نجاتم می‌دهی؟

پروردگارا، اکنون که در حال نوشتن هستم، شب است و دلم در چاه عمیق غم و غصه گرفتار. هفته‌ها می گذرد و جمعه‌ها و شنبه‌ها می‌آیند و می‌روند اما هنوز تو را پیدا نکرده‌ام. روزها در اسارت و شب‌ها در انتظار می‌گذرند و هنوز تو را پیدا نکرده ام. دست مرا می‌گیری؟ راه نجات را نشانم می‌دهی؟

می‌خواهم از این چاه بیرون آیم و تمام فرزندان آدم را خبر کنم. می‌خواهم فریاد بزنم تا همه‌ی خفتگان بیدار شوند. می‌خواهم همه‌ی اسیران غم و غصه را بیرون بکشم و تصدیق آزادی به دستشان بدهم. می‌خواهم شادی را دعوت کنم تا برایمان آواز بخواند. به زندگی بگویم با سازمان برقصد. به زمین بگویم خوبان رفته را بازگرداند و به ماه بگویم روزها رخ نشان بدهد.

خدایا نجاتم می‌دهی؟ می‌خواهم دست در دست خورشید کوچه‌ها را بگردم و خانه ها را با نور امید روشن کنم. می‌خواهم ترس را حقیر کنم و ظلم را اسیر، تا بر گردنش طنابی از تزویر بیندازم. می‌خواهم دنیایی بسازم که در آن کودکی از گرسنگی نمیرد و شکم حق‌خواران از سیری نترکد. می‌خواهم دنیایی بسازم که هرروزش عید باشد و دل‌ها پر از شادی و امید.

خدایا نجاتم می‌دهی؟ از دروغ و ریا و جنگ و دعوا خسته شده‌ام. از ظلم و جور خسته شده‌ام. از روزمرگی بی‌نتیجه و این تن رنجور، خسته شده‌ام. از خسته‌شدن هم خسته شده‌ام. خدایا، بگو، نجاتم می‌دهی؟