طبق معمول سنواتی...

حالا دیگر چند سالی بود که هرسال چند روز مانده به محرم پدر شروع می‌کرد به جور کردن بساط زیارت عاشورای سر صبحش. دیگر سنم به دوازده رسیده‌بود و فکر کنم چهار سالی بود که پدرطبق یک رسم هرساله، داشت زیارت عاشورا می‌گرفت. متن اعلامیه را برده بود به آقای کاظمی، جانباز قطع نخاعی که در همسایگی‌مان زندگی می‌کرد و از قضا خط خوشی هم داشت داده بود تا برایش با قلم نی بنویسد. بالای اعلامیه خورده بود، طبق معمول سنواتی...همین که بار اول این عبارت را دیدم، توی مغزم جرقه زد که یعنی چه؟ آخر توی نصف اعلامیه‌هایی که برای روضه امام حسین در یزد چاپ می‌شود، می‌توانید رد این کلمه را ببینید. خلاصه که غرورم اجازه نداد از کسی بپرسم و گوگلی هم در کار نبود. پس رفت پیش چند کلمه دیگر مثل پیشکسوت و مرسدس بنز که بماند و یک روزی بفهمم معنی‌اش چیست.

‌پدر هم مثل حالای خودم، در برپاکردن این جور مراسم‌ها، ید طولایی داشت. سال اول، کتابچه‌های دعا را از مسجد قرض گرفته‌بود و حیاط و ایوان را هم با چند موکت کهنه‌ای که داشتیم فرش کرده‌بودند و استکان‌ها را هم همسایه دیوار به دیوار داده بود و اعلامیه هم که سال اول نبود و از سال دوم، آقای کاظمی نوشته‌بود. چند تکه پارچه مشکی هم از این و آن رسیده بود یا شاید هم خریده‌بود و شده بود زیارت عاشورا. آقای رحمانی روحانی مسجد محله رحمت آباد هم شده‌بود پیشنمازمان. این طور بود که چند دقیقه مانده به اذان صبح خلق‌الله می‌آمدند و آقای رحمانی نماز را اقامه می‌کرد و بعد هم یکی دو نفری زیارت عاشورا را به عهده می‌گرفتند. آن وسط‌ها، ما بچه‌ها هم برای خودمان می‌لولیدیم و با هدایت پدر، با آب جوش و نبات از مهمان‌ها پذیرایی می‌کردیم تا زیارت عاشورا تمام شود و بعد، بساط صبحانه برپا می‌شد.

آن سال‌ها که در خانه خیابان تندگویان، کوچه میلاد (فرساد 12) ساکن بودیم، بساط آشپزخانه روی سبیل حاجی خانم می‌گشت. زن تنهایی که ابتدای کوچه با دخترش زندگی می‌کرد و از دار دنیا دو دختر و یک نوه داشت. همسرش گویا ارتشی بود و سال‌ها بود که مرده بود. این حاجی خانم شیرزن محل بود و قبل از همه آمده بود و کل محل روی سبیلش می‌چرخید، آشپزخانه مادر من که هیچ! خودش صبح زود می‌آمد، استکان‌ها را می‌چید و چای و خرده نبات هم آماده می‌کردو بعد هم در فراهم آوردن صبحانه و بعد هم جمع و جور شست و شور و خداحافظ. حقیقتش را بخواهید من از این حاجی خانم به اندازه هفت برابر پدر و مادرم می‌ترسیدم. آخر آمپول هم می‌زد و قیافه حساب‌کِشی هم داشت. با یک ابروبالا انداختنش ممکن بود شلوارت را خیس کنی. اما قلبش از قلب یک گنجشک هم مهربان‌تر بود.

الغرض، سال اول، شاید پنج شش نفر بودند یا شاید هم ده نفر. من هنوز داخل آدم نشده بودم. کسی فکرش را هم نمی‌کرد که این بچه ذهنش بجز به بازی به چیز دیگری هم باشد اما خوب، می‌فهمیدم و همان سال‌ها زیارت عاشورا را از صدر تا ذیلش حفظ شدم؛ با تمام سلام‌ها و باتمام نفرین‌ها. حتی اینکه کجا باید مقتل بخوانی و کجا خوب است که بزنی به صحرای کربلا. کودکی ما، بچه‌هایی که هنوز هم کسی باور نمی‌کند آن روزها چیزی فهمیده‌باشند، همه اش در تقلای بین فهمیدن خودمان و نفهمیدن والدینمان گذشت.

سال‌های بعد، جمعیت هرسال زیادتر و زیادتر شد. سال بعد، پدر پولی جمع کرد و چند موکت خرید. آن سال‌ها هم مثل این روزها، محرم به تابستان بود و می‌شد با خیال راحت مراسم را توی حیاط برگزار کرد. مخصوصا که خانه ما باغچه با صفایی داشت و صبح که روی موکت‌ها از خواب بیدار می‌شدی، دلت نمی‌خواست چشمهایت را باز کنی. می‌توانستی تصور کنی که مرده‌ای و آورده‌اندت به بهشت. حالا دور و برت پر است از جوی آب و چشمه و گل و گیاه. جای سبزی که تمام مرده‌های خوب فامیل هم آنجا هستند. اما این‌طور نبود. باید بشمار 3 از خواب بیدار می‌شدی و تشک ابریت را می‌زدی زیر بغل و می‌بردی تا آن اتاق کناری، می‌گذاشتی کنار لحاف و تشک بابا و مامان. هنوز نتوانسته بودند برای خودشان تخت بخرند.

به مرور پدر دستگاه آمپلی‌فایر و دو بلند‌گو خرید و بساط سماور و استکان هم جور شد و پارچه‌های مشکی عزا هم که آمده بودند وکتاب‌های دعا و مهرها هم جفت و جور شد.

این وسط اما یادم رفت بگویم که این مراسم با حضور مادرم شکل می‌گرفت. حقیقتش را بخواهید از بس این سال‌ها نبوده، انگار از همه خاطراتم حذف شده یا شاید تلاش کرده‌ام نبودنش را به گذشته ها هم تعمیم بدهم تا روی تایملاین زندگیم، عطش نبودنش را حس نکنم.

مادر مسئول همه چیز بود. پدر فقط خریدنی‌ها را می‌خرید، سیم ها را وصل می‌کرد و آخر دعا هم موکت‌ها را لوله میکرد. کل فرایند جمع و جور کردن و آماده‌کردن وسایل از چند روز قبل از زیارت عاشورا تا چند روز بعد از زیارت عاشورا با مادر بود. و البته پذیرایی از مهمان‌های خانمی که می‌آمدند. آن سال‌های اول، هنوز به تشخیص و تکلیف نرسیده بودم و می‌شد بروم و به خانم‌ها هم آب و چای بدهم. اما از یک جایی به بعد، ورودم به زنانه ممنوع شد. خواهرم بزرگ شده بود و حالا دیگر می‌توانست سینی دستش بگیرد و از زن‌ها پذیرایی کند.

این مراسم توی تمام این سی و یکی دو سال برپا شده.آن قدر قدیمی است که حتی عمو علی هم بعضی صبح‌ها آمده بود و شرکت کرده بود. حتی شیخ محمدعلی صدوقی، امام جمعه یزد هم و حتی همین آقای سفیدی که الان شده رییس شورای شهر. حالا بقیه شان را نام نمی‌برم. اما از تمام آدم‌هایی که توی تمام این سال‌ها به زیارت عاشورا آمدند، تصویری در ذهنم دارم. این تصویر آکنده به شوخی‌ها و حرف‌هاست. حتی بعضی حرف‌هایشان حتی مدل دعا خواندنشان یا دست روی پیشانی کوبیدن به مناسبت ذکر مصیبت را هم یادم مانده.

هر سال رسم بود که اگر هریک از اهالی کوچه نذری داشت یا جایی بود که نذری می‌دادند و برو بیایی داشت، برایمان نذری هم می‌اورد و مثلا یکهو می‌دیدی یک روز صبحانه در کنار ماست و پنیر و خیار و سبزی آش یزدی هم داریم. یا بعضی سالها تخم‌مرغ آب‌پز. خلاصه که همه چیز به اقتصاد پدر و اقتصاد محله برمی‌گشت.

هیچ کدام از این سال‌ها به یاد ندارم وضع پدر آنقدر خوب بوده باشد که بتواند خرج مراسم را بدهد اما هرسال مراسم گرفته و بجز دو سالی که مجبور شد بدلیل زندگیمان توی یک زیرزمین چهل متری مراسم را توی مسجد برگزار کند، این مراسم هرسال توی خانه خودمان برگزار می‌شد. انگار پولش هر سال جور می‌شد و بعدها حتی پدر گفت که یکی دو سال از بس وضعش بد بوده، تصمیم گرفته مراسمی نگیرد اما ناگهان پولی رسیده و برنامه طبق معمول سنواتی دوباره برقرار شده.

بعد از چند سال که عمو مرد، توی اعلامیه که حالا دیگر پدر می داد با خط نستعلیق برایش تایپ کنند، اسمی هم از عمو می‌آمد و بعدترها که جنازه عموی کوچک‌تر را آوردند و دیگر مفقودالاثر نبود، اسم او هم پررنگ شد. و سال بعد، نام پدربزرگ اضافه شد و چند سال بعد، نام مادر. انگار هرکسی که در خاندان پدر مرده بود، اینجا نامی داشت. هرسال پدر به کسی که زیارت عاشورا را می خواند اسم تازه درگذشته های فامیل را می‌داد و او هم که دیگر حالا، آدمی بود که از قبل انتخاب شده بود و مثل سال‌های اول، یکی از خودمان نبود، برای مرده‌ها طلب مغفرت می‌کرد. حالا سال‌هاست خبر ندارم روی اعلامیه‌ها چه می‌نویسند اما مطمئنم که آن طبق معمول سنواتی‌اش هنوز سر جای خودش هست و کسی تغییرش نداده.

من، خودم، هرسال دوست داشتم تغییری در این برنامه داشته باشم. برای من، آن سال‌های اول، یک کارناوال بود برای جولان دادن. اینکه مکبر نمازش شوم و اینکه کمک کنم در توزیع آب جوش و صبحانه و جمع کردن وسایل، حس خوشایندی داشت. داستان من از آنجا شروع شد که حس کردم دیگر این ما نیستیم که تصمیم می‌گیریم این دعا را برگزار کنیم یا نه. حتی مادر هم دیگر مهم نبود. شده بود یک رسم که باید دیگر تا تهش را می‌رفتیم.

برای من، انگار مهم بود که همیشه توی این برنامه نقش داشته باشم. نظرمادر هم. اما انگار همه ما مسخ شده بودیم و انگار مادر هیچ وقت مخالفتی نمی‌کرد. توی تمام آن سال‌ها که زنده بود، همیشه سربه راه و فرمان‌پذیر از پدر بود. آن روزها فکر می‌کردم چیز خوبی است. هیچ وقت دعوایشان را ندیدم و همیشه به خودم می‌گفتم که خدارا شکر پدر و مادرم با هم دعوا نمی‌کنند. همین شاید حالا سال‌هاست که سرمشق زندگیم شده. آدم دعوا نیستم. وقتی عصبانی می‌شوم، می‌شوم کپی پدرم و وقتی که کسی با تحکم حرف می‌زند انگار خود خود مادرم هستم.

از یک جایی به بعد، من دیگر آن آدم سابق نبودم. یادم نیست چرا. اما فکر می کنم جو دبیرستانی که می‌رفتم توی این رفتار بی تاثیر نبود. آدم‌های دورو برم آدم‌های جالبی نبودند. انتخاب کرده بودم که سرکش باشم و ارتعاشم آدم‌هایی را جذب کرده بود که سرکش بودند. توی جمع بچه‌های مدرسه، بچه سوسولی بودم که وارد گنگ خطرناک‌ها شده و حالا اراده کرده که رییس گنگ باشد. پایم که به دانشگاه باز شد، من یک موجود سرکش بودم که هیچ کس نمی‌دانست چطور باید کنترلش کند. از دین بدم آمده بود و اتفاقا دولت اصلاحات هم روی کار بود و کسی هم در روزنامه‌ای که اسمش را نبر،مقاله‌ای نوشته بود در رد این همه لعن و نفرینی که هرروز این ماه می‌شنیدیم آمده بود و من هم خوانده بودمش و دیده بودم که بد هم نیست. و درست همین‌جا بود که هرروز کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر شدم.

یادم رفت بگویم که از همان بچگی، با اینکه توی مراسم زیاد می‌چرخیدم اما کمتر پیش می آمد که جایی خارج از آشپزخانه را برای نشستن انتخاب کنم. البته سال‌های اول، من هم میان جمعیت می‌نشستم. اما نمی‌دانم کدام اتفاق موجب شد که ترجیح بدهم توی آشپزخانه دعا بخوانم. از همان سالها به بعد، یادم نمی آید کسی مرا در مراسم دیده باشد. من مقیم آشپزخانه شده بودم و عملا تبدیل شدم به آدمی که صبح‌ها، بیدار می‌شود، نماز را به جماعت می‌خواند، از مهمان‌ها پذیرایی می‌کند و می‌رود توی آشپزخانه. شاید اینکه لبنیات نمی خوردم و همیشه به خاطر آن مسخره می‌شدم،یکی از دلایل بود. اما چیزی که می‌دانم، این است که این تنها دلیل نبوده. باید بگردم و پیدایش کنم.

آن ادعای لعن و نفرین را یک بار توی یکی از همان محرم‌ها مطرح کردم و نزدیک بود پدر دمار از روزگارم برآورد. کار دست خودم داده بودم. چند روزی هیچ نمی‌گفتم و فقط ساکن آشپزخانه بودم. دیگر حالا خانه‌مان را عوض کرده بودیم و حاجی خانمی هم در کار نبود. تمام کارها را مادر خودش انجام می داد. سال‌های اول، چون خانه را عوض کرده بودیم، جمعیت حاضران هم کم شده بود و دوباره تا رونق بگیرد، انگار برای پدر عمری گذشته بود. گرچه هیچ وقت درگیر تعداد آدم‌ها نبود، اما می‌شد فهمید که دوست دارد دوستان قدیمی‌اش بیایند. این حس را من هم دارم. وقتی برای دورهم جمع شدن آدم‌ها کاری انجام می‌دهم، خودم را به درو دیوار می‌زنم تا آدم‌ها بیایند. در ظاهر چیزی نشان نمی‌دهم اما در باطن دلم می‌خواهد همه باشند. گرچه حالا هم انگار خودم را در آشپزخانه قایم می‌کنم.

سال‌های بعد، دیگر آدمی نبودم که از محرم و زیارت عاشورا خوشش بیاید. در تمام این سال‌ها، برنامه محرم، برای ما، فقط برنامه زیارت عاشورای پدر نبود. شب‌ها هم یک پایمان روضه بود. از آن قدیمی‌ها، روضه بهجت‌ها را یادم است و حسینیه آبادانی‌ها که توی زمین ول افتاده ای با سازه‌های فلزی و یک پوش کهنه برگزار می شد و بانی‌اش آبادانی‌های مهاجر یا بقول خودمان جنگ‌زده بودند.

روضه کربلایی اکرمی ها هم بود و البته خانواده سمسار که روز تاسوعا و عاشورا نذری شله‌زرد و حلوا می‌دادند و هنوز هم برقرارند. و البته روضه حسینیه گازرگاه که هم معروف بود هم چون توی محله پدربزرگ برگزار می‌شد، عکسی از عموها هم بین عکس شهدای مراسمش بود. همه این روضه ها از پدر به پسر و از پسر به نوه به ارث رسیده‌بودند و هیچ کدامشان نبودند که متوقف شوند. حتی برای یک سال. اما روضه پدر من، توی تمام این سالها، به همت خودش برپا مانده و من تابحال حتی یک بار هم نرفته‌ام بگویم بگذارید امسال من برگزار کنم. سال‌های زیادی بوده که گفته ام تعطیلش کنیم. اما از یک جایی به بعد، دیگر رها کردم و گفتم بگذار اگر دلش می‌خواهد برگزار کند.

از وقتی که به تهران آمدم، ارتباطم توی این مساله هم با پدر قطع شد. چند سالی برای تاسوعا و عاشورا می‌رفتم یزد اما چند سالی هم نرفتم و دیدم که حتی بدون من هم برگزار می‌شود. این سال‌های آخر اگر بودم، می‌شدم مسئول گرفتن نذری و آوردنش تا خانه برای تاسوعا و عاشورا. این شاید پررنگ‌ترین نقشی بوده که توی ده سال اخیر به عهده گرفته‌ام.

داستان محرم برای من از آن‌جایی مهم می‌شود که خودم هم زاده نهم محرم هستم. پدر و مادرم نامم را حسین گذاشتند چون تاسوعا به دنیا آمده‌بودم و چون می‌خواستند این طفلکشان زندگیش رنگ و روی مذهب بگیرد و خادم‌الحسین باقی بماند. من اما همیشه یک پشت کننده به رسم و رسوم خانوادگی بوده‌ام. به هرچیزی که قرار است قانون نانوشته شود و مجبوری که اجرایش کنی. هیچ وقت از من برای پدرم فرزندی که دلبخواهش باشد بیرون نیامد و شاید از همین روست که او هم از یک جایی به بعد رها کرد. انگار هردویمان دیدیم که نه، این جنگ برنده‌ای ندارد. یا شاید هم خسته شد. نمی‌دانم. مردن مادر، درگیری‌های خانوادگی جدید و هزار داستان دیگر و رفتن من از یزد به قهر هم شاید بی تاثیر نبود. اما خوب، همیشه این سال‌ها، مرتصد این بوده‌ام که دوباره تفنگش را بردارد و به سمت من نشانه بگیرد. تفنگ سنت‌هایی که هیچ وقت به آن‌ها پایبند نبوده‌ام، گرچه تا مدت‌ها ادای پایبندی به آن را در آورده‌ام.

حالا، این روزها که این همه برای شما گفته‌ام و نوشته‌ام، از همان مراسم ده روزه محرمی که شاید برای هیچ کسی مهم نباشد، اما من فهمیده‌ام که تمام آن سال‌هایی که با پدر جنگیده ام، من هم مثل همه، زندگیم را با لعن و نفرین‌ها و سلام‌هایی بسته بودم که ادعا می‌کردم از آن‌ها مبرا هستم. کینه آدم‌ها را به دل گرفته‌بودم. بر اساس آن کینه‌ها و نفرین‌ها، بلاک‌های حیاتی روحم را بسته‌بودم و این همه سال، آنقدر این گرد کینه و نفرت روی هم انباشته شده که می‌شود از آن به عنوان یک کیس زمین شناسی برای تدریس در دانشگاه استفاده کرد. لایه به لایه اش را می‌توان جست و آدم‌هایی را پیدا کرد که گناهشان شاید یک متلک یا شوخی بوده. اما من برایشان مدار کینه را بسته‌ام. یا آدم‌هایی که فقط یک مهربانی کوچک داشته‌اند و من، برایشان مدار محبت بسته‌ام و حالا می‌دانم نه نیازی به آن کینه بود و نه نیازی به آن سلام.

حالا گاهی با خودم بغض می‌کنم و می‌گویم شاید دورشدنت از خودت محصول همان دور شدن‌های محرم باشد. شاید کینه و نفرت از خودت را هم از همانجا به دل گرفته‌ای. اما بدبختی ماجرا این است که هیچ به یادم نمی‌آید. انگار مسخ شده ام. هرچه بیشتر وبیشتر زمین ذهنم را با قاشق چایخوری زندانی که برای خودم ساخته‌ام می‌کنم، کمتر پیدا می‌کنم. انگار آنقدر عمیق شده که فقط یک زلزله می‌تواند تکانش دهد و بیاوردش روی سطح.

حالا دو سال است که دنبال همان چند ریشتر زلزله‌ام.