ویرگول
ورودثبت نام
مائده حوایی
مائده حوایینویسندهٔ تمام‌وقت | نوشتن برای من سفر به درون و کشف خودم است.
مائده حوایی
مائده حوایی
خواندن ۴ دقیقه·۶ ساعت پیش

پسرک، موش کور، روباه و اسب | توصیف تازه‌ای از مهربانی

دفعهٔ اولی که این کتابِ نوشتهٔ چارلی مکسی رو توی کتابفروشی فرهنگسرا ورق زدم، با شوقِ تمام به تصاویر جذابش نگاه کردم و دیگه نتونستم کتاب رو زمین بذارم. با دوستم رفته بودیم کتابگردی. همون‌جا نشستم و تا آخرش رو نگاه کردم. دیالوگ‌های کوتاه و عمیق و پرمعنا؛ هر کدوم از شخصیت‌های داستان برای خودشون حرفی برای گفتن داشتن. از اون موش‌کوری که علاقهٔ زیادش به کیک، اونو کور کرده بود و هر چیزی رو کیک می‌دید، تا اون اسب سفیدی که بال داشت و بال‌هاش رو به‌خاطر حسادتِ اسب‌های دیگه پنهون کرده بود و اون روباهی که انگار برای اولین بار بود مهربانی رو درک می‌کرد؛ مهربانی‌ای که اونو از تله نجات داد، در حالی که خودش قصد خوردن موش‌کور رو داشت.

اعتراف می‌کنم که با این‌که همون موقع این کتاب تأثیر عمیقی روی من گذاشت، اما راستش این‌ها رو یادم رفته بود، تا این‌که چند روز پیش انیمیشن پسرک، موش‌کور، روباه و اسب رو دیدم؛ انیمیشنی که دقیقاً مطابق با کتابش و حتی با همون نقاشی‌ها ساخته شده. این‌قدر توی دلم نشست که تصمیم گرفتم درباره‌اش بنویسم. فکر کنم هر چند هفته یه‌بار باید برگردم و این انیمیشن رو ببینم؛ شاید هم هر هفته! چون برای من یادآوری‌های خیلی مهم و بی‌نظیری داشت.

پسرک، موش کور، روباه و اسب
پسرک، موش کور، روباه و اسب

پسرک، انگار نمادِ انسانِ گمشده‌ست؛ آدمی که هیچ‌وقت خودش رو کافی نمی‌دونه، مدام نیاز داره بهش بگن دوستت داریم تا باور کنه دوست‌داشتنیه. نیاز داره مرتب بشنوه که «تو همین‌طوری که هستی کافی‌ای»، وگرنه هی اشتباهات خودش رو توی سر خودش می‌زنه، از اشتباه‌کردن می‌ترسه و غمگین می‌شه. انسانی که راه خونه‌اش رو گم کرده و در جست‌وجوی خونه‌ست؛ یعنی جایی که توش بی‌قیدوشرط دوست داشته می‌شه، احساس امنیتِ پایدار داره و همین‌طور که هست، کافیه.

اون پسرک توی سفرِ جست‌وجوگرانه‌اش برای پیدا کردن خونه، همراهانی پیدا می‌کنه که معنای واقعی خونه رو بهش یاد می‌دن. وقتی موش‌کور بهش می‌گه برای پیدا کردن خونه باید رودخونه رو دنبال کنی، به این فکر می‌کنم که چقدر دنبال‌کردنِ رودخونه می‌تونه معنادار باشه.

اما خونه کجاست؟

رودخونه، در واقع آبیه که از بین جنگل و کشتزار و کوه، خودش راه خودش رو پیدا می‌کنه تا بالاخره به خونه برسه؛ یعنی به دریا. هیچ راهنمایی جز خودش نداره. هر مسیری هم که بره، همون مسیر درسته و همون مسیر اونو به مقصد می‌رسونه. انگار ما آدم‌ها هم اگر مثل رودخونه باشیم، راهمون رو پیدا می‌کنیم و دیگه این‌قدر احساس گمگشتگی توی این دنیا نداریم. کافیه بفهمیم که ما خودمون سازندهٔ مسیر هستیم. این ماییم که مسیر رو خلق می‌کنیم. وقتی همراهِ زندگی جریان پیدا می‌کنیم و پیش می‌ریم، یعنی هم‌صدا با قلب‌مون و منعطف و آرام مثل آب، اون‌وقت ما هم رودخونه‌ایم که در نهایت به خونه می‌رسیم. درست همین‌جاست که شاید کشف کنیم:

خونه توی قلبِ خودِ ماست؛ همون‌جایی که می‌شه بی‌نهایت به جهان مهر ورزید، حتی به کسی که قصد جونت رو داشته و بهت بدی کرده.

(کینِ عقرب نه از رهِ کین است * اقتضای طبیعتش این است)

همون‌جایی که آب از آب تکون نمی‌خوره، حتی وقتی پرت می‌شی توی برکهٔ آب و حسابی گِلی می‌شی. هر چقدرم اشتباه کنی، هر چقدرم حرفی برای گفتن نداشته باشی، به قول روباه، هر چقدرم حرف جالبی نداشته باشی که بگی، باز هم دوست‌داشتنی هستی.

این، ارزشِ وجودیِ انسانه که توی این داستان بارها به ما یادآوری می‌شه؛ و مهربانی، که جوهرهٔ وجود هر انسانه و هیچ موجودی توی این دنیا باهاش غریبه نیست. همه‌مون اون رو می‌فهمیم و با قلب‌مون دریافتش می‌کنیم. حتی همون کسی که بدی کرده. (روباه)

همون‌طور که توی پست قبلیم با عنوان مهربان یعنی نگهبانِ مهر توضیح دادم، مهربان‌بودن برای من دغدغهٔ خیلی مهمیه؛ تا حدی که به‌خاطر نبودنش غصه می‌خورم، خشمگین می‌شم و احساس تنهایی می‌کنم. این چیزیه که شاید تا آخر دنیا به زندگی من معنا بده. این‌که چطور مهربان باشم وقتی همهٔ آدم‌های این دنیا باهات مهربون نیستن.

اسب بالدار
اسب بالدار

وقتی اسب تصمیم گرفت بال‌هاش رو نشون بده و باهاشون پرواز کنه، هم خودش شاد شد و هم بقیه رو شاد کرد. اونا رو سوار کرد و برد توی آسمون‌ها. فکر می‌کنم هرکدوم از ما بال‌هایی داشته باشیم که به‌خاطر ترس از چیزهای مختلف، مثل نگاهِ دیگران، به‌اندازهٔ کافی خوب نبودن، شکست خوردن و…، اونا رو نشون نمی‌دیم و در نتیجه از یه پرواز شگفت‌انگیز محروم می‌شیم؛ هم خودمون محروم می‌شیم و هم جهان رو از پرواز خودمون محروم می‌کنیم. نمی‌دونیم که پرواز کردنِ ما نه‌تنها برای خودمون، بلکه برای جهانِ اطراف‌مون هم می‌تونه سراسرِ خوشی و برکت به‌همراه داشته باشه. بی‌خود نیست که می‌گن زندگی اون‌طرفِ ترس‌های ماست. دقیقاً وقتی از ترس‌هامون عبور کنیم، اون‌روی زندگی رو می‌تونیم ببینیم و تجربه کنیم. کشف این ترس‌ها البته به عهدهٔ خودمونه، اما حتماً توی مسیرِ جست‌وجوی خودمون به کسانی برمی‌خوریم که ما رو توی این سفر همراهی می‌کنن.

پ.ن: توی پست قبلیم دربارهٔ مهربانی نمی‌دونستم اون دیالوگ رو کجا شنیده بودم. حالا که این انیمیشنِ نیم‌ساعته رو دیدم، فهمیدم که موش‌کور همون اول از پسرک می‌پرسه وقتی بزرگ بشی می‌خوای چیکاره بشی و اونم کمی فکر می‌کنه و می‌گه: مهربون!

خوشحال می‌شم ازتون بشنوم که آیا این انیمیشن رو دیدین یا کتابش رو خوندین یا نه؛ و اگه دیدین یا خوندین، برای شما چه پیامی داشته یا چی ازش برداشت کردین؟

احساس امنیتاحساس تنهاییمهربانی
۱
۰
مائده حوایی
مائده حوایی
نویسندهٔ تمام‌وقت | نوشتن برای من سفر به درون و کشف خودم است.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید