ذهن خالی

ذهن خالی
ذهن خالی

تا حالا سعی کردین ذهن خودتون رو خالی کنین؟ یعنی برای دقایقی، به هیچ‌چیز فکر نکنین؟ من تا حالا نتونستم این کار رو بکنم و واقعیتش اینه که به دفعات زیاد تلاش نکردم تا موفق بشم ولی هر بار تلاش کردم ناموفق بودم. اینقدر ذهنم شلوغ‌پلوغه و پر از فکرای مختلف و تخیلات نامحدود و محتوای نامربوط با موضوعات متنوع، که دیگه خالی‌کردن ذهن شده برام یه آرزو مثل داشتن یه ماشین پرنده که نامحدود بتونه به همه‌جا سفر کنه.

هر بار تلاش می‌کنم به چیزی فکر نکنم و فقط خالی بودن رو تصور کنم و توی عالم پوچ‌شدن و تهی‌بودن سفر کنم، یهو یه خاطره قدیمی یا یه سکانس سینمایی دست‌پرورده‌ی ذهن خودم با نمایش خودم در نقش اولش، یا فکر آینده و مشکلاتش و ترس‌هایی که در دل دارم مثل یه پیام بازرگانی میان وسط و توی صفحه‌ی نمایش مغزم بندری می‌رقصن. پس حالا که نمی‌تونم واقعا ذهن خودم رو خالی کنم، تلاش می‌کنم حداقل تصور کنم اگه می‌تونستم این کار رو بکنم چی می‌شد.

چشمامو می‌بندم، اولین چیزی که جلوی چشمم ظاهر میشه سیاهی ناشی از نبود نور و تصویره. بعدش ذهنم شروع می‌کنه به ساخت تصاویر از داده‌های درونش و سعی می‌کنه منو جذب کنه.

- رضا

+ هان؟!

- اینو ببین!

+ نمی‌خوام.

ـ تو رو خدا!

+ نخیر! مزاحم نشو یه دیقه راحت باشم خداوکیلی!

ـ اینقدر بی‌ذوق نباش!

+ برو پی کارت!

ـ اه!

خب مثل اینکه بالاخره موفق شدم شکستش بدم. یوهو! آخ جون. یه فضای بی انتهای پر از خالی. واقعا بی انتها. خالی بودن ذهن اینطوریه؟ خیلی خوب به‌نظر میاد. حالا با این صفحه‌ی خالی چیکار کنم؟ اینجا دیگه محدودیتی وجود نداره. می‌پرم، اوج می‌گیرم، هیچ چیزی نیست که بخواد مزاحم خلوتم بشه. در این پر از خالی قشنگ، اوج می‌گیرم، می‌دوم، می‌چرخم و می‌رقصم. شاید بتونم این فضای بی‌انتها رو برای خودم بسازم. چی نیاز دارم؟ آهان، اینجا مثل یه بوم بزرگ نقاشیه. سطل رنگ می‌خوام. ولی سطل رنگ ندارم. از احساس‌هام رنگ برمی‌دارم. غصه میشه خاکستری، شادی میشه نارنجی، آرامش میشه آبی، سفید میشه خوشبختی، آخ که چقدر سفید کم دارم. هیجان میشه قرمز، سبز از روی چشمای مامانم، خاکی هم از روی دست‌های پدرم، فکر کنم کافیه. دیگه باید شروع کنم.

Photo by Arif Wahid on Unsplash
Photo by Arif Wahid on Unsplash

حالا نپاش کی بپاش! چه لذتی، چه شوقی، وقتی تموم دنیام رنگی رنگی بشه دیگه چی می‌خوام؟ وقتی فقط رنگ باشه و رنگ. خیلی هم قشنگ. واقعی‌تر از این؟ دنیامو خودم بسازم، با دستای خودم. همونی که همیشه می‌خواستم. ولی یه چیزی کمه هنوز. موسیقی! بدون موسیقی مگه میشه؟ با چی موسیقی پخش کنم؟ اصلا چی پخش کنم؟ صدای آب، یه صدای ناب، لالایی مادر برای خواب، یا شایدم صدای یه گیتار خراب، یا صدای یه ذهن پر از سوالای بی‌جواب. مهم نیست. میذارم پخش بشه.

Photo by Craig Whitehead on Unsplash
Photo by Craig Whitehead on Unsplash

بعد از کلی رقصیدن توی تخیل واقعی، بعد از کلی دویدن توی پر از خالی، بعد از رنگی شدن توی این بی انتهای بی‌رنگ، حالا وقت خالی شدن واقعیه. بدون رنگ، بدون زنگ، بدون زشت و قشنگ. بدون هر چیز دیگه‌ای. خالی مطلق. خودم و خودم. کور و کر. نه بو ، نه حس، اینجا آخر تمام آرامش دنیاست.