ویرگول
ورودثبت نام
دختر ماه؛
دختر ماه؛پرسیدم از خودم که چرا زنده ام هنوز؟! عشقت کشید یک تنه جور جواب را...
دختر ماه؛
دختر ماه؛
خواندن ۱ دقیقه·۶ ماه پیش

تنهایی ای از آن من..

من میان آن همه آبادی .. در میان قیام شاخ و برگ های به صف کشیده شده در نزدیکی فرسنگ های زیبایی رخش زمین.. در این حوالی تنها ؛تنهایی را حس میکنم.

در این قاب...من میبینم که مربای غم و غصه را بر روی نان بدبختی هایم میکشد... من میبینم که کنار اجاق تنوری کنار کلبه در حال اضافه‌ کردم ادویه های مشکلات درون آن قابلمه ی چوبیست.. من میبینم که لباسی از جنس درد بر تن رنجورم می‌کشد . و مرا روانه کاروان ظلمات می‌کند .

چرا ظلمات ؟! ... گویی هنگامی که در فراسوی آسمان در حال تماشای خودنمایی خورشید در مرکز ظلمات بودم فهمیدم....

حال که آدم ها خوش فروشی مغازه زندگی را نصیب رنگ سیاه کرده اند .. و مدال همراهی تنهایی را بر گردن خود می آویزند روشنایی برای انها نامفهوم خواهد بود

گویی تنهایی جام شوکران را به خوردمان داده که این‌گونه چشمانمان کور و گوش هایمان کر شده ...

این است دوستی ناباب ..🙂


۵
۰
دختر ماه؛
دختر ماه؛
پرسیدم از خودم که چرا زنده ام هنوز؟! عشقت کشید یک تنه جور جواب را...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید