یک ساعت کودکی

http://kermanshah.irib.ir
http://kermanshah.irib.ir

علی جلوی درب خانه‌شان ایستاده‌بود و کوچه را می‌پایید. توپ پلاستیکی‌ دو پوسته‌اش را با دست چپش بغل کرده‌بود و با دست راستش سرش را می‌خاراند. منتظر دوستانش بود که بیایند و طبق روال هر روز بازی را شروع کنند. باید تا ساعت ۷ نشده بازی را تمام می‌کردند. وگرنه پدرش از راه می‌رسید و گوشش را می‌گرفت و با مقادیری کتک و ناسزا پرتش می‌کرد توی حیاط. آنوقت مادرش نفرین کنان می‌آمد و از زیر دست و پای پدر نجاتش می‌داد و پرتش می‌کرد توی اتاق. بعد پدرش می‌گفت: بچه‌های مردم عصای دست پدرشان‌اند. هم‌سن و سالان این کره‌خر نان‌آور خانه شده‌اند و این جعلق هنوز پا به پای بچه‌ها در کوچه مثل اسب می‌دود. بعد دست به آسمان می‌بُرد و از خدا می‌پرسید که چه گناهی کرده‌است که چنین فرزند ناخلفی نصیبش شده‌است.

ساعت شش بود و دوستانش هنوز نیامده‌بودند. گربه‌ی نصرت خانم ولی آمد. هر روز عصر می‌آمد بیرون و روی دیوارها و پشت‌بام‌ها گشت می‌زد تا کبوتر‌های بهروز-پسر مریم‌خانم- را بدزدد و ببرد توی زیرزمین‌ خانه‌ی نصرت خانم و با بچه‌هایش بخورند. کل زیرزمین شده‌بود پَر کبوتر. مریم‌خانم به نصرت‌خانم می‌گفت که گربه‌اش را جمع کند وگرنه باید پول کبوترهای بهروز را بدهد. چند بار هم شوهرش نوروز روی پشت‌بام کمین‌کرده‌بود که گربه را ناکار کند ولی گربه‌ی چموش فهمیده‌بود و زودتر فرار کرده‌بود. بهروز هم که عصبانی می‌شد و کاری از دستش برنمی‌آمد، ظهرها می‌رفت و زنگ در خانه‌ی نصرت خانم را می‌زد و فرار می‌کرد. نصرت خانم تنها بود. شوهرش مرده‌بود و بچه‌هایش از این شهر رفته‌بودند. تنها همدمش همین گربه بود.

چند دقیقه بعد شهرام ظاهر شد. تپل بود با موهای بور و فرفری. یک جوجه داشت که اسمش را گذاشته‌بود سارا. پدرش چند روز پیش وقتی که عصبانی بود و جیک‌جیک جوجه روی اعصابش عربی می‌رقصید، جوجه‌ی بیچاره را گرفته‌بود و کوبیده‌بود به دیوار. شهرام هم خیلی ناراحت شده‌بود. البته بعد از چند روز فراموش کرد و حالش خوب شد.

داریوش هم آمد. داریوش از همه کوچکتر بود. چشم‌های سبز قشنگی داشت. تکنیکش این بود که توپ را از سمت راست به دیوار بزند و خودش از سمت چپ فرار کند و پشت سر حریف توپ را بگیرد. اگر دیوار نبود نمی‌‌توانست خوب دریبل بزند. چند بار هم توپ را به درب خانه‌ی مش‌قربان کوبید که مش قربان با دمپایی و پیژامه وارد کوچه شد و خودش و شهرام را مورد هدف دمپایی قرار داد، شهرام شلوارش خاکی شد ولی داریوش فرار کرد و فحش خورد.

امیر هم از راه رسید. حالا چهار نفر بودند و می‌توانستند بازی را شروع کنند. داشتند درباره‌ی یارکشی بحث می‌کردند که یک وانت پیچید توی کوچه و بلندگویش گفت: آهن قراضه، دمپایی پاره، سماور کهنه، کاغذ باطله خریداریم! علی و امیر آجرهایی که به‌ جای تیرک دروازه گذاشته‌‌بودند برداشتند و با قیافه‌هایی مظلوم و ناراضی به راننده‌ی وانت نگاه می‌کردند. درب یکی دوتا از خانه‌ها باز شد و زنانی با چادر وارد کوچه شدند تا ضایعات آهنی و پلاستیکی‌شان را بدهند و پول بگیرند.

سه چهارتا از خانواده‌های محله وضعیت‌شان طوری بود که گاهی برای خرید نان دچار مشکل می‌شدند و همین فروش ضایعات به دادشان می‌رسید. خانواده‌ داریوش یکی از آنها بود. پدرش همیشه در شهرهای دیگر کار می‌کرد و چندماه یک‌بار به خانه می‌آمد. همان چندروز انگشت‌شمار هم که به خانه می‌آمد صدای جر و بحث‌شان در کوچه می‌پیچید. تمام همسایه‌ها می‌دانستند که قبض گاز و برق خانواده‌ی کمالی پرداخت نشده و اخطار قطع برایشان آمده‌است. یا اینکه هفته‌ی بعد، مراسم عروسی پسر برادر خانم صدری-همسر آقای کمالی- است ولی هنوز نتوانسته‌اند پولی برای هدیه کنار بگذارند. داریوش اما ناراحت به نظر نمی‌رسید. مثل تمام بچه‌های دیگر بازی‌ می‌کرد و به مدرسه می‌رفت.

بالاخره وانت رفت و بچه‌ها مشغول بازی شدند. بیست دقیقه بیشتر وقت نداشتند. سر و صدای بازی‌شان در کوچه پیچید. خورشید هم داشت در آخرین دقایق حضورش، برای روشن نگه‌داشتن کوچه تلاش می‌کرد. علی و امیر با نتیجه‌ی دو بر یک پیروز شدند. البته داریوش و شهرام عقیده‌داشتند که امیر خیلی خطا می‌کند و بازی را خراب کرده‌است. ساعت نزدیک هفت بود و شب یکی‌یکی به کوچه‌ها سرک می‌کشید. بچه‌ها با هم خداحافظی کردند و به خانه‌هایشان برگشتند. همین اندازه بازی هم برای شادی دل کوچک‌شان کافی بود.