
بعضی آدمها وقتی از راه میرسند که همهچیز ساخته شده؛ وقتی زخمها کمی ترمیم شدهاند،وقتی تلاشها به ثمر نشستهاند، وقتی دیگر ایستادن کنار تو، سخت و پرهزینه نیست.
آنها بعد از رسیدن میآیند، کنار تو میمانند،تشویقت میکنند و از تماشای نتیجه لذت میبرند.
بودنشان بد نیست، اما باید جایگاهشان را درست فهمید.
اینها آدمهای معاملهاند؛ آدمهایی که با «نتیجه» ارتباط میگیرند، نه لزوماً با تمامِ رنجی که برای رسیدن به آن کشیدهای.
اما بعضیها، قبل از رسیدن میمانند.
در روزهایی که هنوز چیزی قطعی نیست، در روزهایی که فقط خستگی هست و ابهام، در روزهایی که هنوز هیچکس برای آیندهات دست نمیزند، کنار تو میایستند، باورت میکنند، تشویقت میکنند و از تو دفاع میکنند.
آنها نه به خاطر ثمره، بلکه به خاطر ریشه میمانند.
نه شکوهِ آخرِ مسیر، بلکه حقیقتِ خودِ تو را میبینند.
فرق زیادیست بین کسی که بعد از رسیدن همراهت میشود و کسی که قبل از رسیدن همراهت مانده است.
اولی شاید از موفقیتت خوشش آمده باشد،اما دومی به خودت ایمان داشته است.
اولی نتیجه را دیده، دومی مسیر را فهمیده.
اولی وقتی آمده که ماندن آسان شده،دومی وقتی مانده که همهچیز سخت بوده است.
برای همین باید آدمها را درست شناخت:
با گروه اول معامله کن؛ چون آنها برای دادوستدِ منفعت، موقعیت، نتیجه و دستاورد مناسباند.
اما با گروه دوم زندگی کن؛ چون آنها از جنسِ اعتمادند،از جنسِ وفاداریاند،از جنسِ همان بودنِ کمیابی که در تاریکترین روزها،چراغِ دل آدم را خاموش نمیکند.
زندگی را نباید با هرکسی تقسیم کرد.
بعضیها فقط شریکِ روزهای روشناند،اما بعضیها اهلِ شبهای سخت هم هستند.
و حقیقت این است که آدم، دلش را باید به کسی بسپارد که قبل از شکفتنِ گل، به بذر هم احترام گذاشته باشد