
با آرامش تمام مشغول دوشگرفتن بودم. قطرات آب گرم از سوراخهای پرشمار دوشِ بالای سَرَم خارج میشدند و یکییکی روی موهایم میسُریدند و میپریدند کف حمام. سرگرم بودم با افکار عجیب و غریب و تصورات خوب و بد از زندگیام. افسوس گذشته را به استرس آینده وصل میکردم و برای وضعیت حال غصه میخوردم و میخندیدم. تمام که شد، فکر کردم که دوش با آب سرد بهتر نبود؟ بعد اعضا و جوارحم را خشک کردم و خارج شدم. میخواستم بروم زیارت.
در راه فکر میکردم که چه درخواستی بکنم. دعا کنم عاقبتبهخیر بشوم؟ دعا کنم پولدار و مشهور بشوم؟ یا هرچه بشوم مهم نیست فقط تنم سالم باشد؟ من دوست داشتم سوال بپرسم. مثلا آیا خدا وجود دارد یا ندارد؟ اگر وجود دارد چرا در بلندگو اعلام نمیکند همه بشنوند؟ اگر وجود ندارد چرا اکثر آدمها فکر میکنند وجود دارد؟ اصلا چرا اکثر آدمها در طول زندگیشان از این سوالها نمیپرسند؟
از کوچه و خیابان و اینچیزها بگذریم. رسیدم به ورودی صحن. گفتم سلام. امیدوارم پاسخ دادهباشد. حدود پنج دقیقه دیگر راه رفتم. رسیدم به ورودی حرم. دوباره گفتم سلام. کفشهایم را درآوردم و رفتم به سمت کفشداری. گفتم سلام. کفشدار گفت سلام، خوش آمدید. از کف تا سقف آنجا بوی جوراب دمکَرده میداد؛ مرد حسابی چه خوشی آمدم؟ از همانجا کج کردم به سمت حرم. با آرامش قدم برمیداشتم. سعی داشتم فضای معنوی و عرفانی آنجا را خوب درک کنم.
وارد راهروی خنک و خوشبویی شدم. آینهکاریهای ظریف و زیبا که بازتاب نور روز زیباییشان را دوچندان میکرد. مردم با سرعت زیاد در رفت و آمد بودند. تعدادی هم همانجا کنار دیوار خوابیدهبودند. نزدیک اذان بود. انتهای راهرو به یک سالن بزرگتر میرسید که خیلی شلوغتر بود و مشخص بود به ضریح نزدیک است. کمی ایستادم ببینم در راهرو چه خبر است؛ گفتم خستگی در کنم بعد بروم داخل.
مردی لاغراندام را دیدم که با پیراهنی یقهباز و چروکپرور و شلواری ششجیب با پاچههایی خاکی و کثیف وارد شد و در حالی که با یک دست زیر گلویش را میخاراند و با دست دیگرش آیفون پرومَکسِ آخرینمدلش را جلوی صورتِ ریشآلودش گرفتهبود، بلندبلند میگفت: «یه بوس بده بابا! بوس بده!» و با لبهای غنچهشده: «موچ موچ مووووچ!» میفرستاد. از کنارم که رد شد، بوی گند عرقش از نوک بینی تا مغز سَرَم را سوزاند؛ انگار که تمام محتویات سنگ توالت را در جیبهایش ریختهبود. ناخودآگاه سعی کردم از او فاصله بگیرم. همانجا صفحهی گوشیاش را هم دیدم که یک زن و یک طوطی در آن پیدا بود.
پسری جوان و دیلاق را دیدم که اگر روی انگشتان پاهایش بلند میشد پَسِ کلهی موفرفریاش به سقف بوسه میزد. خواست با عجله وارد شود که نتوانست؛ پلاستیکی دستش بود شامل یکجفت کفش که البته در آن فضای معنوی و خوشبو اصلا قابل قبول نبود و خادم او را متوقف و با زبانِ خوش به طرف کفشداری هدایت کرد تا مبادا حرم بوی پا بگیرد.
بُشکهمانندْ شکمی را دیدم که از دفتر نذورات خارج شد و پُشتِ سَرَش مردی را دیدم که مشخص بود به آن شکم تعلق دارد. گردنش کلفتتر از سَرانِ سه قُوه، ریش و سبیلش چرب و قرمز، انگار که پوزهاش را چندساعت در دیگ خورشت قیمه خواباندهباشد و پیراهن و شلوارش پر از لکههای کوچک و بزرگ. برگهای سبز در دست داشت و همچون زنِ حاملهای به آرامی به سمت خادم حاضر در سالن رفت و در حالی که نفسنفس میزد و عرق میریخت، پرسید: «مهمانسرای حضرت، ... » سپس آروغی نواخت و ادامه داد: «تا چه ساعتی بازه آقا؟». خادم با مهربانی و پاسخش را داد.
به سمت ضریح روانه شدم. یکطرف سالن را با پارتیشنهای چوبی جدا کردهبودند تا معلولینی که با ویلچر آمدهبودند در یک صف به نوبت به ضریح برسند و زیارت کنند. آن سمت، و البته فقط همان سمت همهچیز آرام بود.
نزدیک به ضریح، موج آدمها را میدیدم که مثل آبِ پُرتَلاطُمِ رودخانهای به سمتِ جنوب ضریح هجوم میبُرد و پس از چندثانیه از طرف غرب آن خارج میشد. خادمان با تَرکهمانندی از جِنسِ پَرْ، همه را بهآرامی در همین مسیر هدایت میکردند و تلاششان این بود که کسی نایستد و راه را سد نکند و همه حرکت کنند؛ با این حال برخی هرطور شده آرِنجْ در فَکِ دیگران میزدند و از میان شلوغی خود را به ضریح میرساندند و ابتدا با یک دست، انگار که میخواهند دستشان را هرطور شده به شاخهای چوبی بگیرند و از جریانِ کُِشندهی رودخانه نجات یابند، به آن میچسبیدند و بعد دست دیگرشان را هم میآوردند و طوری ضریح را میچسبیدند و آن را ماچ میکردند که احتمالا در طول زندگی خفتبارشان حتی یکبار هم همسرشان را اینطور با تاکید و توان بالا بغل و ماچ نکردهاند!
در آن شلوغی و ازدحام هر چندثانیه یک نفر را میدیدم که به محض واردشدن عربده میزد: «بلند صلوات بفرست!» و بعد به موج جمعیت میپیوست، سلام میداد و خم میشد؛ سپس بهسرعت میچرخید و پشت به ضریح سلفی میگرفت تا مبادا استوری اینستاگرام آنروزش خالی بماند. البته بودند بعضیها که زرنگتر بودند. آنها قاطی جمعیت نمیآمدند و با فاصله بیشتری از ضریح در جایگاهی که برای خواندن ادعیه و نماز بود میایستادند و از آنجا دوربین گوشی را روشن کرده درست و حسابی از ضریح فیلم میگرفتند در حالی که کتاب دعا و زیارت را هم در دست دیگرشان داشتند.
پدری گریان فرزند خردسالش را آوردهبود تا سلامتیاش را از امام بگیرد. برای همین او را روی سَرِ همه گرفت و بُرد مالید به ضریح. بعد در حالی که بچه را با یکدست نگهداشتهبود، یک دستِ خودش را مالید به ضریح و مالید به صورتش. بعد یک دستمال از داخل جیبش درآورد و دستمال را هم مالید به ضریح. جمعیت امانش نداد و مجبور شد حرکت کند وگرنه تا شب میخواست یکچیزی از توی جیبهایش دربیاورد و بمالد به ضریح.
البته که با وجود تمام این کارهای عجیب و غریب، یک نکتهی مثبت وجود داشت و همه یکچیز را خوب رعایت میکردند آنهم اینکه هیچوقت پشت به ضریح از آنجا خارج نمیشدند مبادا امام ناراحت بشود و حاجتشان را ندهد یا سلفیهایی را که گرفتهاند از داخل گوشیشان پاک کند.
زیارتم که تمام شد و سوالاتم را که پرسیدم، برگشتم و کفشهایم را گرفتم و به راه افتادم. در راه فکر میکردم آیا اگر خودِ امام آنجا حضور داشت، باز هم مردم با بدن بوگندو و جورابهای کثیف وارد آنجا میشدند؟ آیا باز هم با گوشیهایشان بلندبلند صحبت میکردند و بوس میفرستادند؟ یا سلفی میگرفتند؟ آیا به او میچسبیدند و ماچَش میکردند و از سر و کولَش بالا میرفتند؟ یا بچهشان را به او میمالیدند تا شفا بگیرد؟