تولد یک بلاگر (تاریخچه چطور بلاگر شدم)

blog
blog

حواستان جمع باشد که قرار است یک پست بسیار طولانی را بخوانید (شوخی) . هاتف هستم و در راستای تولد ۱۴ سالگی (شایدم ۱۵ سالگی) وبلاگ‌نویسی . یعنی به همین راحتی ۱۵ سال ناقابل گذشت . یعنی من ۱۵ سال است که خودم را یک وبلاگ‌نویس می‌دانم. به نظر من که کم نیست. تا نظر شما چه باشد. ۱۵ سال خودش یک عمری‌ست. نیست؟

اما بعد از گذشت این همه سال دوست دارم از احساساتم و از اینکه چطور به دنیای نوشتن در وبلاگ قدم گذاشتم بنویسم . شاید توانستم شما را تحریک کنم و به آن دوران گذشته ببرم که شاید دوباره آن شعله کوچک نوشتن را درونتان روشن کنم و در نهایت با یک آتش بزرگ نوشتن روبرو شوم . شاید . هیچ چیزی غیر ممکن نیست .

من از کجا شروع کردم خیلی خیلی مهم است . از آنجایی که یک کمال‌گرا محسوب می‌شوم دوست ندارم نشان بدهم که خیلی پیر شده ام . شده حاضر باشم بگویم از نوزادی وبلاگ نویسی را شروع کردم این کار را می‌کنم که زیاد سنم بالا دیده نشود . ولی خب سن بالا هم یعنی پختگی . اما در دوران نوجوانی من به دنیای وبلاگها وارد شدم.

آن زمان ها داشتن کامپیوتر امری عمومی نبود. کامپیوتر یک کالای لوکس به حساب می‌آمد. اکثر خانه‌ها کامپیوتر نداشتند و کسانی که وضع مالی بهتری داشتند و در خانه شان دانشجو داشتند کامپیوتر داشتند . در صورتی که امروزه اکثر مردم در خانه‌هایشان حداکثر از یک لپ تاپ استفاده می‌کنند . ولو به صورت مشترک. داشتن کامپیوتر خودش یک حرکت لوکس بود اما داشتن اینترنت فرالوکس به حساب می‌آمد. یعنی یک جامعه آماری را در نظر بگیرید که یک ده درصدی داخلشان کامپیوتر داشتند. از آن ده درصد شاید سه درصدشان اینترنت داشتند. برای بعضی ها هنوز خط‌کشی نشده بود یا هرچه مهم این بود که از اینترنت استفاده نمی‌کردند و اینترنت نداشتند.

پدر در حرکتی مجبور به تعویض دفتر شد و نیاز شد که یک کامپیوتر جدید برای دفتر جدید خریداری گردد و همین باعث ورود کامپیوتر به خانه ما شد. (این قسمت مربوط به تاریخچه برنامه نویس شدنم است و اینجه ازش استفاده کردم) . بعد از گذشت مدتی و پیدا شدن علاقه بسیار زیاد من به کامپیوتر بعد ها پدر چیزی به نام اینترنت را آورد و گفت که یک آدرس ایمیل دارد . یعنی تمام نامه هایش در این صندوق الکترونیکی وارد می‌شود و او مجبور است برای دسترسی به صندوق ایمیل ، یک اینترنت داشته باشد . اتفاق بامزه هم همین بود که اینترنت برای اولین بار وارد خانه ما شد . یادم است که پدر ابتدا یک هاتمیل داشت (نمیدانم امروز هست یا نه) . پدر برای اولین بار به ما اینترنت را نشان داد و ما کف و خون قاطی کرده بودیم و قل قل می‌کردیم. میگفت ببینید من توی اینترنت می‌زنم بز کلی عکس بز میاره. میزنم گربه کلی عکس گربه میاره . (هوش مصنوعی گوگل سرچ همین حد بود اون موقع حدش یه کلمه بود فکر کنم) و ما چقدر حال کرده بودیم . برای اولین بار با گوگل آشنا شدیم و این آشنایی توسط پدر صورت گرفت . بعد یواش یواش دوستان ناباب به پدر گفتند که یاهو مسنجر هم وجود دارد . پدر سه روز شب‌ها که از سر کار می‌آمد از آنجایی که انگلیسی خوبی هم داشت به همراه مادر می‌نشستند پشت یاهو چت و مردم بدبخت را ترول می‌کردند! <لول!>

انگلیسی صحبت می‌کردند و میگفتند های مای نیم ایز عشقعلی فِرام ایران . تا اینکه متصل شدند به یک خانم سیاه‌پوست در آمریکا و چت را شروع کردند. پدر شوخی را کنار گذاشت و بحث جدی را شروع کرد و این اولین تجربه پدر از برقراری ارتباط با یک خارجی بود . آن خانم پرسید شغل شما چیست و پدر پاسخ داد که وکیل پایه یک دادگستری هست و آن خانم بسیار خندید ( صورتک یاهو که انقدر میخندید که مشت به زمین میزد {اهل دل این صورتک رو یادشان میاد} ) گفت لازم نیست دروغ بگویی. یک وکیل پایه یک دادگستری انقدر بیکار نیست که پشت یاهو بشیند و چت کند و وقتش را برای این کار بذارد. این حرکت شاید حکیمانه ترین جمله ای بود که توسط یک انسان از آن طرف دنیا به پدرم زده شد و پدرم از آن به بعد هرگز از هیچ شبکه اجتماعی استفاده نکرد تا زمانی که ما مجبورش کردیم یک صفحه اینستاگرام بسازد و مارا دنبال نماید حداقل (که آن هم فقط پروفایل ساخته و فعالیتی ندارد)

این نیم داستان را تعریف کردم چون مهم بود که بدانید که پدر دیگر کامپیوتر را اشغال نمی‌کرد و کامپیوتر دست من بود و من در دنیای اینترنت می‌چرخیدم و کلی سایت می‌دیدم و حسابی لذت می‌بردم و دوست داشتم خودم هم یک سایت داشته باشم . آن زمان داشتن سایت برای یک نوجوان کار ساده‌ای نبود . نیازمند هزینه های بالا بود. مثل این روزها نبود که با عضویت در سایت ویرگول بتوانی خودت را به همه نشان بدهی و ویرگول تازه یک آلترناتیو از میان هزاران باشد . همیشه این آرزو در سر بود . سایت های فارسی‌زبانان را می‌دیدم و حسابی حسرت می‌شد که چرا من سایتی ندارم . چرا من نباید سایت داشته باشم . چرا باید اینها سایت داشته باشند. شما سطح دغدغه سنی رو بسنجید . شاید هم سن‌های من دوست داشتند جای وبسایت یک پلی استیشن خوب داشته باشند ولی من دوست داشتم یک سایت داشته باشم تا بتوانم ارتباط ایجاد کنم .

سایت های متعددی که در پرشین‌بلاگ ساخته شده بود (میدانم نامشان وبلاگ است ولی آن زمان فکر میکردم هرچیزی در مرورگر میبینی سایت است) را می‌دیدم و می‌گفتم این همه آدم پولدار چگونه دارن سایت می‌سازند و من نمی‌توانم. این همه سایت فارسی . شاید اگر از آدرس xxx.persianblog.com آن اسم وبلاگ را حذف می‌کردم ( آن زمان پرشین‌بلاگ از دات کام استفاده می‌کرد ) به سایت پرشین بلاگ میرسیدم و آرزویم را شش ماه زودتر عملی میکردم (شاید هم یکسال) . وبلاگها را می‌خواندم و نظر می‌گذاشتم . پدر همیشه ما را به خواندن کتاب تشویق می‌کرد و خودمان هم عاشق کتاب خواندن بودیم و همین کتاب زیاد خواندن باعث شده بود که از بچه‌های هم نسل خودمان اطلاعات بیشتری داشته باشیم . در مورد کهکشان‌ها و هوا و فضا و بسیاری اطلاعات دیگر و بسی خواندن وبلاگها و درک اینکه نویسنده آنها از چه چیزی صحبت می‌کند.

تا اینکه روزی با نام وبلاگ آشنا شدم . یعنی آن همه سایتی که می‌خواندم ناگهان دیدم داخل همه‌شان کلمه بلاگ و وبلاگ زیاد نوشته شده. هی میگفتم بلاگ یعنی چی؟ چرا این اسم همه جا هست . از پدر پرسیدم و گفت نمی‌داند و همین شد کشف بزرگ!

و وبلاگ‌نوشتن را کشف کردیم

همین نمی‌دانم شد رفتن من و سرچ کردن در سایت گوگل و رسیدن به همان پرشین بلاگ . وقتی که در پرشین بلاگ یک وبلاگ ساختم و گفت که آدرس سایت شما : XXX.persianblog.com است دو دستی زدم به سرم . رفتم همه وبلاگ هایی که می‌خواندم را دیدم . همه شان آخرشان همین پرشین بلاگ را داشت و من دیده بودم که میشد به راحتی سایت بزنم و اینقدر دست دست کرده بودم . دستانم از شدت ذوق می‌لرزید . من دیگر سایت داشتم . من دیگر صاحب رسانه بودم . با ذوق وحشتناک نوشتم سلام بر شما مخاطبان . من از امروز شروع به نوشتن میکنم. با خودم فکر می‌کردم که الان کل دنیا دارند سایت من را می‌بینند . استرس عجیبی بود و شوق و ذوق فراوان . من سایت داشتم . استرس داشتم الان سایتم خالی است و هواداران و خوانندگانم پس چه می‌خواهند ببینند . انگار که تمام اینترنت شده بود وبلاگ من . کل دنیا من را می‌دیدند. یادم است که از شدت ذوق شب خوابم نمی‌برد. رسیدن به آرزویی که یک سال فکرم را درگیرش کرده بود آنهم پانزده شانزده سال پیش! بعد شروع کردم مطالبی که در دیگر وبلاگ‌‌ها می‌دیدم را کپی می‌کردم و در وبلاگ خودم قرار می‌دادم . گمان می‌کردم که همین است و کسی آن وبلاگ ها را نمی‌بیند و فقط وبلاگ مرا می‌بیند و من باید مطلب داشته باشم . خیلی تازه کار بودم .نمی دانستم لینک چیست. عکس چگونه می‌گذارند. من سه ماه مشغول کپی کردن بودم و نمیدانستم قسمت نظرات نظر می‌گیرم . چون می‌ترسیدم ممکن است دکمه ای بزنم و وبلاگم خراب شود .آرام آرام یاد گرفتم . دیدم وبلاگ نویسان عکس میگذارند ولی من هرچه تلاش می‌کنم نمی‌توانم . عکسهایی که میگذارم یه کادر میشوند با گوشه شان یه مربع سفید که درونش یک ضربدر قرمز بود (اهل دل ها یادشان می‌آید) . تا اینکه رفتم و از یک وبلاگ نویس با تجربه سوال پرسیدم . چطور می‌توانم عکس روی وبلاگم بگذارم . و آن وبلاگ‌نویس با آرامش کامل برای من توضیح داد که عکس ها از یه جایی باز می‌شوند و روی صفحه تو نیستند . برای اینکه عکسها را نشان بدهی باید کامپیوترت روشن باشد . به اینترنت مخصوص هم وصل شده باشد . اما یک سری کامپیوتر ها هستند که همیشه روشن هستند و تو میتوانی عکست را در آن کامپیوتر ها کپی کنی و بعد از آنها بیاوری روی وبلاگت (همان آپلود) و بعد چگونه آپلود کردن و لینک گذاشتن را یادم داد . بعد وبلاگم را می‌خواند تا اینکه یک روز متوجه شد یکی از پست‌های خودش را کپی کردم. می‌دانست بلد نیستم وگرنه پوستم را می‌کند! برایم نوشت چرا مطلب من را کپی کردی؟

من هم نوشتم که خب دارم وبلاگ مینویسم قشنگ بود کپی کردم . تا اینکه برای من توضیح داد که وبلاگ نوشتن این نیست و من فهمیدم کلا اچتبا میزدم داداچ! تا اینکه گفت اگر کپی کردی باید منبع بدی و منبعت اگر یک وبلاگه لینک باید بدی (که بعد من بعدها فهمیدم کلا اصلا کپی کردن و نوشتن لینک زیر مطلب هم درست نیست و اگر قراره عین کل متن کپی بشه نباید کلش کپی بشه بلکه باید لینک داده بشه. بهم گفت که از خودت بنویس . اما من هیچ چیز نداشتم . نظراتم رو به اتفاقات پیرامون می‌نوشتم. خاطراتم را می‌نوشتم و چون آرام آرام مشغول آموزش دیدن برنامه نویسی بودم در این رابطه هم سعی میکردم چیزایی که فهمیده بودم را بنویسم

و از این‌جا آرام آرام وبلاگ نویسی من هم شکل گرفت و من هم به وبلاگ‌نویسان پیوستم . خوب بود و می‌نوشتم اما مطالب کپی هم در وبلاگم وجود داشت . تا اینکه یکی از دوستان در دبیرستان گفت برو و سایت فلانی را ببین و من رفتم پیشش و گفتم آدرس سایتت را بده و گفت با پسرخاله‌ام مینویسیمش و بیشتر کارهاش رو اون می‌کنه. آدرسش را گرفتم و دیدم انتهای آدرس Blogfa.com هست. دیدم که این سرویس وبلاگ نویسی هم هست . تصمیم جدید شروع شد . تصمیم گرفتم یک وبلاگ جدید با قالب بهتر و نوع نوشتن بهتر بسازم و به صورت حرفه ای به نوشتن وبلاگ بپردازم . در آدرس جدید دیگر کپی نکنم و حرفه‌ای بنویسم . روزنوشت هایی را بنویسم که شاید به درد مخاطبم بخورد و شاید در آن صورت مخاطبان بهتر و بیشتری جذب کردم و بعد با حذف آن وبلاگ و ساخت وبلاگ جدید شروع کردم . hatef.blogfa.com . نوشتن در این آدرس واقعا برایم لذت بخش بود . می‌نوشتم از تکنولوژی . تحلیل میکردم و نظر می‌دادم . نظرات خوبی هم می‌گرفتم . یاد می‌گرفتم و یاد هم می‌دادم.

دوران اوج

بعد از شروع کردن به نوشتن به این سبک احساس بهتری داشتم. حس می‌کردم بیشتر خودم هستم و بیشتر هم خودم بودم . از خودم می‌نوشتم . خاطرات و دغدغه های روزانه که برای کسانی که حتی تا ده سال از من بزرگتر بودند هم جالب و خواندنی به نظر می‌رسید . تا اینکه بزرگتر شدم و در برنامه‌نویسی هم حرکت‌هایی کرده بودم و بلد شده بودم و وارد دنیای موسیقی هم شده بودم و همین شد که آمارم کمی بهتر شد . با آدم های زیادی آشنا شدم . رضا طاهرخانی یکی از دوستانی بود که از دنیای وبلاگ‌‌ها با ایشان آشنا شدم که به نظرم یکی از خوشصداهای ایران هستند. تا نزدیکی های سال ۸۸ و ۸۹ وبلاگ من واقعا شرایط خیلی خوبی را داشت . دوستان خوبی داشتم که می نوشتند و خب بسیار در این زمینه غرق شده بودم و حس و حالم بدک نبود و حتی با وجود شکست‌ها انرژی ادامه دادن را داشتم. اخبار تکنولوژی را تحلیل می‌کردم و نظر شخصی ام را می‌نوشتم . چیزهایی به مخاطبانم یاد می‌دادم و خب یک وبلاگ حرفه‌ای به حساب می‌آمدم . این سال‌ها درگیری من و همکاری من با ماهان (نام مستعار) برای راه اندازی چند سایت شروع شد . ما چندین سایت را باز و مدیریت کردیم . همین سایت‌‌ها وقت بسیار زیادی از ما گرفت . از طرفی درگیر بسیار زیاد برای مدیریت و طراحی سایتی دیگر که همراه دیگر دوستانم بود کمی من را از دنیای نوشتن دور کرد اما باز بعد از هر مدتی می‌نوشتم . دوران عشق و عاشقی هم شروع شده بود . یعنی من شاید تنها وبلاگ نویسی بوده باشم که در وبلاگم می‌شد از ناله های عاشقانه تا چگونه فلان کار را در کامپیوتر کنیم تا اینکه گوگل اشتباهی بزرگتر از ساخت گوگل پلاس را نمی‌توانست کند و این ایده بزودی شکست خواهد خورد (پیش بینی که هرگز خودم هم فکرش را نمی کردم محقق شود ولی شد و پیشبینی سال ۹۰ من شد امروز که گوگل پلاس دیگر وجود ندارد و شکست خورد! ) را می‌شد پیدا کرد . ذهنم پر از ایده بود که می‌جوشید و با دوستان مشغول انجام کلی کارهای خوب بودیم .در همین دوران اوج دوستان خوبی را پیدا کردم . گرچه حاشیه‌هایی هم به خاطر رفاقت با ماهان و.. داشتم اما تجارب خوبی که از ساخت و مدیریت این سایت‌ها کسب کرده بودم را در وبلاگم می‌نوشتم و دوران اوج من همان روزها بود.

دوران افول

هیچ وقت هیچ چیزی همیشه در دوران اوج خودش نمی‌ماند و وبلاگ‌نویسی اینجانب هم از آن مستثنی نبود . خدمت سربازی دوران افول وبلاگ نوشتن من را رقم زد . دو سال سربازی که تنها در روزهای مرخصی امکان نوشتن وبلاگ بود آرام آرام مخاطبانم را از من گرفت . همکاری ام با آن سایت ها قطع شد و عملا از دور رقابت ها حذف شدم . نبود امکانات و شرایط باعث شد که ذهن من در دوسال لعنتی سربازی به هیچ ایده جدیدی فکر نکند و آنجا بود که این ذهن خلاق استثنایی دیگر هیچ ایده‌ای برای عرضه نداشت . احساسات ناپایدار و فشارهای زیاد آن دوران من را حسابی از دنیای وبلاگ‌ها فاصله داد . نویسنده متخصصی نبودم ولی وبلاگم را دوست داشتم . در انتهای خدمت وقتی که آمارم به صفر رسیده بود در ناامیدی وبلاگم را حذف کردم . به همین راحتی به دوران افول رسیدم . کتاب و مجلات کمتری که می‌خواندم انگار مغزم دیگر تغذیه نمیشد تا بهم کار بده و ایده بده . مغزم حسابی تک بعدی،نفهم،بدون ایده، تنبل و به درد نخور شده بود درست مثل افسران ارتش و سربازان داخل پادگان . انگار که آی کیو ام را از دست داده باشم . و همین شد که نباید. دوران افول سر رسید. سربازی که تمام شد تصمیم گرفتم از نو در دوران افولم بنویسم . اما دیگر با سرویس‌های ایرانی کار نکردم . یک هاست جدید خریداری کردم و یک سایت جدید با استفاده از سیستم‌های مدیریت محتوا ساختم . در آنجا شروع به نوشتن کردم از اتفاقات روزمره . داشتم بهش علاقه‌مند می‌شدم ولی اتفاقی که افتاده بود این بود که مخاطب نداشتم. برای خودم می‌نوشتم . اما یک روز یک مخاطب با ارزش بهم سر زد و آن هم دایی مرتضی بود . من برایش کتاب می‌خواندم و او گوش می‌داد. عرب‌ستیزی در ادبیات معاصر ایران. بعد با دایی مصطفی هم حسابی بحث و گفتگو می‌کردیم. من در این مورد نوشتم و خب بسته به شرایطشان می‌دانستم که نمی‌خوانند پس نظر آزادم را گفته بودم . اما یک ایمیلی که به یکی از دوستان این دو دایی ارسال کردم روی امضای ایمیل آدرس وبسایتم درج شده بود و ایشان رفته بود و مطالعه کرده بود و دیده بود چنین پستی در این زمینه نوشته شده و برای دایی ها تعریف کرده بود . شاید همین یک مخاطبی بود که به دلم چسبید که مرا خوانده . چون به من گفتند که ما فکر می‌کردیم از اینکه اینجا می‌آیی و با ما پیرپاتال ها وقت می‌گذرونی حالت خوب نیست ولی این پست وبلاگت رو خوندیم خوشحال شدیم و دیدم انقدرها هم ناراضی نیستی. مخصوصا دایی مرتضی که گمان می‌کرد با اکراه کتابش را می‌خوانم به وجد آمده بود. اما دوران افولم به جای خویش باقی ماند. آن را حذف و به بلاگفا برگشتم و با نام مسافرپالتوپوش نوشتم که باز خبری نشد. بعد با هامون عزیز اپیزود رو دربیان باز کردم که نشد . بعد دوات را در بلاگ‌اسکای شروع کردم که نشد و حذف کردم . بعد نوشت‌ها را دربیان شروع کردم که نشد و حذف شد. و در انتها هرچه سعی کردم دیگر به دوران اوج باز نگشتم چون دنیای وبلاگ نویسی در افول خودش سر می‌کرد .

پسروی برای رسیدن به دوران اوج

تصمیم گرفتم به همراه یکی از دوستانم وبلاگ گروهی راه‌اندازی کنیم و اینطور شاید مخاطبان بیشتری به ما سر بزنند. وبلاگ نوشتن برایمان مخاطب محوری شده بود و مانند قدیم حالمان دیگر خوب نبود. از طرفی نوع قلم و نوشتن مان و سبک وبلاگ‌داری مان هم تغییر کرده بود. این وبلاگ زده شد ولی بجز چند پست من و نوشتن مداوم آن دوست نتیجه ای در بر نداشت تا اینه تصمیم به یک وب‌نوشت گرفتم و امروز هم همین وب نوشت را دارم . از ویرگول استفاده کردم تا همرسانی مطالبم بهتر صورت بگیرد و دیده شوم و دوستان خوبی پیدا کنم . این دنیای مجازی هرچقدر هم بد باشد گاهی شمارا با دوستان خوبی آشنا می‌کند که این شاید چیزی است که من نمی توانم از آن دل بکنم . مدتی آمار حضور خوب بود و باز مجددا به دوران افول امروز رسیدم . دیگر مانند قدیم خواننده ندارم اما از طرفی نمی توانم از اعتیاد نوشتن دست بکشم . اینکه صفحه ای داری که می توانی افرادی را در کنار خودت جمع کنی و تعامل و تبادل اطلاعات کنی را نمی‌توانم از خودم بگیرم . و شاید این دلیل من برای ادامه دادن به نوشتن است .

درس‌های این پست

  1. وبلاگ بنویسید . اگر وبلاگ بنویسید چیزی از دست نمی‌دهید ولی اگر ننویسید خیلی چیزها از دست می‌دهید
  2. وبلاگ بخوانید. نخواندن وبلاگ شما را به افول می‌رساند. وبلاگ خوب هم زیاد داریم
  3. اگر یک وبلاگی را باز کردید حدالمقدور آن را حذف نکنید . نوشتن را در همان وبلاگ ادامه بدهید تا ضرر نکنید . تعویض آدرس وبلاگ مخاطبانتان را ریست می‌کند
  4. همیشه با انگیزه بنویسید و بنویسید
  5. کپی نکنید و از خودتان بنویسید .
  6. محتوای خوب تولید کنید نه محتوای تجاری و کثیف
  7. وقتی که تصمیم به نوشتن گرفتید تا زمانی که نوشتن هست بنویسید

توی پادکستم بیشتر در موردش صحبت خواهم کرد اما فعلا این به یادگار بمونه

پایان