
ما همیشه با یک غرور پنهان به خودمان نگاه کردهایم؛ نسلی که خودش را «بیدار» و «آگاه» میداند. بارها با پوزخند به پدر و مادرهایمان نگاه کردهایم که چطور بیچونوچرا اخبار تلویزیون را باور میکنند و با خود گفتهایم: «ما دیگر فریب نمیخوریم.» اما بیایید لحظهای با خودمان خلوت کنیم: وقتی شبها در رختخواب، ساعتها صفحهٔ توییتر یا اکسپلور اینستاگرام را بالا و پایین میکنیم و هرچه الگوریتم به خوردمان میدهد را بیوقفه میبلعیم، چقدر با والدینمان پای تلویزیون فرق داریم؟
واقعیت تلخ این است که تفاوت ما با نسل قبل در میزان «آگاهی» نیست، بلکه در «شکلِ فریب خوردن» است. نسلهای گذشته شاید اسیر روایتِ یکسویهی یک کانال تلویزیونی بودند، اما ما اسیر توهمی هستیم که الگوریتمها برایمان ساختهاند. فرض کنید شما به یک گرایش سیاسی خاص یا یک سبک زندگی مشخص علاقه دارید؛ الگوریتم شبکههای اجتماعی صدها منبع "بهظاهر مستقل" را جلوی چشم شما میچیند که همگی دقیقاً همان چیزی را میگویند که شما دوست دارید بشنوید! این همان دستکاریِ ذهنیِ قدیمی است، اما این بار با یک بستهبندی شیک و برچسب فریبنده: «مخصوص سلیقهٔ شما».

ما نسل آگاه نیستیم؛ ما نسل «ژست آگاهی» و مبتلا به سوءهاضمهٔ اطلاعاتی هستیم. ما مرز باریک میان «انباشت اطلاعات» و «توانایی تحلیل» را گم کردهایم. بگذارید یک مثال ملموس بزنم: فرض کنید در حال اسکرول کردن گوشی هستید و یک ویدیوی سهدقیقهای دربارهٔ «رژیم کتوژنیک» یا یک رشتهتوییت دربارهٔ «سیاستهای خاورمیانه» میخوانید. بلافاصله احساس میکنیم به یک متخصص تبدیل شدهایم. فرقی نمیکند بحث سر میز شام دربارهٔ فیزیک کوانتوم باشد، تاکتیکهای فوتبال یا اقتصاد کلان؛ همین که چند اصطلاح تخصصی را از یک پادکست نیمهکاره حفظ کرده باشیم، سینهمان را سپر میکنیم و وارد بحث میشویم. هدفی هم جز اثباتِ برتریِ خودمان نداریم.

جالب اینجاست که نسلهای قبل هم ناخواسته به این توهم دامن میزنند. در جمعهای خانوادگی از ما نظر میخواهند و ما که همیشه یک جوابِ حاضر و آماده (برگرفته از آخرین تیترهایی که خواندهایم یا آخرین پستی که درباره آن دیده ایم) در آستین داریم، با اعتمادبهنفس اظهار فضل میکنیم. بزرگترها هم با تحسین میگویند: «بچههای امروز چقدر از همهچیز سر درمیآورند!» و اینگونه، همه با هم در این خودفریبی دستهجمعی غرق میشویم.
مشکل اصلی ما ترس از «عمق» است. عمق، نیازمند زمان، تمرکز و سکوت است؛ چیزهایی که ما به شدت از آنها فراری هستیم. برای نسل ما، اگر نتوان پیچیدهترین نظریات فلسفی یا اجتماعی را در یک ویدیوی کوتاه یا یک متن ۲۸۰ کاراکتری خلاصه کرد، آن ایده محکوم به مزخرف بودن است.
ما به ماشینهای تولید «نظر» تبدیل شدهایم که در هیچ موضوعی عمیق نمیشوند. ما در بحثها شرکت میکنیم تا برنده شویم، نه اینکه چیزی یاد بگیریم. مکالمات ما شبیه دو نفر است که روبهروی هم نشستهاند، اما هیچکدام به حرف دیگری گوش نمیدهد؛ بلکه فقط در ذهنشان کلمهای را از میان صحبتهای طرف مقابل میقاپند تا جوابِ دندانشکنی را که از قبل آماده کردهاند، مثل یک سنگ به سمت او پرتاب کنند.
او کسی است که شجاعت گفتن «نمیدانم» را دارد. کسی که میفهمد جهانِ پیرامون ما آنقدر پیچیده است که نمیتوان آن را به دوگانهٔ سادهلوحانهٔ «ما» در برابر «آنها» تقلیل داد. انسان آگاه کسی است که هنوز میتواند یک کتاب ۵۰۰ صفحهای را دست بگیرد و ساعتها بدون چک کردنِ وسواسگونهٔ گوشیاش، در آن غرق شود. کسی که میتواند به مدت طولانی دنبال سوال ذهنی خودش برود و جستوجو کند. او به جای طوطیوار تکرار کردن حرفهای بلاگرها و اینفلوئنسرها، به سراغ ریشهها، فیلسوفان و دانشمندان میرود، زیرا میداند که آگاهی یک ایستگاهِ نهایی نیست که به آن برسیم، بلکه یک مسیرِ سخت، طولانی و پر از شک و تردید است.
ما خستهتر و بیحوصلهتر از آن هستیم که بارِ سنگینِ آگاهیِ واقعی را به دوش بکشیم و همین خستگی، ما را به طعمههای آسانی برای ایدئولوژیهای سطحی و شبهآگاهیهای مد روز تبدیل کرده است.
پس بیایید حداقل در این یک مورد با خودمان روراست باشیم: ما هنوز «آگاه» نیستیم. ما صرفاً نسلی هستیم که تمام ابزارها و امکانات لازم برای آگاه شدن را در جیب خود دارد، اما از قدم گذاشتن در این مسیرِ دشوار، طفره میرود.