ویرگول
ورودثبت نام
مائده حوایی
مائده حوایینویسندهٔ تمام‌وقت | نوشتن برای من سفر به درون و کشف خودم است.
مائده حوایی
مائده حوایی
خواندن ۵ دقیقه·۹ روز پیش

همزمانی رویدادها

اصطلاح رویدادهای همزمان رو نخستین بار از طریق جولیا کامرون و کتاب راه هنرمندش شناختم. کتابی که مطمئنا بیشتر از هر کتاب دیگه‌ای توی زندگیم بهش پرداخته‌ام و بینهایت اثر داشته در من. این کتاب رو بیش از سی بار با آدم‌های مختلف و گروه‌های مختلف به عنوان تسهیلگر کار کرده‌ام و هر بار خودم هم انگار از نو با مطالبش همراه شده‌ام. دوست دارم کمی از تجربهٔ اخیرم دربارهٔ یک رویداد همزمان توی زندگی خودم بنویسم.

بچه که بودم مثلا کلاس اول و دوم راهنمایی، خیلی نقاشی می‌کشیدم. کنار کتاب‌های درسی‌م، توی دفترهای خالی، توی کتاب‌های رنگ‌آمیزی و روی برگه‌های چرکنویسی که بابام از اداره با خودش به خونه میاورد. اونا برگه‌هایی بودن که فقط یک طرفشون سفید بود و دیگه مصرفی سر کارش نداشتن و من عاشق این برگه‌ها بودم. تصویر فوتبالیست‌ها رو درست شکل خودشون می‌کشیدم. با همون ژست در حال گل‌زدن یا توی هوا برگردون زدن. عاشق داستان‌سازی بودم و به‌شکل کمیک با تصویرهای پشت‌سرهم که نقاشی می‌کردم، داستان می‌ساختم. البته الان می‌دونم که اسمش کمیکه. قبلا نمی‌فهمیدم دارم چه می‌کنم.

نقاشی همیشه به‌عنوان یه رویای مدفون‌شده همراه من بود و هر از گاهی بهم سر می‌زد. مدام قلمم گوشهٔ کاغذها رو نقاشی می‌کرد. یه بار توی یکی از این سرزدن‌ها رفتم و تعداد کمی رنگ اکریلیک ساده و کوچیک خریدم و قلم‌موهای دخترم رو هم برداشتم و یکی از دیوارهای خونه رو رنگ کردم. روش طرح‌هایی از قلب کشیدم. اتفاقا خیلی زیبا و یکدست شد. جنگ که شروع شد، همش توی خونه بودم. کارم از دست رفته بود، اینترنت نبود و وقت‌های بسیار آزادی داشتم که نمی‌دونستم چطوری پرشون کنم. این شد که رفتم سراغ وسایل نقاشی که چند سال پیش با یه ذوق زودگذر خریده بودم و دیگه سراغشون نرفته بودم.

طرح ستاره روی سقف
طرح ستاره روی سقف

خیلی وقت بود وقتی به چراغ سقفی خونه و اون سیم‌های دورش نگاه می‌کردم، به‌نظرم می‌رسید که باید اینجا یه طرحی نقاشی کنم و این سیم‌ها رو بپوشونم. این شد که رفتم نردبان همسایه رو قرض کردم و شروع کردم به کشیدن طرح خورشید. همون خورشیدی که توی کارتون فروزن (السا) هست. واقعا زیبا شد. برای چراغ دومی نمی‌دونستم چی بکشم. چند روز همینطوری به سقف خیره می‌شدم تا یه طرحی خودش رو بهم نشون بده. (هنر به لمیدن و آسودگی نیاز داره، نه فشار و اجبار) بالاخره روز چهارم رفتم بالای نردبون و طرحی از یک ستاره روی سقف کشیدم. ستاره‌ای که رنگش آبی بود و به‌مرور به‌سمت مرکز رنگش روشن‌تر می‌شد. بعد لبهٔ کناف‌های سقف رو رنگ پرشین بلو زدم. رنگی که خودم ساختم و تلاش می‌کردم شبیه رنگ پرشین بلویی بشه که توی کاشی‌های مسجد شیخ‌لطف‌اله به‌کار رفته بودن و اسمش رو از دوست باستان‌شناسم یاد گرفته بودم.

طراحی خورشید من روی سقف
طراحی خورشید من روی سقف

این شد که آثار جنگ به‌شکل نقاشی‌های روی سقف، خودش رو توی خونه‌ام نشون داد. اونجا بود که متوجه شدم چقدر حوصله دارم برای رنگ‌کردن. اون نقاشی خورشید تقریبا ۴ روز طول کشید. مدام سرم بالا بود رو به سقف. اما واقعا لذت می‌بردم. اونجا فهمیدم چقدر علاقه دارم به این کار. چقدر دوست دارم کسی بهم سفارش بده که مثلا بیا دیوار خونهٔ من رو نقاشی کن. دیدم چقدر دوست دارم همهٔ دیوارهای خونه‌ام رو خودم رنگ و نقاشی کنم. حتی چقدر علاقه دارم تمام دیوارهای شهر رو نقاشی کنم. مصمم شدم که این رشته رو دنبال کنم. اما هیچی ازش نمی‌دونستم. فقط یه قصد و یه نیت توی قلبم نگه داشتم. اونم اینکه من می‌خوام نقاشی دیواری رو حرفه‌ای یاد بگیرم.

این گذشت تا یکی دو هفته بعد که با دوستانم در حال پیاده‌روی بودیم. ناگهان یکی از دوستانم دوستش را دید و اون دوست به ما ملحق شد و خیلی اتفاقی بعد از پیاده‌روی به ما گفت که آتلیهٔ نقاشی‌ش همینجاست و می‌تونیم بریم اونجا بنشینیم و چای بنوشیم. وقتی وارد آتلیه شدیم، ازش پرسیدم نقاشی دیواری هم کار می‌کنه؟ و اون گفت که آره و آموزش هم میدم! اینجا بود که فهمیدم جهان به اون قصد من پاسخ داده. این اسمش رویداد همزمان بود.

جولیا کامرون توی کتابش به این موضوع اشاره می‌کنه که وقتی قصد چیزی در قلبت میفته و تو یه قدم براش برمی‌داری (هرچقدرم کوچیک) حتی ممکنه فقط توی قلبت محکم و جدی بهش فکر کنی، جهان چند قدم برای تو برمی‌داره. این رو باور کن که جهان سمت تو ایستاده و می‌خواد که از آرزوها خواسته‌ها و رویاهای تو حمایت کنه. اون بر ضد تو نیست. مانع‌ها را خود تو می‌آفرینی. تقصیر کائنات نیست اگر فلان کلاس رو نرفتی چون فکر کردی پول نداری یا فلان علاقه‌ت رو دنبال نکردی چون فکر کردی وقت نداری. اینها همش فکرهای تو بود.

در ادامه مثال خیلی قشنگی می‌زنه. میگه تو یه قدم برمی‌داری و اون‌وقت جهان هوشمند اطرافت بهت پاسخ میده و ناگهان درست همون چیزی رو که می‌خوای توی سینی می‌ذاره و دودستی تقدیمت می‌کنه. اونجا تو به وحشت میفتی و می‌گی وای با چنین سرعتی پیش نیا! یعنی فکرشم نمی‌کنی که می‌تونه اینقدر راحت جور بشه. اینجاست که دست رد به چیزی که جهان تقدیمت کرده می‌زنی و خودت رو محروم می‌کنی و بعد میگی چرا اینطور شد؟

همین که حواسم به این نکته بود، دریافتم که هر فکر دیگه‌ای جز رفتن به کلاس نقاشی دیواری که سراغم میاد، غول‌های مقاومت هستن که توی هنر بسیار بزرگ و زیادند. این شد که طی هفته‌های بعد وقتی به این فکر کردم که حالا پولش رو ندارم، حالا حوصله ندارم، حالا باشه بعدا، حالا زوده، حالا که پروژه نیست، خیلی وقت می‌بره، معلوم نیست بتونم خوب انجامش بدم، یه توهم بود و ... از این دست فکرها، دقت می‌کردم که تمامش مقاومته. به خودم زمان دادم و آروم آروم به اون نزدیک شدم. یه جلسهٔ توجیهی با مربی‌م گذاشتم و هفته بعد فقط یه بوم خریدم و رفتم سر کلاس. چون رنگ‌ها و قلم‌مو رو هم تا حدی داشتم.

حالا من کسی هستم که در مسیر یادگیری یکی از علاقه‌های بسیار دیرین و عمیق خودم هستم و از این بابت خوشحالم. می‌دونید؟ هنرمند درون ما یه کودکه و بیشتر از فرایند و کاری که داره می‌کنه لذت می‌بره تا نتیجهٔ کار. بنابراین حالا همین حالا که دارم انجامش می‌دهم برام ارزشمنده و روحیه‌م رو توی این شرایط چندین برابر کرده. پرداختن به علاقه‌هامون نقطه‌ایه که ما رو به جهان پیوند میده و نمی‌ذاره بیفتیم. نمی‌ذاره توی اوج سختی‌ها سقوط کنیم. ما رو نگه می‌داره. به‌نظرم امتحانش کنید.

حالا پرسش من از شما اینه: چه علاقهٔ عمیقی در شما هست که به هزاران بهونهٔ موجه تابحال عقبش انداختید و سراغش نرفتید؟ همون راه چاره است. منتظرم تجربه‌های خوب شما رو از رویدادهای همزمان زندگی‌تون بشنوم.

نقاشیهنرراه هنرمند
۱۶
۴
مائده حوایی
مائده حوایی
نویسندهٔ تمام‌وقت | نوشتن برای من سفر به درون و کشف خودم است.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید