عشق، فانتزیی که اتفاق نمی افتد...

تا سال پیش جز فانتزی هایم این بود که زمانی که اصلا انتظارش رو ندارم باهاش آشنا میشم.

مثلا توی یه کافه، زمانی که منتظر قهوه ام هستم، یا توی یه کتاب فروشی وقتی که دارم کتاب هارو ورق میزنم، یا حتی وقتی دارم بین آلبوم ها دنبال جاز های دهه ی 70 میگردم، میاد جلو و با یک جمله ی ساده حرفش رو شروع میکنه و همون نقطه ای میشه برای هم کلام شدن تا اخر عمر.

امروز راهم رو کج کردم تا به عنوان شروع صبح قهوه بگیرم. پشت پیشخوان، توی صف وایستاده بودم که آقای بلند قد مشکی پوشی که جلویم وایستاده بود برگشت و لبخند گرمی به من زد، وقتی با نگاه هاج و واج من مواجه شد رویش را به نرمی برگرداند. قهوه ام را گرفتم و طبق عادت همیشه روی یکی از صندلی های رو به پنجره نشستم تا کمی قهوه ام رو مزه مزه کنم و شکر اضافه کنم.

چند دقیقه ای نگذشته بود که همون مرد بلندقد مشکی پوش توی صندلی کنار من جا گرفت و بلافاصله گفت امروز واقعا قهوه میچسبه. بعد که متوجه پیکسل لینوکس روی کیفم شد بحث رفت سمت دنیای کامپیوتر و گپ و گفت تخصصی، حدود یک ربعی حرف زدیم، اون قهوه ی تلخ سرصبح شدیدا به کام هردویمان شیرین شده بود.

و اخر سر با "خدافظ و موفق باشید" از در کافه زدم بیرون.

ما هم کلام نشدیم تا اخر عمر...

نمیدونم بزرگتر شده ام، عاقل تر شده ام و یا دلسرد تر. اما من خیلی وقت است که پشت پیشخوان کافه، کتاب فروشی و بین آلبوم های جاز دهه 70، منتظر کسی نیستم.