تراژدی ماهی قرمز تنگ بلور و نهنگ دریای عمان

عکس از جیم لایو
عکس از جیم لایو


امشب با پریا رفتیم بیرون. آخر کار، وقتی داشتیم از هم جدا می‌شدیم، داستان رابطه‌اش با پدرش را گفت. روایتش، روایت عشقی بود که در زمان خود، فهمیده نشده بود و مانده بود برای حالا که هجده سال از خاموش شدن شعله زمینیش می‌گذشت. وسط حرف‌هایش، یاد رابطه خودم با مادرم در وجودم زنده شد.

موقع برگشتن، با خودم مدام زمزمه می‌کردم "امشب قرار است مرا به دنیا بیاوری و نمی‌دانم به‌ دنیا آوردن یکی دیگر، چه حسی دارد". دوست دارم حالش را وقتی که مرا به دنیا آورد بدانم. قرار بود من شاهکارش باشم و حالا، بعد از این همه سال، حس می‌کنم دارم به آن شاهکار نزدیک می‌شوم. حالا می‌خواهم به مادرم بگویم "ببخش که من آن سال‌ها آنقدر از تو دور بودم، ببخش که من آن روزها ندیدم و نفهمیدم."

آدم‌ها وقتی متولد می‌شوند چقدر ضعیفند، بدنشان ضعیف است، ساختاری که منجر به آدم شدن آدمها می‌شود، انگار بر همین ضعف بنا نهاده شده. انگار این بدن برای آن روح کوچک است، انگار ظرف آن روح نیست این بدن و بعد، سال‌ها می‌گذرد، بزرگ می‌شوی و همچنان حس می‌کنی این لباس برایت تنگ است. یک جایی می‌رسد که دیگر خسته می‌شوی و در ناخودآگاهت به خودت می‌گویی: "دیگر همین است که هست، چه کار کنم؟ باید به همین لباس دل بدهم. لباس دیگری که نیست!" بعد با خودت کلنجار می‌روی، قهر می‌کنی یا لج می‌کنی. مثل بچه‌ای که دوست ندارد آن لباس پارسالش را در مهمانی بپوشد و پدر و مادر با خجالت می‌گویند "چه کار کنیم؟ همین یک دست لباس است"؛ رستم است و همین یک دست اسلحه! "بپوش تا برویم." بعد کودک لباس را می‌پوشد. اما همه مسیر با خودش درگیر است. این همان کودکی است که کم‌کم دارد راضی می‌شود به همان لباس و بعد توی مهمانی همه می‌گویند: "چیزی شده؟ چرا ناراحتی؟ چرا توی خودتی؟" کودک هنوز زبان آدم بزرگ‌ها را ندارد. یعنی هنوز یاد نگرفته وانمود کند، دروغ بگوید یا چیزی را پنهان کند. فقط می‌تواند بگوید نمی‌خواهم و نمی‌خواهد هم!

راستش را بخواهید همیشه با خودم می‌گویم آدم‌ها باید بتوانند پرواز کنند. با وجود این روح، به کمتر از پرواز نباید راضی شد. این روح موتور جتی است که گذاشته‌اند روی بدنه یک پیکان مدل 57 دنده اتوماتیک. بله! ماشین خوبی است. اما برای موتور پیکان و نه برای جت! حالا ما با همین پیکان پنجاه و هفتمان باید برویم اورستِ زندگی را هم فتح کنیم. یک روز هم می‌آید که خسته می‌شویم و لباس را رها می‌کنیم.

من کجای این داستانم؟ روح من هم در بدو تولد همین قدر بزرگ بوده؟ مادرم که من را به دنیا آورد چه حالی داشت؟ وقت زاییدن این طفل، کجای زندگیش بودم؟ اینها سوال‌هاییست که همیشه داشته‌ام. به خودم می‌گویم کاش می‌شد مادری آرزو کند بچه اش را به دنیا نیاورد. کاش می‌شد بیشتر از نه ماه بچه را نگه‌داشت. این که بخواهی آنچه در زهدانت جا خوش کرده و مال توست را رها کنی چقدر سخت است. اگر جای هر مادری بودم، شاید سر این به دنیا آوردن جان می‌دادم. بس که این رها کردن سخت است.

نه! نه! هر مادری باید بگذارد آنچه را که برای زیستنش کوشیده رها شود، پا به دنیا بگذارد و بشود آن موجودی که باید بشود. اما مساله این است که وقتی چیزی را در وجود می‌آوری، از لحظه رها شدنش دیگر مال تو نیست. دیگر در اختیار تو نیست، باید رها کنی تا برود. باید بگذاری مال دیگری بشود. برود و شب، جای دیگری بخوابد و نگران نباشی که جایش نرم باشد، گرم باشد و خوش بگذرد به آن چیزی که خلق کرده‌ام. بعد به خودت می‌آیی و می‌بینی که آن مخلوقت رفته و دارد زندگیش را می‌کند و تو هنوز در آغوشت گرفته‌ای تصور روز به دنیا آمدنش را و داری زار می‌زنی که کاش بزرگ نمی‌شد، کاش همین جور کوچک می‌ماند و می‌شد تا ابد بغلش کنم، نگهش دارم پیش خودم. به خودت می‌گویی ببین چه بزرگ شده، برای خودش کسی شده، سری توی سرها درآورده. برای تو اما همان کودک یک روزه است و برای بقیه، موجودی که هرچه دارد را خودش ساخته. بعد هی می‌خواهی فریاد بزنی "آهای یادت هست؟ یادت هست؟ یادت هست که بچه بودی؟ یادت هست که نبودی و من به دنیا آوردمت؟" اما آن ماهی قرمز تنگ بلور حالا راه را پیدا کرده و دارد می‌رود تا بلکه به حوضچه‌ای، برکه‌ای، رودی، دریایی چیزی برسد. از بس که دور شده، دیگر صدایت را هم نمی شنود. انگار تو، خارج از شنوایی اویی! و حالا تو، آن وسط‌ها، از دوریش جامه به تن می‌دری و می‌روی که خداحافظ! من مُردم!

آیا کسی هست که برای دل آن ماهی قرمز کوچولو دل بسوزاند؟ خودت که نیستی، آن ماهی هم یحتمل روزی می‌رود و کارش تمام می‌شود. اما این غم همیشه می‌ماند که وقتی آن تنگ کوچک را در بغل گرفته بودی، چه گفته‌ای که بعد این همه سال، آن آدمِ حالا پا به اقیانوس گذاشته،که دائم زیر لب زمزمه می‌کند "من ماهیم، نهنگم و عمانم آرزوست"، هنوز هم بوی آن عطر لعنتی تنت در مشامش می‌پیچد و دیوانه می‌شود.

حالا می‌فهمم گیر من برای نوشتن، طراحی‌کردن، نقاشی کشیدن و هزار کار دیگر که لازمه‌اش خلق یک موجود است چیست: من نمی‌توانم رهایشان کنم! من نمی‌توانم آنچه را که خلق کرده‌ام رها کنم.

باید اعتراف کنم که من با مادرم، در تمام آن بیست و شش سال زندگی توامانمان حرف زیادی نزدیم. حداقل از پانزده سالگی دیگر زیاد حرف نزدیم. حالا که به اینجا رسیده‌ایم، خواهشم این است که با پدر و مادرتان قبل از آن‌که این بدن را ترک کنند، حرف بزنید. حرف‌هایشان را بشنوید، ببینید چه می‌گویند. وگرنه آخرش غم و رنجی است که روی دوش شما و آن‌ها می‌ماند. آنگونه که برای من مانده و حالا دارم خرد خرد درستش می‌کنم.

امشب نشسته‌ام و دارم به لحظه به دنیا آمدنم فکر می‌کنم. به اینکه چه راه درازی را تا اینجا آمده‌ام بی آنکه از لحظه اولش چیزی بدانم. می‌خواهم امشب خواب لحظه تولدم را ببینم. می‌خواهم چشمانم را ببندم و تصورش کنم. تو گویی یک مراقبه است. انگار اگر از آن لحظه بدانم، چیزی برایم باز می‌شود، رمزی گشوده می‌شود. حقیقتش این است که لحظه تولدم، لحظه وصل من و مادرم بوده و من، این لحظه را از دست داده‌ام. حالا برای ادامه این مسیر، هرروز و هر شب، همین وصل را می خواهم، همین وصل را فریاد می‌زنم. اول باید به واسطه خلقتم وصل شوم و بعد به خودم. انگار تا دیروز جزیی از دیگری بوده‌ای و وقتی که به دنیا می‌آیی، یعنی از همین امروز، می‌شوی خودت و آن آدم، مادرت، با به دنیا آوردنت برای خودش معشوق دیگری آورده که باید تا آخر عمر به او عشق بورزد و بعد، یک روز تو همه‌چیز را رها کرده‌ای و رفته‌ای. چشمهایت را که بیشتر باز می‌کنی، می‌بینی که در آن لحظه رها کردن و رفتن، انگار خودت را جا گذاشته‌ای. کجا؟ در بغل مادرت!

مادر هنوز تنگ بلورینش را در آغوش گرفته و این، خود تو، کودکت است که جایی جا مانده. و تو از همان روزی که رها کرده‌ای و رفته‌ای، با کودکت هم نساخته‌ای. او وصل می‌خواهد و تو هی آبنبات چوبی به دستش می‌دهی. بله! این لباس برای تو تنگ است. حالا باید یا دنبال لباس گشادتری بگردی یا بروی، همان کودک را پیدا کنی و بیاوری، بنشانی سر جایش، وصلی که می‌خواهد را به او بدهی و بگویی: "بیا با هم زندگی کنیم. بیا، حالا که مادر را یافته‌ایم، دست من را هم بگیر و در آغوشش بیفکن. بگذار یک بار دیگر با هم به او وصل شویم."

این آخر داستان نیست، این تازه شروع است. این درست همان لحظه‌ایست که انگار به دنیا آمده‌ای و حالا دوباره باید جان بکنی، باید همان لباس تنگ را تنت کنی و بروی و بروی و بروی، تا شاید به اقیانوسی برسی. یا آن طور که می‌گویند اگر حالا توی اقیانوس باشی، بروی، بزرگ شوی، بزرگ شوی، تا بشوی همان نهنگی که می‌خواهی. و حالا جای این نهنگ، فقط عمان است، جای دیگری نخواهد بود. یادت نرود برای رسیدن به عمان، راه درازی آمده‌ای. اما آیا نهنگ هستی؟ آیا آنچه که باید شده‌باشی شده‌ای؟ این‌ها همه وسوسه‌هاییست که یک لحظه رهایت نمی‌کنند.

هرچه که هست، من امشب باید آن وصل را بچشم. حالا شاید نهنگ شده‌باشم...