-پارت اول-
«امیرسام»
امروز بارون واقعاً داغونم کرده بود
صبح که بیدار شدم سردرد شدیدی داشتم
موبایلم زنگ خورد که یادآوری کنه با یه طراح تازه کار قرار دارم
راستش حوصله نداشتم با تازه کارا سروکله بزنم
پشت فرمون نشسته بودم و فکر میکردم چرا همیشه این آدمای تازه کار میخوان یه شبه برسن به موفقیت
چراغ قرمز شد و زدم رو ترمز
بارون روی شیشه ماشین به رقص دراومده بود
یاد اون روزا افتادم که تازه کارو شروع کرده بودم
پونزده سال پیش، با یه مغازه کوچیک تو پاساژ رضا
بابام همیشه میگفت باید جون بکنی ولی من میخواستم راه خودمو برم
الآن شرکت ما شده یکی از معروفترین برندهای لباس زنونه تو ایران
یهو چشمم افتاد به یه دختره تو خیابون
موهای بلند طلاییش تو بارون برق میزد
داشت عجولانه از خیابون رد میشد که پاش لغزید و زمین خورد و وسایلش همه جا پخش شد
یه لحظه فقط نگاش کردم، یه چیزی تو حرکاتش بود که خودمو تو روزای اول کار یادم انداخت همون شور و هیجان، همون عجله برای رسیدن
در ماشینو باز کردم و دویدم سمتش
بارون با شدت میزد تو صورتم ولی برام مهم نبود
وقتی نزدیکش شدم دیدم داره سعی میکنه طرح هاشو از روی زمین خیس جمع کنه
برگه ها داشتن خیس میشدن و اون با دستای لرزون سعی میکرد نجاتشون
لینک پارت بعدی رمان💗
https://virgool.io/@hedyezarjam/%F0%9F%8C%A4%EF%B8%8F%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86%F0%9F%8C%AA%EF%B8%8F-srog30049ber