
چند روز پیش یه فیلم مستند دربارهٔ چارلی چاپلین دیدم. مدتها بود دلم میخواست این شخصیت را با ژرفای بیشتری بشناسم. من از بچگی فقط فیلمهای کمدی او را دیده بودم. اما خودش؟ نمیشناختم. چطور آدمی بود؟ چطور بزرگ شده بود؟ چه افکاری داشت؟ بالاخره اتفاقی رسیدم به مستند چارلی چاپلین واقعی! من فکر میکنم هر چیزی که سر راه ما قرار میگیره، به خاطر خواستهای است که روزی از جهان هستی درخواست کردیم و فرستادیم در جهان و رهاش کردیم. این پاسخی بود به خواستهای که مدتها پیش در ذهنم نقش بسته بود. بیخود نیست که میگن هر چیزی در جهان تو امروز پیداست، تبلور خواستههای خودت هست.
نشستم از اول تا آخرش را با لذت دیدم. واقعا از فیلمهایی بود که وسطش هر از گاهی فریادی از تعجب و جذابیت میکشیدم. خیلی خیلی برام جذاب بود. مخصوصا جایی که چارلی رو با هیتلر مقایسه کرد. دو تا انسان که به فاصلهٔ چهار روز به این جهان پا گذاشتند. خیلی زندگی شبیه به هم داشتند. اما یکی شد هیتلر و دیگری شد چارلی چاپلین! واقعا کار دنیا عجیبه! یعنی چارلی میتونست یک دیکتاتور باشه و هیتلر هم یه هنرمند! هر دوی این آدمها در بچگی با فقر بزرگ شدند و از پدرشون و رفتارهای دیکتاتور مابانهش شاکی و خشمگین بودند. هر دوشون به مادرانشون علاقمند بودند و او را از دست دادند. چارلی چاپلین وسط این بدبختیها با استعداد ذاتی که داشت، مردم را میخندوند و در ضمن توجهشون رو هم جلب میکرد. پس اون از دل ویرانههای زندگیش شخصیت ولگرد رو ساخت و به دنیا ارائه کرد و اینقدر محبوب شده بود که تب چاپلین همه جا رو پر کرده بود. باورم نمیشد که اینقدر محبوب بوده. محبوبتر از هر شخصیت سیاسی دیگهای. مردم برای دیدنش جمع میشدند در جمعیت بسیار زیاد. درست مثل سخنرانیهای هیتلر! براش سر و دست میشکستند درست مثل هیتلر. اداش رو در میآوردند و خیلی براشون اهمیت داشت که مثل اون باشند. جملههایی که چارلی چاپلین گفته اغلب موندگار شده. از بس که عمیق بوده. هیتلر هم همینطور!
اما جایی شنیده بودم که هیتلر هم نقاش فوقالعادهای بوده. اما گویا نشستن و نقاشی کردن و هنرش را به دنیا عرضه کردن، براش ترسناکتر و سختتر از جنگ راهانداختن و توجه جلبکردن از طریق جنگیدن بوده. این شد که بهجای هنرمندشدن، یه جنایتکار از کار دراومد. اون همه انرژی که صرف کشتن آدمها و سوزاندن اونا و جنگهای مفصل در کشورها کرد، اگه صرف نقاشیکردن شده بود، الان ممکن بود یه مستند از هیتلر به جا میذاشت که توی اون یک زندگی هنری فوقالعاده رو شاهد بودیم با کلی آثار بینظیر که همهجای دنیا خریدار داشت و مردم هنوز هم براش سر و دست میشکستند! عجیبه که فاصلهٔ هنرمند شدن و دیکتاتور زورگو شدن چقدر نازکه! اینجا بود که آرزو کردم کاش همهٔ مردم در هر شرایطی که هستند، به هنرمند درونشون اهمیت بدهند و بهش اجازهٔ زیستن بدهند.
من به واسطهٔ آشنایی عمیقی که با راه هنرمند دارم و تسهیلگری اون به مدت ۷ سال تمام، بهطور جدی معتقدم هر انسانی هنرمند درونی داره و در هنری خاص، استعدادی ویژه داره که میتونه بهشکلی منحصربفرد اون رو به دنیا ارائه بده و این شاید بزرگترین خدمت هر انسان به جهان باشه. فقط کافیه بهش اجازهٔ بودن و زیستن بده. واژهٔ هنر انگار برای ما یک چیز دور از دسترس و هنرمندبودن انگار خیلی خاص و دستنیافتنیه، درحالیکه اینطور نیست. نام دیگر خداوند، هنرمنده. یعنی کسی که میآفرینه، خلق میکنه.
همهٔ ما هنرمندیم. توی راه هنرمند یاد میگیریم که چطور از این هنرمند درون مراقبت و حمایت کنیم تا دستبهکار بشه و بیافرینه. آفرینش هنر (هر هنری و در هر سطحی) در واقع از نگاه من نجاتبخش دنیاست که این توی مستند چارلی چاپلین برای صدمین بار بهم ثابت شد.
شاید چارلی هم اگر دنبال هنرش را نمیگرفت، با استعدادی که داشت میتونست یه رهبر ظالم و خودکامه باشه که مردم دنیا رو هم به خودش علاقمند کنه و دنبال خودش بکشونه. آره اون توانایی این رو داشت که تایید میلیونها نفر رو بهدست بیاره و اونا رو وادار کنه که شبیه او عمل کنند. اما او این انرژی رو توی هنرش بهکار برد و هیتلر، توی خودکامگی و منیتش. هیتلر در واقع یک خودشیفتهٔ تمامعیار بود که هیچ درک و همدلی با مردمی که اون بلاها رو به سرشون میآورد نداشت. در اصل چون هنرش مسدود شده بود، احساساتش هم مسدود شده بود و نمیتونست احساس اون آدمها رو درک کنه.
چارلی چاپلین اما توی زندگی شخصی و روابط عاطفیش اصلا آدم موفقی نبود. چند بار همسرانش ازش جدا شده بودند و یکیشون که از بقیه شجاعتر بود، اومده بود با روزنامهها مصاحبه کرده بود و دربارهٔ چارلی و بداخلاقیهاش کلی حرف زده بود. حتی او رو به کودکهمسری و زناکاری هم متهم کرده بود. اما کی اهمیت میداد؟ چارلی خیلی محبوب بود! همه میگفتن لابد خود اون زنه مشکل داشته. اونا نمیتونستن بتی رو که از چارلی چاپلین ساخته بودن در ذهنشون خراب کنن. چرا؟ چون ما آدمها برامون سخته که آدمها رو خاکستری ببینیم، یعنی ترکیبی از سیاه و سفید.
خلاصه که چارلی چاپلین در جامعه بسیار فروتن و مهربان، در ارتباطات عمومی بسیار عالی اما در روابط شخصی و عاطفی بسیار ضعیف و ناتوان بود. اولین همسرش گفته بود چارلی هیچوقت نمیتونست باور کنه کسی ممکنه او را دوست بداره. میگفت چرا باید کسی من را دوست داشته باشه؟ شاید این تاثیر کودکی او بوده که پدرش اونا رو تنها گذاشته و مادرش را هم بعد از مدتی از دست میده. میتونید باور کنید که شخصیتی مثل چارلی چاپلین با اونهمه هنر و اعتمادبهنفس و محبوبیت، نتونه باور کنه که دوستداشتنی هست؟! پس به خودتون سخت نگیرید!
احتمالا همین احساس در هیتلر هم وجود داشته. باور دوستداشتنی نبودن! و به خاطر این احساس، ما آدمها دست به هر کاری میزنیم تا فقط دوستمان بدارند. اصلا شاید برای همینه که تمام عارفان بزرگ دنیا گفتهاند تو تنها یک کار در جهان داری و اونم اینه که عاشق خودت بشی! اگه هر آدمی عاشق خودش بشه، با همهٔ نواقص و مشکلاتی که در خودش میبینه، دیگه دست به هر کاری نمیزنه تا دوستداشتنی باشه. چون آگاهه که او دوستداشتنی هست و لازم نیست کاری کنه تا دوستش بدارند!
توی یک صحنه نشون میده که هیتلر تولد پنجاه سالگیش رو با مارش نظامی عظیمی برگزار میکنه. درحالیکه چاپلین در تولد پنجاه سالگیش بعد از سالها بازیکردن در سکوت، به حرف میاد و اون سخنرانی تاثیرگذار و فوقالعاده رو در دیکتاتور بزرگ بهطور بداهه انجام میده. او از قبل اصلا نمیدونسته چی بگه. او هیچوقت تا قبلش در نقشهاش حرف نزده بود. اما این سخنرانی به یکی از تاثیرگذارترین سخنرانیهای جهان تبدیل شد. چیزی که از دل او درآمد.
اما نکتهٔ مهم بعدی برام در این مستند این بود که چطور قدرتهای پنهان وقتی این میزان از محبوبیت را در آدمی میبینند، با برچسبزدنها و فعالیتهایی که معمولا از دید آدمهای عادی پنهان میمونه، یک نفر را میتونن پایین بکشند و خرابش کنند. فقط اگر بهنفع منافعشون نباشه. کمکم چارلی به خاطر حرفهایی که میزد (بعد از اون سخنرانی دیگه پرحرف شده بود و همه جا ازش دعوت میکردن که سخنرانی کنه) به کمونیست بودن متهم شد و بعد قدرتهای پنهان شروع کردند به پخشکردن بخشهای خصوصی زندگیش تا ثابت کنند او شخصیت ناجوری داره و هر وصلهای بهش میچسبه. اینجاست که به عمق اهمیت آگاهی انسانها پی بردم. ما چقدر میتونیم بهراحتی تحت تاثیر این حرفها و تبلیغات قرار بگیریم. بدون اینکه واقعا اون آدم را بشناسیم و مسیر زندگیش رو بدونیم. وقتی به مسیر زندگی چاپلین نگاه میکردم، فقط یه هنرمند میدیدم با عقاید مخصوص خودش و اخلاقهای مخصوص خودش. نه یه کمونیست یا خرابکار یا هر چیزی مثل این! اما چقدر راحت میشد کلمات و حرفهاش را برید و کنار هم چید و با چند تا مدرک از زندگی خصوصی او (که همهٔ ما در زندگیهامون از این خرابکاریها داریم به واسطهٔ انسانبودنمون) یه برچسب گنده بهش زد. برای هر آدمی میشه این کار رو کرد.
اینجا بود که آگاه شدم هر آدمی اگر در مسیر منافع قدرتهای پنهان حرکت نکنه، بهراحتی میتونن براش هر چیزی که دلشون بخواد دربیارن و چیز دیگری ازش بسازن. چاپلین تا وقتی حرف نمیزد و فقط نمایش بیصدا اجرا میکرد، کاریش نداشتند. بهمحض اینکه اون سخنرانی کوبنده را انجام داد و محبوبیتش زیادتر شد و حرفهاش در سراسر جهان خریدار پیدا کرد، معلوم نشد اینهمه برچسب از کجا ریخت بیرون و بر ضدش شروع به کار کرد. طوری که در سالهای پیریش دیگه محبوب نبود. مردم دیگه کاری بهش نداشتند. تقریبا به دست فراموشی سپرده شده. او در میانسالی با یه دختر خیلی جوان ازدواج کرد و ادعا کرد که واقعا عاشق اونه. همون ازدواج بود که تا آخر عمرش دوام پیدا کرد و از همون ازدواج هم چند تا بچه داشت. اما حتی بچههاش هم میگفتن که پدرمون هیچوقت از نظر عاطفی در دسترس نبود. او یه پدر همیشه غایب بود که توی دنیای خودش سیر میکرد. در سالهای پایانی عمرش دوباره محبوبیتش برگشت و باهاش مصاحبه کردن که صداش روی نواری ضبط شده هست و توی این مستند هم با استناد همون صدای ضبط شده، روایتها بیان میشه و واقعا با چیزی که جهان از او دیده متفاوته.
در پایان این مستند با خودم اندیشیدم، من چقدر حق دارم که آدمی را قضاوت کنم؟ چقدر اجازه دارم فکر کنم که درست فهمیدهام که ماهیت یک آدم واقعا چه چیزی است و نیت او چیست و چطور آدمی است؟ تقریبا صفر! به نظر رسید که هیچگونه حقی در این باره ندارم. یعنی آگاه شدم که آنچه من درک میکنم تحت تاثیر عوامل بسیار زیادی است که اغلب هم از چشم من پنهان میماند. فهمیدم فاصلهٔ هنرمندشدن و دیکتاتورشدن فقط جسارته! جسارت دستبه آفرینش و خلق زدن. جسارت جدیگرفتن استعدادهای خود و پرداختن به هر چیزی که عمیقا و قلبا بهش علاقمندیم. همین تاثیر بود که من رو واداشت بیشتر از پیش بنویسم و منتشر کنم. نوشتن! هنری که از کودکی عاشقش بودهام و همراه همیشگی و جداییناپذیر زندگی من بوده. یک رفیق خالص و ناب و واقعی!
دوستتون دارم و ممنونم که من را میخونید. خیلی خوشحال میشم نظرات شما را هم دربارهٔ حرفام بشنوم. این تعامل انسانی را بینهایت دوست دارم. منتظرم.