آن سوی تارهایی که به یکدیگر می تنیم

هیچ کس دوست ندارد مجبور به تحمل تنهایی باشد. تنهایی فقط هنگامی مطلوب است که ما او را انتخاب کنیم نه زمانی که او ما را انتخاب کرده. اما چرا؟

تنهایی مطلق برزخی است میان بودن و نبودن. انواع مختلفی از تنهایی وجود دارد, تنهایی فکری, تنهایی عاطفی, تنهایی در تصمیم گیری و مسئولیت, و ... اما تمام آنها شاخه هایی هستن که ریشه مشترک‌شان جدا افتادگی یا تنهایی مطلق است. تصویر ترسناکی که با تجربه هر نوع تنهایی در ذهن ما تداعی می‌شود.

تنهایی مطلق، زمانی است که فرد از بافت جامعه پیرامون خود جدا می شود. احساس می کند که بود و نبودش هیچ تفاوتی ایجاد نمیکند و مانند یک روح در میان مردم زندگی میکند بی آنکه دیده یا شنیده شود.

ما مصرانه در پی گره زدن خود به یکدیگر هستیم شاید بدون اینکه آگاهانه دلیل این رفتار را بدانیم. ما فردیت خود را فدای بقا می‌کنیم, آینده ای که می توان «مال خود بود» را می فروشیم تا پا به دنیای حقیقت های ترسناک نگذاریم.

اما آن سوی تارهایی که به یکدیگر می تنیم چیست؟ آیا توان زنده ماندن در دنیای بیرون را داریم؟ گمان می‌کنم بعضی ها را سراغ داریم که انسانهای عجیبی بودند و از دوران و جامعه خود به کلی فاصله داشته اند و بخشی از اتفاقات مهم تاریخ بشریت را رقم زده اند, و چه بی شمار افرادی که چنان به پشت این مرزها سفر کردند که گویی هیچ‌وقت وجود نداشته اند.