من بعد از شکست ... (انگیزشی)

شب میشه و من میرسم خونه، با یه جعبه پر از وسایل روی میزم توی شرکت. بعله . من محترمانه اخراج شدم.

بعد از اینکه وسایلم رو میذارم تو اتاقم، با یک سری از دوستانم ویدیو کال میکنم و اونا تلاش میکنن کمی منو سر حال بیارن و تا حدودی موفقن ولی یهو بحث میرسه به پارتنر هاشون و سوالات همیشگی که چرا من توی رابطه با کسی نیستم. مثل همیشه سکوت میکنم. چی بگم؟!

زمان درستی نبود برای پیش کشیدن این حرفا، خود دوستانم هم متوجه شدن، پس تماس ما سریع تر از چیزی که فکر میکردیم تموم شد.

انگار از یه جنگ تن به تن برگشتم. بدنم سالمه، اما روح و روانم زخمیه. با غصه میخوابم.

---------------------------

الان 9 ماهه که ازون روز میگذره و اکثر اوقات خونم، دوستای زیادیم رو گذاشتم کنار و از بین اون همه دوست فقط دو تاشون رو برای خودم نگه داشتم.

کد میزنم، خودم رو با ویدیو های انگیزشی و کامپیوتری یوتیوب خفه کردم، شبانه روز انگلیسی گوش میدم و حرف میزنم و میخونم و دارم جدیدا فکر میکنم فرانسه رو هم شروع کنم.تعداد کتاب هایی که تو این مدت خوندم از دستم در رفته. هر روز یه کورس جدید رو به صورت آنلاین شروع میکنم. و این روزا منتظر یه نامه از کانادا بیاد و من نتیجه ی همه ی اینارو بگیرم ولی اگرم نیاد من دارم بیزینس خودم رو راه میندازم و میدونم اگر امسال نشد، سال دیگه اون نامه حتما میاد.

یک جایی پارت تایم بدون حقوق برای کسب تجربه مشغول شدم، افرادی که اونجان با اخم نگاهم میکنن، سوالی داشته باشم کمکی نمیکنن، ازشون داکیومنت خواستم و بهم ندادن، ولی اصلا مهم نیست! من برای یه هدف دیگه اونجام و برام مهم نیست این ادم ها تلاش میکنن مغز منو با رفتارهاشون پر کنن، چون تلاششون بی فایدست.

گاهی وقتا به اون روز نگاه میکنم که چقدر مظلومانه اون شب توی تختم خزیدم و چقدر نالیدم از دنیا، ولی حالا که نگاه میکنم میفهمم چقدر اون روز مسیر من توی زندگی تغییر کرد، اگر اون شوک ناگهانی نبود شاید من هیچ وقت دیدم بزرگ تر نمیشد، نگاهم همون دختر بچه ای بود که صبح سر کار میرفت و شب برمیگشت.

ولی الان دنبال معنای زندگیم، دنبال بهتر زندگی کردن ، کیفیت زندگی رو بالاتر بردن، توانایی هام رو باور کردن ، یادگرفتن ،و حتی به شغل های بزرگتر و مکان های بالاتر فکر کردن، راه انداختن یه بیزینس کوچولو برای خودم...

-----------

میدونید میخوام چی بگم ؟ در مواجه با شکست، هرکدوم از ما روش های خاص خودمون رو داریم، یکی مثل من آنتی سوشال میشه و میچپه تو خونه، یکی سفر رو در پیش میگیره، یکی شهرشو عوض میکنه.

مهم اینه که یه کاری انجام بدیم! غصه خوردن و بلند نشدن تا سه روز اوکیه، گریه هاتو بکن، غصه هاتو بخور، ولی بعد از سه روز پاشو، یه لگد بزن به گذشته و بلند شو، قرار نیست دیروز ما مثل فردامون باشه، قرار نیست اگر من امروز اخراج شدم تا اخر عمرم هم اخراج بشم، قرار نیست منی که آدم زندگیم رو پیدا نکردم تا حالا تا اخر عمرم هم پیدا نکنم.

این دور گردون به هزار شکل میچرخه. پس تو هم باید باهاش بچرخی. ثابت بمونی، زمین میخوری.

همه چی تو دنیا تجربست دوست من.

حداقلش اینه که چهار صبای دیگه نوه ت رو روی پات میذاری و از تجربه ی شکستت میگی و اینکه چه جوری دوباره پا گرفتی :)