در طلب همراهی قلم در مکتب عشق به صف ایستاده و در برابر قدرت علم سر تعظیم فرود آورده و به همین نشانه در محضر استادی به نام خورشید هستیم...
به گفته ایشان درس امروز درس مهمیست که مارا بر سرویس باد نشنانده و سوار بر بال ابر امضای حضوریمان را زده است .موضوع درس امروز زندگی در زمین بود .درس عجیبی بود و ما نمیدانستیم در زمین چه میگذرد و همین کمی از گره های سیم های قاطی شدیمان بار کرد .تیتر مشکلات اوضاع زمین بود خورشید میگفت هنگامی در قاب این عالم هستی طلوع میکنم در آن قاب نقاشی همه در ظاهر لبخند روی لب هایشان است و در ظاهر به روی خودشان نمیاورند در آن قاب میبینم ک چه بی رحمانه زجر میکشند و چه بی صدا فریاد میزنند
او میگفت بدانیم ک زندگی سخت است اما ما آدم ها اگر روزنه ای بگذاریم تا درونمان ب دنیای بیرون راه پیدا کنند دیگر سختی معنا نخواهد داشت چون در وجودمان روحی قدرتمند و خدایی داریم .
او میگفت آدم ها سردرگمند انها رسالت خود را نمیدانند.
خورشید«نگذارید بدون انجام وظیفه در قبال رسالت خود از دنیا بروید»
