راننده تاکسی شهر ما

درب خانه را باز می کند تا به سمت همان ایستگاه همیشگی روانه شود. دیگر به صبح زود بیدار شدن عادت کرده است. از زمانی که دانشجو شده بود و درس می خواند، تا الان که مدرکش را گرفته و چندین سال است برای گذران زندگی با صفحه ی پدال ها می جنگد. هر روز صبح با امید به باز شدن قفل زندگی اش خدایش را یاد می‌کند، قفل درب ماشینش را باز می کند و برای نان بنزین می‌سوزاند.

راننده تاکسی از همان آغاز کار درد را لمس می کند. از آن زمان که کارگر پیرمرد و خسته ای را سوار می کند که مسیرش بیمارستانی دولتی است و به آنجا می رود تا شاید با فروش کلیه اش بتواند یکی از مشکلات بی شمارش را حل کند. از زمانی که پسرک سربازی را سوار می کند که از بی‌خوابی سرش را به شیشه تکیه داده، چشمانش را بسته است و در ذهنش خود را در لباس دامادی می بیند و معشوقش را در لباس عروس. از همان زمان که زانوهایش به دلیل نشستن زیاد پشت فرمان، مانند لاستیک‌های ماشینش فرسوده می شود.

راننده تاکسی فریادهای ناامید صبح زود تا بوق سگ یک حنجره ی خسته، برای سوار کردن مسافر و سر و کله زدن با پول خردهاست. پول خردهایی که بچه مایه دارها سالی یک بار، آن هم سر سفره ی هفت سین پر زرق و برق نوروز صدای جیرینگ جیرینگ آزاردهنده ی شان را می شنوند.

راننده تاکسی آن مشاجره با راننده ی دیگر بر سر مسافری است که اگر از دست برود، دندان خراب کودکش نیز از دست می رود و اجاره خانه اش هم عقب می افتد.

راننده تاکسی آن صندوق قدیمی خاک خورده در زیرزمین خانه ی مادربزرگ است که اگر درب دلش را باز کنی, می توانی داستان اشک ها و لبخند های هزاران انسان روی این کره ی خاکی را در آن پیدا کنی. گذشته و آینده را ببینی و برای زمان حال اشک بریزی.

راننده تاکسی، حسرت بر دل مانده ی آرزوها و رویاهای شیرین یک جوان بی گناه است که زیر خاک دفن شده اند.

راننده تاکسی، غرغر های ناتمام و درد دل های بی‌حساب با غریبه‌های مسافر است.

با احترام به تمام راننده‌ تاکسی‌‌های زحمت‌کش