم تو قلعه خیالی خودم که مستحکم هستش ولی زهی خیال باطل آخه اونجا یه قلعه پوشالی بیشتر نیست فقط و فقط خودم رو گول میزنم.

الان که اینو مینویسم شش ماهه کار خودم رو شروع کردم ولی اون اوایل یعنی چهار ماه اول هنوز تو شرکتی کار میکردم که میخواستم ازش بیام بیرون، میترسیدم بیام بیرون و داشتم فقط اجاره و پول آب و برق و ... جایی که اجاره کرده بودم برای کار خودم رو پرداخت میکردم، چون کلی قسط و خرج خونه دارم که نمیدونستم میتونم از عهده شون بر بیام یا نه؟!

بالاخره دو ماه پیش اومدم بیرون و با سختی تمام و استرس خیلی زیاد سه تا کار گرفتم و انجام دادم، زندگیم از لحاظ خورد و خوراک و از دست دادن دو روز تعطیلی آخر هفته خیلی بد تر شد تا جایی که چند روز پیش پول دکتر رفتن رو قرض کردم، ولی پیش خودم میگم بهتر میشه و حتما هم میشه، قراره دو تا کار دیگه سفارش بگیرم و امیدوارم که بگیرمشون و برای اینکه نشه هم برنامه ریزی کردم.

به امید خدا طبق برنامه ریزی که کردم تا دو ماه دیگه زندگیم بهتر میشه و میتونم بجای انجام دادن کارهای بقیه به صورت پیمانکاری، کار اصلی خودم رو شروع کنم و از اون کسب درآمد کنم.

سخته و باید خیلی چیزها رو یاد بگیرم، یکم تنبل شدم بخاطر دو سالی که توی شرکتی که کار میکردم، عادت کردم به کارمندی ولی به خودم گفتم بهترین راهش اینه که کارهام رو مستند کنم و هر چند روز یک بار شایدم هر روز خودم رو بررسی کنم، بهترین راه مستند سازی هم نوشتن هست، و چه جایی بهتر از اینترنت...

میخوام اینجا بنویسم...

نه دنبال اینم که دنبال کننده هام بیشتر بشه، نه دنبال آموزش ... فقط میخوام روزهام رو مستند کنم، هر روز مینویسم.