ویرگول
ورودثبت نام
مائده حوایی
مائده حوایینویسندهٔ تمام‌وقت | نوشتن برای من سفر به درون و کشف خودم است.
مائده حوایی
مائده حوایی
خواندن ۵ دقیقه·۱ ماه پیش

خاطرهٔ من از خواندن کتاب جنایات و مکافات داستایوفسکی

پریروز داشتم پس‌گفتار دوم کتاب جنایات و مکافات داستایوفسکی را از نوار گوش می‌دادم و واقعا باید بگم انتظار چنین پایان نابی را نداشتم. طوری که این داستان پیچیده و طولانی تموم شد، واقعا به دلم نشست. آدم‌های داستان هر کدوم رفتند و سر جای واقعی خودشون نشستند و این باعث شد نور امیدی در دلم روشن بشه و از صمیم قلب یه آفرین حسابی به داستایوفسکی بزرگ بگم. کسی که از زمانهٔ خودش خیلی جلوتر بود و درک گسترده‌تری از جهان داشت.

این همه سال دست برنداشتن از نوشتن، به من آموخته که نوشتن، بهترین ابزار برای دیدن درونیاتم به‌عنوان یک انسان هست. برای همین تصمیم گرفتم حس و حالم را موقع خوندن این کتاب اینجا بنویسم. شاید برای شما هم سرگرم‌کننده یا جالب باشه یا حتی دریچه‌ای تازه را باز کنه. ممنونم که با من همراه هستید.

دوران سخت جنگ که شروع شد، دیدم اصلا نمی‌تونم روی خوندن کتاب تمرکز کنم. بنابراین با اینکه عاشق کتاب چاپی و کاغذی هستم، تصمیم گرفتم از وقت آزادشده در این دوران به سود خودم استفاده کنم. نوار را نصب کردم و یه اشتراک سه ماهه خریدم و شروع کردم به گوش‌دادن کتاب. کتاب جنایات و مکافات داستایوفسکی را حدودا توی سه هفته گوش دادم تا تموم شد. باید بگم بعضی روزها فرصتش نمی‌شد و بعضی روزها بیشتر گوش می‌دادم. صبح زود، آخر شب، وسط روز و خلاصه هر موقع که حسش را داشتم. اصلا به خودم سخت نگرفتم. موقع ظرف‌شستن، موقع بازی با موبایل و حتی موقع خوابیدن گوش دادم. انگار که یکی داشت برام قصه می‌گفت. کم‌کم به کتاب صوتی علاقمند شدم. البته به گوینده هم خیلی بستگی داره. خوانش این کتاب عالی بود.

اولش با یه اتفاق عجیب و دور از انتظار مواجه شدم. چیزی که باعث میشد یه دیدگاهی نسبت به راسکول نیکوف (شخصیت اصلی داستان) پیدا کنم. اما به مرور زمان و در طول حرفهایی که رودیا (اسم خودمونی راسکول نیکوف) با خودش و با دیگران می‌زد، تصویر واضح‌تر و واقعی‌تری از اون در ذهنم نقش بست. در انتهای کتاب، کاملا احساس متفاوتی نسبت بهش داشتم و این تضادها واقعا عجیب و جالب بود برام. گویا همهٔ ما دریایی از تضادها هستیم. یه عالم ویژگی خوب در کنار یه عالم کاری که ازش پشیمان هستیم، در درون ما هست. هر جا که رودیا دچار سردرگمی بود و با وجدانش درگیر میشد، انگار خودم را جای او می‌ذاشتم. فکر می‌کردم اگه من بودم چیکار می‌کردم؟ آیا واقعا ممکن بود اگه منم توی شرایط اون بودم، چنین کاری ازم سر بزنه؟

به همین دلیله که من فکر می‌کنم خوندن رمان‌های خوب و ژرفی مثل جنایات و مکافات می‌تونه روی قدرت همدلی ما آدم‌ها تاثیر زیادی بذاره. می‌تونیم عمیقا حتی با بدترین انسان‌هایی که می‌شناسیم و زشت‌ترین کارهایی که کردن، احساس همدلی کنیم و این احتمال رو بدیم که اگر خود ما هم در اون شرایط بودیم، ممکن بود همون کارها را بکنیم. این چیزی که میگم به معنای رسمیت‌بخشیدن به رفتار اشتباه اونها یا تایید کارهاشون نیست. منظورم نوعی درک ژرف و وسیع از رفتارهای انسان‌هاست. با خودم می‌اندیشم که اگه ما بتونیم دنیا و آدم‌ها رو ژرف‌تر بفهمیم و گسترده‌تر نگاه کنیم، آیا ممکنه بیشتر بتونیم کمک کنیم تا جهان از ظلم و جهالت پاک بشه؟ اینجاست که به اهمیت رمان‌خوندن بیشتر و بیشتر پی بردم. مخصوصا رمان چون تجربهٔ زیسته‌ای از یک سری انسان رو به تصویر می‌کشه، بیشتر می‌تونه تاثیر واقعی روی ما بذاره تا صرفا یکسری تئوری روانشناسی.

مثلا توی هر جملهٔ رازومیخین و محبت‌هاش می‌تونستم درسی برای زندگی خودم بردارم. یا وقتی چهرهٔ واقعی پورفیری یا بقیه‌شون برام نمایان شد، واقعا تونستم جور تازه‌ای به آدم‌ها نگاه کنم. حتی دیگه نمی‌تونم یه فاحشه را قضاوت کنم. در انتها سونیا در نظرم آدم دوست‌داشتنی‌ای میومد. آدمی مجموعه‌ای از سیاهی‌ها و سفیدی‌های فراوانه. مهم اینه که چه چیزی رو در این جهان به گردش درمیاره و چه اثری از خودش به‌جا می‌ذاره.

خوندن این کتاب که البته نخوندم بلکه گوشش دادم، برای من یه تجربهٔ بسیار ژرف و مهم بود. جایی که دریافتم من نمی‌تونم به‌درستی قضاوت کنم. من فقط فاکتورهای بسیار کمی را می‌تونم ببینم، بقیهٔ چیزها در دل آدم‌ها و افکارشون و کارهایی که در طول زندگی‌شون می‌کنند، پنهان شده. من از این کتاب، تعریف یک رفاقت واقعی را درک کردم. تونستم گوشه‌هایی از خودم را ببینم که قبلا در تاریکی فرو رفته بودند. تونستم شفقت بیشتری نسبت به انسان پیدا کنم. حتی نسبت به خودم. بپذیرم که ما انسان‌ها اشتباهات زیادی می‌کنیم. اما خود این اتفاق، اشتباه نیست. اشتباه اینه که اشتباه نکنیم. چون در اون صورت اصلا زندگی نکرده‌ایم. زندگی یعنی تجربهٔ زیستن و زیستن بدون اشتباه، ممکن نیست. مهم اینه که به این تصمیم‌ها و اشتباهاتمون چطور نگاه می‌کنیم و چقدر مسئولیتش را و عواقبش را می‌پذیریم. فقط همین مهمه و به نظرم اینجاست که صف باوجدان‌ها از بی‌وجدان‌ها جدا میشه. مسئولیت‌پذیری در قبال هر رفتار و هر انتخابی که در این جهان می‌کنیم. اینطوری دیگه انگشت اتهام به‌سمت دیگران نمی‌گیریم. دیگه کسی را برای بدبختی‌های خودمون مقصر نمی‌دونیم. اینطوری بار همهٔ زندگی خودمون رو بر دوش می‌کشیم و به بار دیگران اضافه نمی‌کنیم. به‌نظرم اینطوریه که ممکنه آدم خوبی باشیم، نه صرفا با اشتباه‌نکردن و همیشه خوب رفتار کردن!

راستی من کتاب رو با ترجمهٔ اصغر رستگار گوش دادم که عالی بود. نشرش نگاه هست که بسیار نشر خوب و قوی‌ای هست. کتابش رو هم میشه از نوار گوش داد و هم میشه از ایران کتاب، سایتی که واقعا دوستش دارم، خرید. ایران کتاب تقریبا تمام ترجمه‌های هر کتابی رو داره و توی صفحه کتاب که بری، می‌بینی ترجمه‌های بهتر رو بالاتر می‌ذاره.

اینجا لینکش هست. اگه از لینک من وارد بشی و خرید کنی، ایران کتاب به منم پاداش میده که باعث شدم تو خرید کنی. :) یعنی من در سود خرید تو شریک و اینطوری خیلی هم از تو سپاسگزار میشم. من این نوشته رو به‌خاطر پاداش ننوشتم. بلکه نوشتم چون دوست داشتم بنویسمش. اما اگه از خوندن نوشته‌م لذت بردی، شاید بتونی من رو لایق دریافت این پاداش بدونی. نوش جان.

داستایوفسکیمعرفی کتابنوار
۱۷
۶
مائده حوایی
مائده حوایی
نویسندهٔ تمام‌وقت | نوشتن برای من سفر به درون و کشف خودم است.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید