یه روز جایی این دیالوگ را شنیدم که کسی از بچهای پرسید دوست داری در آینده چکاره بشوی؟ و کودک در پاسخ گفت مهربان!
این روزها و شاید در تمام عمر به این واژه بسیار اندیشیدهام. به واژهٔ مهربان و اینکه معنای واقعی اون چیه؟ بان مفهومی از مراقبت و نگهداری در خودش داره و واژه مهر هم که بهنظر من همراستا با همون عشق در زبان پارسی هست. برای خودم اینطوری برداشت کردم که پس مهربان یعنی نگهبان مهر. بعد پرسشی در ادامه به ذهنم رسید. اینکه آیا من میخواهم واقعا مهربان باشم؟ در دنیایی که اغلب همگی از نامهربانی مینالیم؟ و پرسش بعدی اینکه اگر میخواهم مهربان باشم، چطور باید مهربان بود؟
امروز وقتی میخواستم بلوار رو با ماشین بیام پایین (شیبی رو به پایین داره) یه ماشین جلوم بود که خیلی آروم میرفت. نمیشد ازش سبقت گرفت. نگاه کردم به راننده و دیدم حواسش نیست. (اغلب اینطور مواقع به راننده نگاه میکنم ببینم در چه حالیه) گویا تازه راه افتاده بود و توی ماشینش یا موبایلش دنبال چیزی میگشت. از خودم پرسیدم مهربان بودن در این لحظه چطوریه؟ سرعتم رو کم کردم و اجازه دادم با همون سرعت بره و دنبالش تا آخر بلوار رفتم. وقتی از میدون خارج شدیم، ازش سبقت گرفتم و چیزی نگذشت که درست همون ماشین رو پشت سر خودم دیدم که داره با سرعت نزدیک میشه و چراغ میزنه که برو کنار! اونجا نمیتونستم بهش راه بدم. اما از دیدن این صحنه یه لحظه از ذهنم گذشت که مگه نمیگن از هر دست بدی از همون دست میگیری؟ پس چی شد؟ کمی سرخورده و غمگین شدم و جلوتر بهش راه دادم تا رد بشه. با سرعت زیادی بیاعتنا از کنارم رد شد و رفت.
گویا وقتی نامهربانی در دنیا میبینم خشمگین میشم و هنوز نمیدونستم این خشم از کجا میاد. اما امروز دریافتم که پشت این خشم یه غم بزرگ نهفتهست. شاید این غم از نپذیرفتن دنیا همینطور که هست میاد یا شاید از یه توقع مهربانی داشتن از جهان یا حتی احساس تنهایی در مهرورزیدن. بههرحال برام یه نشونه بود که وقتی پیاده شدم و توی پارک از وسط درختهایی که توی باد میرقصیدند مشغول تماشای غروب شدم، مدام به مهربانی فکر میکردم تا اینکه تصمیم گرفتم در موردش با دخترم حرف بزنم. یه دهه هشتادی با ذهنی باز و قلبی روشن که هر وقت در مورد چیزی باهاش حرف میزنم، دیدگاههاش منو بهوجد میاره و این بار هم همینطور.

او چیزی از تد لسو رو به یادم آورد. همون سریالی که توی مطلب قبلی دربارش نوشتم. باید بگم بیشتر این سریال رو دوتایی با هم دیدیم و خیلی لذتبخش بود. بهم گفت مامان یادته وقتی تد مدام به جیمی مهربانی میکرد، او پاسخش رو نمیداد؟ اما اون از مهربانیش دست نکشید. ناامید نشد. بالاخره جیمی بهمرور تغییر کرد و شد یه آدم مهربان که به دیگران مهربانی میکرد. شاید مستقیما به خودش برنگشت اما درنهایت تاثیر خودش رو گذاشت.
چه یادآوری شگفتانگیزی! برای لحظاتی به فضای این سریال فکر کردم. تد هم خودش کم مساله نداشت. اما مهربانی رو هیچوقت رها نمیکرد. حتی وقتی مردم بهش حرف زشت میزدن. اون به رفتار خوب خودش ادامه میداد. به این فکر کردم که او واکنشی رفتار نکرد. یعنی رفتار و کردار اون برخاسته از انتخابی در درون خودش بود، نه در واکنش به رفتار آدمها. اون تصمیم داشت مهربان باشه و به راهش ادامه داد. دست آخر چی شد؟ همهٔ کسانی که توی ریچموند بودن، تبدیل به دوستانش شدن. درحالیکه ابتدای کار، هیچکس بهش محل نمیذاشت و اتفاقا همه باهاش بد بودن (بدون اینکه ازش شناختی داشته باشن)
اینجا بود که به درک تازهای رسیدم. چرخهٔ مهربانی در دنیا برقراره، اما نه به سبک و سیاق من یا به شکلی که من تصور میکنم. این چرخه ممکنه به راههای دوری بره و از راه دیگری به من برگرده. حتما دنیا بازتاب همون رفتاری است که من انجام میدم. فقط من چگونگیش رو نمیدونم. عارفان درست میگفتن که هر چه کنی به خود کنی، گر همه نیک و بد کنی. انگار من اگر تصمیم بگیرم در دنیا مهربان باشم، در واقع در حق خودم لطف کردم و با خودم مهربان بودهام.
این جمله از نگاه من بسیار ارزشمنده که میگه دنیا بیشتر از اینکه به آدمهای موفق نیاز داشته باشه، به آدمهای مهربون نیاز داره. انگار که دنیا کمبود محبت داره. کمبود مهربانی. گویا کودکی است رهاشده و بیمادر که مهربانیهای موجود هنوز زخمهاش رو مرهم نذاشته و کافی نبوده. ما به مهربانی بیشتری نیاز داریم. مثل آتشی که در حال خاموششدن باشه و به آتشبانهای بیشتری برای حفظش نیاز باشه. وگرنه خاموش میشه.
من اینو کاملا حس میکنم که بعد از اتفاقات سیاه و تلخ، همهٔ ما ارزش مهربانبودن رو بیشتر درک کردیم و واقعا با هم مهربانتر شدیم. اما بهنظرم میرسه برای پایداری این مهربانی، نیازمند هوشیاری هستیم. گویا کمکم فراموش میکنیم و دوباره برمیگردیم به همون تنظیمات قبلی خودمون. میشیم همون آدمهایی که برای پارککردن یه ماشین کلی سرش غر میزنیم، به هیچ ماشینی راه نمیدیم، حوصلهٔ مدل رانندگی دیگران رو نداریم و فقط مدل رانندگی خودمون رو قبول داریم، اگه کسی آروم بره، اشتباه کنه، بپیچه جلومون، بخواد از جای پارک بیرون بیاد یا از توی کوچه بیرون بزنه، تحمل نداریم و فقط میخوایم بریم. چه کسی به ما آموخت که راندن ماشین یعنی فقط رفتن و گاز دادن و گاهی هم از سر اجبار ترمز گرفتن؟ چرا به ما نیاموختند که رانندگی حرکتی است گروهی و هر کدوم از ما باید خودمون رو با سایر رانندهها انطباق بدیم، نه اینکه فقط به فکر بازبودن راه خودمون و رفتن خودمون و رسیدن به مقصدمون باشیم. رانندگی خودش یه زندگیه.
من عمیقا باور دارم که برای اینکه بفهمیم در یک جامعه چقدر مهربانی وجود داره، باید به طرز رفتار رانندههاش با همدیگه نگاه کنیم. ما به میزانی که در رانندگی با هم مهربان هستیم، در زندگی اجتماعی هم با هم مهربانیم.
بهنظرم مهربانی میتونه در دل کوچکترین رفتار و برخورد ما باشه تا بزرگترینشون. مهربانی یعنی با اشتباهات و ضعفهای دیگران مدارا کردن و اونا رو توی سرشون نزدن. یعنی وقتی یکی رانندگیش مبتدیه، یا آرومتر از سرعت من میرونه، یا اشتباه میکنه، یه کار عجیب میکنه، یهو روی ترمز میزنه و هر چیزی از این دست (که در اغلب موارد همگی شاهد بودهایم که اتفاق خاصی هم نمیفته و به خیر میگذره) صبور باشم و اجازه بدم! از دل همین صبوریهاست که دوستیها پدیدار میشن. من فکر میکنم همهٔ ما آدمها بهخوبی مهربانی رو درک و لمس میکنیم. حتی اونی که اشتباه میکنه و با صبوری ما مواجه میشه. تا حالا براتون پیش نیومده که کسی براتون راه رو باز کنه یا وقتی اشتباهی کردید، با صبوری اجازه بده که رد بشین؟ اون لحظه چه حسی در قلبتون داشتید؟
مهربانی یعنی با رشد خودم و دیگران صبور باشم. با نقاط حساس و آسیبپذیر خودم و دیگران مهربان باشم. مراقبت کنم از اینها و اجازه بدهم رشد اتفاق بیفته. درست مثل دانهای که سر از خاک بیرون میاره ... همهٔ ما آدمها گرفتار نقاط حساس خودمون هستیم. اون کسی که نامهربانیش من رو آزار داده، حتما خودش از نامهربانی دیگری در رنجه. اگر این رو بتونم ببینم، که همهٔ ما یه مشت آدم رنجیده، غمگین و آزردهخاطریم، خیلی بیشتر میتونم مهربان باشم. در موارد زیادی به این نتیجه رسیدم که خشم ما آدمها نسبت به همدیگر، در واقع غمی است که تبدیل به خشم شده. غم دیدهنشدن، تنهایی، نرسیدن به آرزوها، غم نان و خیلی غمهای دیگر که کاملا ازش بیخبریم.
یه نکتهٔ دیگه از افکارم بگم: تصور میکنم قوانین در جهان، خوبه که هستن! اما انرژی مردانه توی اونها بیشتر از انرژی زنانهس. قوانین توجهی به عواطف انسانها نداره. متوجه نیست که ما انسانیم! ما آدم کوکی یا ربات نیستیم! ممکنه اشتباه کنیم. ناخواسته به هم آسیب بزنیم. قوانین با اشتباه و آسیبپذیریهای ما مهربان نیست. مهربانی یک ویژگی با انرژی زنانه است. دقت کنید که از جنس زن و مرد حرف نمیزنم. از انرژی زنانه و مردانه حرف میزنم. چیزی که از هردوی آن در تمام ما انسانها هست. شاید همین نبود تعادل میان این دو انرژی هست که باعث شده این دنیا بهقدر کافی مهربان نباشه یا مهربان دیده نشه. پس شاید لازم باشه قدری مهربانی رو چاشنی قوانین کنیم.
میدونم و حتم دارم انسانهای مهربان زیادی در این جهان وجود دارند. حتی یکیش خود تویی هستی که متن من رو میخونی. اما فکر میکنم مهربانموندن با توجه به چیزهایی که در دنیا میبینیم شاید سخت باشه. با این وجود حالا میفهمم که شدنیه و اثرش رو بدون شک میذاره حتی اگه من تاثیرش رو مستقیم با چشم خودم نبینم.
بهنظرم مهربان بودن یه انتخابه، انتخاب کسی که میخواد نگهبان مهر در این دنیا باشه. درست مثل کسی که نگهبان آتشه تا اون آتیش خاموش نشه. اگه انتخاب کردیم که نگهبان مهر باشیم تا مهر در این دنیا خاموش نشه، باید بدونیم که راه آسونی نیست. خیلی جاها وادار به واکنش میشیم. اما به میزانی که هشیاری خودمون رو در لحظه نگهداریم و به یاد بیاریم که انتخاب کردیم مهربان باشیم، بهجای واکنشدادن به رفتارهایی که میبینیم، میتونیم خودمون خلاقانه انتخاب کنیم که در راستای مهربانی در اون لحظه چه کنشی رو انتخاب کنیم. اونطوری ما میشیم خالق زندگی خودمون. میشیم خالق جهانی که دوست داریم توش زندگی کنیم. کنش با واکنش، زمین تا آسمون فرق داره و من فکر میکنم به میزانی که ما آدمها به کنشگرانی انتخابگر تبدیل میشیم، جهان ما و جامعهٔ ما بهسمت بهبود قدم برمیداره. درنهایت میرسم به سهپاس همیشگی که از ما انسانها میخواد پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک داشته باشیم.
خیلی دوست دارم تجربههای شما رو از مهربانی بشنوم. شما کجا مهربون بودید؟ چه کردین؟ چی دیدین؟ اگه دوست داشتین توی کامنتها بنویسید. سپاس.
پ.ن: چیزی که از تجربهام نوشتم اصلا به این معنا نیست که من همیشه مهربانم. خیر، من نیز در موارد زیادی نامهربان بودهام. توی رانندگی بی صبری کردهام و خشمگین شدهام. آنچه نوشتم حاصل دغدغه و توجهی بود که به این موضوع داشتم و خودم رو در مسیر تمرین مهربانی میبینم.