دلم برات تنگ شده.
انگار من عمه مادربزرگتم ٬سال هاست مردم و تو سال هاست که به یادت نیاوردی کیم یا چیم.
انگار من اخرین دونه خرمالویی بودم که رو درخت موند و هیچکس نیومد که بچینتش.همون قدر تنها و دل تنگ.
انگار من اون بسته گچی بودم که وقتی رسیدم مدرسه تمام مدرسه همون روز منتظر تخته وایت بردهاشون بودن.همون قدر دور افتاده ٬همون قدر کم اهمیت.
انگار روز جمعه خوابیدم و همه فیتیله دیدن اما من از دست دادمش٬ همون قدر غمگین٬همون قدر نا امید.
.انگار اولین باریه که با کسی دعوا میکنم و شلوار جدیدم پاره شده . همون قدر عصبانی٬ همون قدر ترسو.
انگار بهم گفتن قراره هفته بعد بریم اردو و الان هفته بعده و نرفتیم. همون قدر اشفته٬همون قدر حسرت.
انگار امدم نقاشی بکشم اما یادم رفته مداد رنگی براش ندارم. همون قدر پوچ٬همون قدر بی رنگ.
_×بهم گفتن دلتنگی یعنی ادم نمیخواد فراموش بشه(=
فراموشم نکن.