چهارباغ

اینو روزهای آخر پاییز نوشتم.

هوا خنک شده. نزدیک غروبه و کارگرها دیگه دارن وسایل‌شون رو جمع می‌کنن که برن. کارگرهای چهارباغ رو میگم. همون‌هایی که پیاده‌روها رو درست می‌کنن. البته کارگرها تنها نیستن. موزاییک‌ها و سنگ‌فرش‌های دسته‌دسته چیده‌شده در محوطه‌ی میانی که کف‌اش رو شن و سنگ ریختن و نوارهای زرد وسط پیاده‌رو که مردم رو مجبور می‌کنه چند لحظه‌ای چشم‌شون رو از مغازه‌ها بردارن و پاورچین‌پاورچین از روی خاک و خل و گِل و لوله‌های تکه‌تکه‌ی کهنه و موزاییک‌های نصفه و نیمه از پیاده‌رو خارج بشن هم هستن.

مردم، توی این یک تکه از کره‌ی زمین انگار فرق دارن. قیافه‌هاشون، راه‌رفتنشون، لباس‌شون. انگار اینجا یه در داره که موقع رد شدن ازش، به همه‌شون ماسک لبخند میدن و گرفتاری‌هاشون و عجله و بدو بدو رو ازشون می‌گیرن. البته از من که نگرفتن. چون من مثل مرغ سرکنده، همونطوری که برای رسیدن به اتوبوس می‌دوم اینجا هم عجله دارم. اینجا نباید بدوی. اگه بدوی زود تموم می‌شه. باید راه بری. آروم راه بری. من اگه تنها باشم نمی‌تونم آروم راه برم. باید بقیه رو نگاه کنم ببینم اون‌ها چکار می‌کنن.

بعضی‌ها با یارشون اومد قدم بزنن. بعضی‌ها با همسر و بچه‌هاشون اومدن. خیلی از بچه‌ها هم اینجا جیغ‌جیغو نیستن. جیغ‌دونی‌شون خالی می‌شه انگار. اصلا آدم‌ها رو بی‌خیال. باید درخت‌ها رو نگاه کرد. ناسلامتی آخرین روزهای پاییزه. آدم‌ها میان و میرن. ولی درخت‌ها هستن. بعضی‌درخت‌ها از دو طرف کج شدن توی محوطه‌ی میانی که دست همدیگه رو بگیرن. بعضی‌هاشون هم کج شدن روی درخت کناری و به درخت روبرویی محل نمی‌ذارن. عاشق شدن درخت‌ها هم مثل آدمهاست انگار.

من عجیب به نظر میام؟ نشستم این وسط روی این نیمکت(نمی‌دونم اسمشون چیه واقعا)‌های دایره‌ای و کیفم رو گذاشتم کنارم و با مداد دارم روی برگه‌های سررسید امسال رو تندتند قلقلک(یا غلغلک) میدم. یه پسر بچه اومده و در حالی که لیوان آبمیوه‌ش دستشه و نی‌اش هم توی دهنش، به من خیره شده. خب مثل اینکه رفت. نیمکت بعدی من خانواده‌ش نشستن. یه خواهر بزرگتر هم داره که همش داره بهش می‌گه این کارو بکن اون کارو نکن. صدای اذان بلند شد.

داشتم می‌گفتم. گروه‌های چند نفره‌ی نوجوون‌ها هم که میان باحالن. وقتی میان انرژی‌شون رو با خودشون میارن و وقتی میرن هم با خودشون میبرنش. اصلا انگار مستقل‌ان از بقیه. این پسر کوچولو دوباره اومد. الان داره مثل مایکل جکسون moonwalk میره روی شن‌ها. سرش رو خم می‌کنه رو به جلو و پاهاش رو روی سنگ‌ها میکشه و قدم‌قدم میره عقب، می‌چرخه و همین مسیر رو برمی‌گرده.

اون طرف خیابون، یه آقایی که گیتار روی دوش داره، از همه آروم‌تر راه میره. شلوار جین پوشیده، کلاه لبه‌دار روی سرشه و حتما یه فکر مهم هم توی سرش. آخه تنهاست و سرش پایینه. هوا دیگه داره تاریک میشه و همه دارن میرن. باید ماسک‌های خنده رو تحویل دربان بدن، گرفتاری‌ها و مشکلاتشون رو دوباره پس بگیرن و برن. چهار باغ می‌مونه و سنگ‌فرش‌ها و مغازه‌ها و درخت‌های عاشقش. من هم باید برم دیگه. بوی سیگار میاد.