تصور کنید در خانه پدری جمع شدهاید. عمویی همراه خانوادهاش پیشنهاد میدهد: «بیایید کارگاه ساخت قمه و شمشیر را در زیرزمین این خانه راه بیندازیم.» در ابتدا همه استقبال میکنند؛ فکر میکنند این کار باعث پیشرفت و رونق خانواده خواهد شد. همه قول کمک میدهند.
چند وقت بعد، تولیدات افزایش مییابد. همسایهها کمکم احساس خطر میکنند: «نکنه این خانه با سلاحهایش روزی به جان و مال ما آسیب بزند.» ارتباط خود را با خانواده ما کم میکنند؛ دیگر به دیدار نمیآیند، بچههایشان را نزد ما نمیفرستند. اگر کسی هم قصد خرید از ما را داشته باشد، برایش مشکل ایجاد میکنند تا کارگاهمان ورشکسته شود و شاید از تولید دست برداریم.
خانواده در ابتدا میکوشد خود را حفظ کند. از عمو و کارگاه حمایت میکند، سعی میکند بدون ارتباط با همسایهها زندگی را بگذراند. اما همسایهها از این وضع راضی نیستند. فشار را بیشتر میکنند: در محله بدناممان میکنند، گاه بچههای فامیل را در کوچه تنبیه میکنند. اما تغییری حاصل نمیشود.
سرانجام، یکی از ریشسفیدان محل پیشنهاد میدهد: «مشتریهایشان را فراری میدهیم تا پولی نداشته باشند و مجبور شوند جمع کنند و بروند.» همه محل موافقت میکنند. کمکم مشتریها کم میشوند، اعتبار ما از بین میرود. وضعیت مالیمان چنان تنگ میشود که حتی خرید لباس یا تکهای گوشت تبدیل به آرزو میشود. به زور میتوانیم نان بخوریم. بعضیها شبها گرسنه میخوابند. حتی امکان رفتن به محلهای دیگر را هم نداریم، چون کسی ما را راه نمیدهد.
اعضای خانواده که روزی فکر میکردند تولید سلاح زندگی را بهتر میکند، حالا میبینند هر روز وضع بدتر از دیروز است. دیگر نه زندگی عادی ممکن است، نه کوچکترین خواستهای برآورده میشود. بچههایمان، کودکان همسایه را میبینند و حسرت میخورند، اما ما کاری برایشان نمیتوانیم بکنیم.
بالاخره تعدادی از اعضا شروع به مخالفت میکنند و علیه عمو قیام میکنند: «ما دیگر این کار را نمیخواهیم.» اما عمو مخالفت میکند و میگوید: «ما باید ادامه دهیم.» با بدتر شدن اوضاع، مخالفان بیشتر میشوند. عمو میبیند که تنها مانده است. آن عدهای که هنوز با او هستند، آنقدر کمشمارند که نمیتوانند در برابر اکثریت بایستند.
پس چه میکند؟ آنها را مسلح میکند و فرمان میدهد: «هرکس نافرمانی کرد، بکشیدش.» همکاری خانوادگی تبدیل به گروگانگیری داخلی میشود. تنها فرقش با گروگانگیری از بیرون این است که ما روزی این عمو را میشناختیم و از خودمان میدانستیم. حالا او تبدیل به یک بیگانه شده است؛ یک غریبه خشن که تنها چهرهاش آشناست.
عمو و همدستانش اکنون جانیهایی وحشی هستند که ما، افراد بیدفاع، را وادار به سکوت میکنند. به ما اجازه نمیدهند بیرون برویم. هرکس فریاد بزند، کشته میشود. پنجرهها را با چوب میخکوب کردهاند تا نه تصویری از ما بیرون برود، نه صدایمان. چند بار خواستیم قیام کنیم تا به رنج خود پایان دهیم، اما عمو ظالم تظاهرکنندگان را کشت و بقیه را به ترس واداشت.
آنها فقط زندگی عادی میخواهند، اما عمو میخواهد به هر قیمتی آن کارگاه لعنتی را حفظ کند. حتی وقتی اعتصاب کردیم که دیگر کار نمیکنیم، چند نفر را جلوی چشممان اعدام کرد. اکنون به طور رسمی گروگان گرفته شدهایم: گروگان یک ظالم، یک شیاد، یک حیوان بیرحم که انسانیت و جان انسان برایش معنایی ندارد.
خوب، حالا چه کنیم؟ ما گروگان هستیم. ضعیفتر از آنیم که در برابر نیروهای مسلح عمو بایستیم. در همه جای دنیا، وقتی گروگانگیری میشود، نیروهای آموزشدیدهای وارد عمل میشوند تا گروگانگیر را حذف کنند – دستگیرش میکنند یا میکشند – و گروگانها را آزاد میسازند. راه دیگری برای رهایی از دست کسانی که جان ما را وسیله رسیدن به اهداف خود کردهاند، وجود ندارد.
پس ما منتظر نیروهای نجات میمانیم تا ما را از چنگ این گروگانگیران آزاد کنند. ما دیگر تمام تلاشمان را برای فرار از چنگال این اهریمن ها انجام داده ایم