از سال ۹۶ تمام درآمدم از طریق کارهایی بوده که در فضای اینترنت انجام دادم. دو سه سال اول روی نوشتن محتواهای متنوع برای زومیت و سایتهای دیگه متمرکز بودم. بعد از اون مدتی معرفی کتاب و خلاصه کتاب مینوشتم و در کنار این کارها دورههای راه هنرمند رو راه انداختم و تسهیلگر راه هنرمند شدم که اونم با گوگل میت برگزار میشد. مخاطبان من همگی روی اینستا و تلگرام بودند. تلاشم بر این بود که به آدمها کمک کنم خلاق باشند و روی موانع خلاقیتشون کار کنند. دو سال هزینه کردم و وقت گذاشتم و روی آموختن کوچینگ تمرکز کردم تا بتونم تسهیلگر بهتری باشم. اونم آنلاین بود. حالا که نگاه میکنم میبینم کل زندگی من توی سالهای اخیر بر پایه حضورم در اینترنت و شبکههای مجازی گذشته. ولی الان چی؟
بااینحال قطعی اینترنت برای من کاملا سیاه نبود. من رو بیشتر متوجه خودم و زندگیم کرد. دیدم که چقدر همه چیزم وابسته به اینترنت بوده. کوشیدم کارهای حضوری را بیشتر و پررنگتر کنم. بهجای چت با دوستانم حرف بزنم و اونا رو ببینم. فهمیدم میشه چندین هفته اینستاگرام نداشته باشی و هیچ اتفاقی برات نیفته و زنده بمونی. توجهم به طبیعت که منشأ انرژی بخشی برای من بوده، بیشتر شد و کار نقاشی دیواری هم که در پست قبلی با عنوان رویداد همزمان بهش اشاره کردم، از دل همین هشیاری بیرون اومد.
خب ... خیلی وقتا زندگی با سیلیهای سخت، آدم رو متوجه چیزهای باارزش زندگیش میکنه. وقتی که خودمون بهقدر کافی هشیار نباشیم. همیشه نقطهٔ سفیدی در هر سیاهیای هست.
اما از همه اینها که بگذریم، روشنه که این اتفاقات باعث قطع کامل فعالیتهای من و منبع درآمدم شد، درحالیکه از هیچ جای دیگری درآمد یا دریافتی نداشتم. تقریباً از دیماه به بعد همینطور بوده. اون روزا علاوهبر اینکه اینترنت قطع بود، برای مدتی کارم برام بیمعنا شده بود. فکر میکردم توی این احوال ناخوش و دردناک، تلاش برای خلاقتر شدن چقدر ناجور و غیرمتناسبه. بجز اون اصلا نمیتونستم روی کار و تولید محتوا برای چنین موضوعی متمرکز بشم. دو ماه تمام حتی نمیتونستم بنویسم.
تا اومدم خودم را جمعو جور کنم، اسفند شد و جنگ و قطعی نت ... دوباره همه چیز دگرگون شد. تا همین امروز که دارم این مطلب رو مینویسم هنوز موفق نشدم منبع درآمدی تازهای برای خودم دستوپا کنم. کار من علاوهبر اینکه وابسته به اینترنت هست، نیازمند تمرکز و فکر آزاد و نبودن استرس هم هست که میدونم برای اغلب ما همینطوره و متاسفانه هیچکدومش برقرار نیست. با خودم فکر کردم حتی اگه بخوام روی نوشتن تمام تجربههام از دورههای گذشته و تبدیلش به یک دورهٔ آموزشی تمرکز کنم، این روزا کی میاد دوره بخره؟ اونم وقتی همه توی رفع نیازهای اساسی خودشون موندن. واقعا از چه کسی پول بگیرم وقتی حقوقها قطع شده، درآمد کاسبها هم حتی به یکدهم یا حتی یکصدم رسیده (چیزی که از تمام اطرافیانم میشنوم) اونم برای موضوعی که شاید واقعا دغدغهٔ افراد در این روزها نباشه. شاید هم باشه ولی پولی برای پرداختن بهش نداشته باشن. مثل خود من که همیشه یه مبلغی رو برای آموزش خودم و خرید دوره صرف میکردم و حالا مدتهاست که چیز تازهای نخریدهام.
انگار حس میکنم انگیزهای هم برای ادامهٔ کارم در این شرایط ندارم. حس میکنم در روزگاری هستیم که کاری مثل کار من معنای خودش رو از دست داده. اما از یه طرف هم دارم چیز دیگهای میبینم:
تمام اون ابزارهایی که توی راه هنرمند یاد گرفتم و به دیگران یاد دادم، اون قرار ملاقاتها اون نوشتنهای صبحگاهی، اون خلوت با خود و سکوتی که روزانه تمرین میکنم، همه و همه امروز در این شرایط سخت داره بهم کمک میکنه که دوام بیارم، که ادامه بدم و کم نیارم. شاید اگه اینها نبود، اگه نوشتن نبود، اگه نوشتن نبود، اگه نوشتن نبود، تا الان خودم رو باخته بودم. همیشه یه چیزی هست که میشه مثل طناب نجات بهش چنگ زد و از سقوط توی چاه افسردگی و تباهی جلوگیری کرد. باید پیداش کرد و بهش چنگ زد. چون نمیدونم فردا قراره چی بشه. شاید همین فردا همه چیز یهو درست شد. کسی چه میدونه؟
با این چیزایی که گفتم، آیا خود شما حاضرین و میتونین توی این شرایط و اوضاع برای خرید یه دورهٔ آموزشی که به شما کمک کنه بیشتر دوام بیارین و به خودتون نزدیکتر بشین، پولی بدید؟ خیلی دوست دارم دیدگاه شما رو بدونم. این از این جهت برام مهمه که از مهرماه تا الان دارم روی دورهٔ بامدادنوشت کار میکنم که البته این مدت دچار وقفههای بیشماری شده و هنوز به مرحلهٔ ارائه نرسیده. دوست دارم بدونم اگه کاملش کنم و اون رو ارائه بدم، کسی هست که بخواد بخره و استفادهش کنه؟
سپاس که من رو شنیدین و خوندین.