هفت نوع آتئیسم

در ادامه ترجمه و خلاصه ای از چند فصل نخست کتاب John Gray به اسم "هفت نوع آتئیسم" را آورده ام.

تصور زندگی بدون یک قدرت که بتواند به نظمِ دنیا امنیت ببخشد یا یک جهان بدون قضاوت نهایی، ترسناک و برای خیلی ها غیر قابل تحمل است. بدون چنین قدرتی رویداد های انسانی در نهایت آشوبناک و بدون داستان یا معنایی هستند که بعدها بتوان آن را تعریف کرد. بسیاری از آتیست ها در حالی که با این دیدگاه دست و پنجه نرم می کنند همواره به دنبال راه حل های جایگزینی بدون خدا بوده اند. پیشرفت بشر می توانست جایگزین مشیت الهی باشد. اما به صورت طعنه آمیزی، ایمان به بشر تنها از راه هایی ممکن شد که به نحوی از یکتاپرستی الهام گرفته شده و در واقع این ایمان های جدید وارث ایمان های کهن شد. به طور مثال این ایده که نوع بشر اهداف نهایی خود را در نهایت در تاریخ می یابد یک چهره سکولار از یک ایده مذهبی کهن به نام رستگاری است.

اما این تمام تاریخ آتئیسم نیست. بسیاری برای پر کردن جای خالی الوهیت در زندگی که قبلا با خدا پر میشد به دنبال راههای دیگری رفتند و از راه یکتاپرستی قدم بیرون گذاشتند و زندگی را همانطور که آن را کشف کردند پذیرفتند.

صد البته همه آتیست ها دنبال متقاعد کردن دیگران به شیوه خود نیستند بسیاری از آن ها دین را به عنوان شیوه زندگی برخی پذیرفته اند و از دید سیاسی آن ها خود را به اردوی سیاسی لیبرالیسم متعلق می دانند. اما همیشه اینطور نبوده است. هرچند آتیست ها ممکن است خود را آزاد فکر freethinker بنامند اما از یک دیدگاه عمیق تر سیستم باوری آن ها بسیار بسته است. در گذشته بسیاری از فرم های آتئیسم سرکوب گرانه و دگم بودند هر چند که هنوز هم چنین دیدگاه هایی کم و بیش دیده می شود. به صورت طعنه آمیزی حتی فرم های رادیکال تر آتئیسم ممکن است تفاوت چندانی با یک مذهب نداشته باشند.

با توجه به این موضوعات متوجه می شویم ما تنها با یک فرم از آتئیسم روبرو نیستیم بخصوص زمانی که شما تاریخ آتئیسم را مطالعه می کنید این موضوع بیشتر خود را نشان می دهد. شما در می یابید حتی تعریف آتئیسم هم کار ساده ای نیست. در بهترین حالت می توان شباهت های خانوادگی بین انواع آتئیسم پیدا کرد و نه یک تعریف لغت نامه ای.

در زمان امپراطوری روم از مسیحیان خواسته می شد که آموزه های مذهب رومی ها را دنبال کنند. این شامل تماشا کردن مراسم مذهبی آن ها بود. اما نکته جالب آنجاست که چیزی به اسم «باور» از آن ها خواسته نمی شد. بنابراین چیزی به نام کفر هم وجود نداشت.

برای ادامه بحث در مورد انواع آتئیسم، یک تعریف از مذهب هم می تواند مفید باشد. برای بسیاری فعالیت هایی که به عنوان فعالیت مذهبی شناخته می شود یک نیاز برای فهم حرکت انسان در جهان هستند. مذهب یک تلاش برای یافتن معنا در رویدادهاست. مذهب یک نظریه نیست که بخواهد کارکرد جهان را توضیح دهد.

به هر حال باید هم در نظر داشت در تاریخ بسیار دور در روم و یونان و هند و چین مکاتب فکری ای وجود داشتند که بدون آنکه قایل به وجود خدایی باشند به انسان هم توجهی نداشتند(انسان محور نبودند) آن ها فرم های اولیه ای از ماتریالیسم یا مکتب اصالت ماده بودند. اما هیچ کدام در باره وجود یا عدم وجود خدا بحثی نمی کردند چون هیچ ایده ای از خدای خالق نداشتند که بخواهند آن را زیر سوال ببرند یا حتی نفی کنند.

خود مذهب هم انواع مختلفی دارد. با این که مذهب یک پدیده جهانی است اما یکتاپرستی بسیار محلی ست. همچنین تمام مذاهب عناصر خدای(گان) خالق یا حتی نامیرا بودن روح را ندارند. مثلا دین بودایی به هیچکدام از این عناصر قائل نیست.

این ایده که مذهب مجموعه از باورها به صورت گزاره است که همه باید بپذیرند یا رد کنند تنها مختص به مسیحیت است(البته بعد ها به مابقی مذاهب هم ریشه دواند). اما مسیحیت از زمانی که "اختراع" شد یک دین مبتنی بر باور بود. این در حالی است که در بیشتر مذاهب بحث باور اهمیت زیادی ندارد. به طور مثال باور هیچگاه به اندازه مراعات(observance) در یهودیت اهمیت نداشته است. همچنین برای pagan ها یا مذاهب چین و هند باور اهمیت چندانی ندارد. بیشتر آتیست های امروزه وقتی به ناباوری اقرار می کنند به صورت ناخود آگاه نحوه درک مذهبی مبتنی بر یکتا پرستی را در ذهن دارند.

در این کتاب من سعی در مشخص کردن هفت نوع مختلف آتئیسم را دارم که در ادامه می آیند.

آتئیسم جدید

آتئیسم جدید دین را به صورت یک سیستم از باور ها می بینید و به دنبال حلمه به آن از طریق مشابه سازی آن با یک نظریه علمی منسوخ شده است. اما حتی ایده نگاه به دین به عنوان یک نسخه منسوخ علمی خود منسوخ و یک یادگار قدیمی از پوزیتویسم قرن نوزدهم است.

اولین بار این ایده را J.G. Frazer در کتاب The golden bough: a study in comparative religion معرفی کرد. از دیدگاه فریز ذهنیت انسان در سه مرحله رشد و نمو کرد: مذهبی الهی، فلسفی متافیزیکی یا انتزاعی و در نهایت علمی یا پوزیتیو. جادو، متافیزیک و مذهب مربوط به زمان طفولیت بشر در تاریخ بود. در طول زمان که بشر رشد کرد و بالغ تر شد به تدریج مذهب را به کناری گذاشت و دنیا را علمی دید. خود فریزر این ایده را از auguste comte فیلسوف فرانسوی گرفته بود.

اما کومته خود از بسیاری از رهروانش باهوش تر بود. او می دانست که مذهب حتی با وجود جامعه ای که با علم اداره می شود از بین نمی رود و به همین خاطر او ایده کلیسای خودش را ارایه کرد.

موجی که به نام آتئیسم جدید شناخته می شود یک نسخه خام و زمخت از ایده های کومته است. برای آتئیسم جدید فرض دین به عنوان یک علم بدوی بسیار واضح است! اما این دیدگاه خود بسیار بدوی است. توضیحات آن ها از دین به قول ویتگنشتاین: بسیار ابتدایی و زمخت تر از معنای این فعالیت هاست.

به عنوان مثال داستان آدم و حوا که از درخت دانش میوه خوردند یک تخیل افسانه ای از اثر مبهم دانش بر روی آزادی انسان است. دانش می تواند به جای آنکه برای آزادسازی بشر استفاده شود برای به بردگی گرفتن او مورد استفاده قرار گیرد. این همان سیبی است که ابلیس بشر را به خوردن آن اغوا کرد. وعده ابلیس این بود که بشر خود به خدا تبدیل می شود! اما آدم و حوا از بهشت تبعید شدند تا یک زندگی پرمشقت داشته باشند. بر خلاف نظریه های علمی، اسطوره ها نیازی به درست یا غلط بودن ندارند چون اصلا چنین معیاری برای آن ها بی معنی است.

مذهب شاید درگیر با ساختن توهمات باشد اما هیچ چیزی در علم وجود ندارد که بگوید یک توهم نمی تواند مفید باشد علم حتی نمی تواند بگوید آن توهم ضروری است یا خیر. ذهن بشر برای بقا فرگشت یافته است و نه حقیقت! ممکن است درک همین "توهمات" بخشی از انسان بودن ما باشد!

بسیاری از آتیست هایی که به دین به عنوان نظریه های غلط نگاه می کنند ایمان را به جای باور اشتباه می گیرند. اما اگر مشکلی با باور وجود داشته باشد این مشکل فقط برای باور مذهبی نیست بخش زیادی از علم هم متشکل است از باور هایی که تنها از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است. این را زمانی متوجه می شوید که به کتابخانه های قدیمی بروید و خود را میان مشتی نظریه های مرده ببینید. برخی از نظریات اجتماعی حتی غلط هم نیستند آن ها اصولا ابطال ناپذیرند چون به صورت بسیار مبهمی تعریف و فرمول بندی شده اند. مثلا مارکسیسیم و پوزیتویسم نسخه های ضد مذهبی از نظریات ابطال ناپذیرند.

مسیح مجموعه ای از اصول را به پیروانش نگفت بلکه به آن ها یک شیوه ی زندگی را نشان داد. الاهیات او تقریبا تهی از کلمات و بیشتر مشتمل بر کردار ها بود. اما بعد از پاول(Apostle paul and st augestine) مسیح به چهره یک مکتب عقیدتی تبدیل شد. علاوه به پیامبر بودن او خدای روی زمین شد. مسیحی ها دین مسیحیت آنطور که ما امروزه آن را میفهمیم "اختراع" کردند. همزمان با نفی پرستش خدایان باستانی به عنوان خدایان دروغین، آن ها برای اولین بار ایمان را با باور یکپارچه کردند! این منبع اصلی دکترین خشونتی بود که تمدن غرب را از آن زمان تاکنون در نوردیده است. با تبدیل دین به یک فرم از عقیده(یک نوع آگاهی ذهنی به جای مراعات تشریفاتی(ritual observance)) آن ها اولین نیاز برای آزادی تفکری را ایجاد کردند که اصول در جهان باستان وجود نداشت! با ارزش دادن به پرستش درونی و باور به جای عمل برونی(ایمان)، مسیحیان سنگ بناهای اولیه برای جنبش هایی را ایجاد کردند که در نهایت به سکولاریسم منجر شد. و حتی خود مسیحیان با کاشتن بذر خشونت در قلب مذهب در نهایت عوامل زمینه ساز جدایی دین از سیاست (separation of church and state) را ایجاد کردند.

بجز چند استثنا، آتیست های امروزه همگی خود را لیبرال می دانند اما نباید فراموش کنیم که آتئیسم به خودی خود هیچ محتوای سیاسی ندارد و بسیاری از آتیست ها در گذشته ضد لیبرال بودند. به طور مثال ولتر دیدگاه هایی داشت که تنها می توان گفت نژاد پرستانه است. بنیان گذاران فاشیسم و مارکسیسم هم لیبرال نبودند. بیولوژیست قرن نوزدهم Ernst Haeckel که به عنوان داروین آلمانی شناخته می شود مذهب فرگشتی ای را ایجاد که که بر اساس سلسله مراتب نژادی بود. Julian Huxley هم که یکی دیگر از پدران اومانیسم فرگشتی است این عقاید را داشت. این مجموعه باورها در نهایت سنگ بناهای خشونت های سازمان یافته در جنگ جهانی دوم شد. به طور کلی آنچه به عنوان "علم اخلاق" می شناسیم بیشتر تابع ارزش های زمان خود بوده تا چیزی به اسم حقیقت!

امروز ما در جهان متفاوتی زندگی نمی کنیم sam harris آتئیسم موج جدید آمریکایی معتقد است که می تواند یک علم برای خوب و بد ایجاد کرد. به نظر او علم ارزش های لیبرال و خود مختاری شخصی را حمایت می کند. اما اینکه چرا باید اینطور باشد هرگز مورد سوال قرار نگرفته است. بسیاری از سیستم های ارزشی ادعا کرده اند که از حمایت علمی برخوردار هستند.

پروژه اخلاقِ علمی هم وام دار کومته است که عقیده داشت روزی اخلاق به بخشی از علم تبدیل می شود. اما او عقیده داشت این فرآیند منجر به این می شود که ارزش های لیبرال مطرود شوند!!(دقیقا برعکس سم هریس)

علم هرگز نمی تواند فاصله بین واقعیات(facts) و ارزش ها(values) را پر کند. مهم نیست علم چقدر پیشرفت کند علم هرگز نخواهد توانست به شما بگوید کدام اهداف بهترند یا چگونه می توان جدال ها را حل و فصل کرد.

سم هریس با دست یازیدن به این عقیده که " ارتباط بین اخلاق و خوشبختی بسیار واضح بنظر می رسد" یه نوع جدید از اخلاق فایده باوری(utilitiarinism) را دوباره احیا کرده است. اما این ایده قدیمی مشکلات بنیادی زیادی دارد. مانند اینکه چطور می توان خوشبختی را اندازه گیری کرد؟ آیا لذت تنها متر مناسب آن است. جرمی بنتهام معیار های زیادی مثل زمان و شدت لذت را مطرح کرد. اما آیا برخی لذت ها که همراه با خشونت هستند باید همانطور بررسی شوند؟

در طول قرن بیستم خشونت ها و کشتار های وحشتناکی به اسم ایمان سکولار رخ داد. آتئیسم جدید اما بی خطر به نظر می رسد. آنچه امروز به عنوان آتئیسم

جدید می شناسیم بیشتر یک پدیده رسانه ای و در بهترین حالت یک سرگرمی است!!


اومانیسم سکولار، یک یادگار مقدس

پیشرفت، یک افسانه مسیحی

ایمان جدید به پیشرفت با تغییر در دیدگاه مسیحی آغاز شد. مسیحیت با اعلام برتری خود بر هر چیزی من جمله دین پاگان یا یهودیت نشان داد که یک نظم جدید و یک تغییر در حال شکل گیری است. در طول تاریخ، مسیحیت باور بر این بود که این تغییر زمانی که مسیح برگردد و پادشاهی خدا را بنا کند به اوج و ثمره خود می رسد. بعد از یک جنگ بزرگ با نیروهای اهریمنی شیطان شکست می خورد و یک جهان جدید ایجاد می شود. همین داستان باعث ایجاد این ایده شد که اهریمن در طول تاریخ به تدریج از بین می رود. جدای از محتوای الهی آن، این افسانه ی مسیحی موتور محرکه باور مدرن به پیشرفت بود. اینکه شرایط انسان در طول تاریخ بهتر و بهتر می شود. این در تقابل با ایده باستانی در مورد تاریخ بود که آن را به صورت دوره های پیشرفت و سقوط می دید.

این تغییرات که در قرن دوم میلادی به جهان معرفی شدند گنوستیسیزم نامیده می شود. گنوستیسیزم از طریق این ایده که رستگاری با نوع خاصی از دانش بدست می آید، وارد مذهب شد. در فلسفه های کلاسیک این "نوع خاص دانش" تفکر و تعمق بود. در دنیای جدید این دانش از طریق علم بدست می آید. اما چیزی که در تمام ایده های پیشرفت یکسان است این است که در هر مورد به این عقیده دارد که دانش ما را از " شر" نجات می دهند.

اما این ایده از کجا به وجود آمد؟ ایده "پیشرفت" از طریق آمیختن ایمان مسیحی و تفکر گنوستیکی پا به عرصه وجود گذاشت. برای کسانی که به ایده پیشرفت عقیده دارند هر سقوطی تنها رویدادی موقتی است و در نهایت جهان پا به عرصه وضعیتی مطلوب تر خواهد گذاشت. اما اگر شما بدون قضاوت های مدرن به تاریخ نگاه کنید به سختی می توانید چنین رویه ای را مشاهده کنید. همواره هر تمدن جدید بر ویرانه های تمدن قبلی بنا شده است. به مثال های قبلی برمیگردیم: مثلا هر چند در دنیای پاگان نگرانی ای در مورد آزادی های فردی وجود نداشت اما روش های زندگی آن ها بیشتر با پلورالیسم می خواند.این زمانی بود که مذهب برای "باور" نبود و کسی به خاطر کفر گویی بازداشت یا تحت تعقیب قرار نمی گرفت. روابط جنسی آنطور که بعدها در مسیحیت شیطانی نشان داده شد، نبود و حتی دگرباش ها هم مشکلی نداشتند. بسیاری زندگی آزاد تری نسبت به مسیحیتی داشتند که بعد از آن آمد.

"شر" ها پشت سر گذاشته نمی شوند بلکه تنها با اسم های جدید بر می گردند. هیچ چیزی به اسم پیشرفت در بدنه تاریخ وجود ندارد. آگاهی نسبت اخلاق، فلسفه، سیاست یا هنر یک وضعیت تجمعی دارد، اما انسان ها معقول تر از گذشته نشده اند. گهگاهی اتفاقات مثبتی در تمدن ها رخ میدهند اما بعد از چند نسل از بین می روند!

اما متفکران مدرن داستان تاریخ را به صورت یک داستان از پیشرفت نوع بشر تعریف می کنند.

افلاطون برای همگان

اثر فلسفه افلاطون بر روی دین مسیحیت را می توان در دِین آگوستین به فلوطین(آخرین فیلسوف متاثر از فلسفه یونان) دید. با خواندن آگوستین می توان متوجه شد درک مسیحیت و رابطه انسان با خدا در مسیحیت توسط او دستخوش تغییرات اساسی شد.

از دید فلوطین خدا خود بدون تغییر و بدون زمان است اما هر چیز دیگری در این جهان فانی و تغییر پذیر است. انسان ها از این وحدت مطلق که تنها واقعیت است بیگانه شده اند. رستگاری چیزی جز بازشناختن خود در این مطلق نیست که فلوطین آن را لوگوس)logos) یک اصل جهانی علت، می نامد(بر گرفته از فلسفه stoic). هیچ چیزی در طول زمان، خودش نیست. انسان ها با یکی شدن در این لوگوسِ ابدی به آنچه واقعا هستند تبدیل می شوند. و تا رسیدن به آن نقطه از خودِ واقعیِ خود بیگانه هستند.

در این دیدگاه رستگاری اتفاقی در زمان نیست بلکه خروج از زمان است. در اینجا هیچ نشانه ای از این نیست که انسان ها این رستگاری را در تاریخ می یابند. هیچ جایی برای ایده پیشرفت چیزها در این دیدگاه نیست. اما دیدگاه افلاطونی ابتدا در نوشته های اگوستین و بعدها در دیگر متفکران مسیحی با این ایده مخلوط شد و این را باور را بوجود آورد که رستگاری از طریق فرآیند تاریخی الهی "خود بازیابی"(self realization) تحقق می یابد. به عبارتی لوگوس در طول تاریخ خود را به ظهور می رساند.

در ادبیات الهی شناسیِ مسیحی، خداوند انسان را خلق کرد تا بتواند خود را بشناسد. بجای یک لکه بر چهره ابدیت، انسان آینه ای است که روح بتواند خود را ببیند. با شکستن این آینه به قطعات بی نهایت کوچک، خداوند جهان انسان را خلق کرد. و تاریخ فرآیندی است که در آن این قطعات دوباره به هم میپیوندند.

ایده "بازگشت خدا به خود" منشا اصلی دیدگاه های جدید است که تاریخ را داستان پیشرفت بشریت می دانند. به طور مثال این را می توان در فلسفه هگل و اومانیسم مارکس به وضوح مشاهده کرد. هگل تصور می کرد که تمام ذهن بشر را باز سازی کرده است اما مارکس باور داشت که نوع بشر تنها در آینده کمونیسم به این خود باوری می رسد. اما برای هر دو تاریخ یک فرآیند کاملا خود آگاه بود. یک خداوند خود ساز(self realizing god) جای خود را به انسان "خود خدا پندار" (self deifying) داد.

یکی از نقاط عزیمت در این تغییر در کتاب "اساس مسیحیت" نوشته لودویگ فایراباخ بود که در آن جایگاه سنتی انسان و خدا را معکوس کرد. با برعکس کردن این دیدگاهِ مذهبی، فایراباخ بیان کرد که روحِ جهان، یک تصویر از امکانات بشری است که در بهشت هایِ ممکنِ زمینی، خود را نشان می دهد. دیگر این خدا نبود که تاریخ را می سازد بلکه این انسان است که آن را می سازد. جمله ای که مارکس در theses on feuerbach بارها آن را تکرار کرد. وقتی هگل تاریخ را به صورت یک فرآیند عقلانی تصویر کرد باور داشت که جهان یک بازنمایی از لوگوس است. همچنین این باور که بشریت تاریخ را می سازد تا به تمامی امکانات خود برسد یک یادگار عرفان است.

دیدگاه مارکس به تاریخ، بیشتر وام دار فلسفه افلاطونی است تا دین مسیحیتِ یهودی(jewish messianic religion). در حقیقت مارکس از داروین به خاطر اینکه پیشرفت بشر را به تصادف محض واگذار کرده بود متنفر بود. او بیشتر کارهای مردم نگار(ethnographer) فراموش شده فیلسوف فرانسوی، Pierre Tremaux را ترجیح می داد که تفاوت های نژادی را قابل ردگیری در «بنیادهای طبیعی» می دانست.

نیچه در "فراسوی خوب و بد" مسیحیت را "افلاطون گرایی توده ها" می نامد اتهامی که کمابیش قابل اعمال بر اومانیسمِ سکولار هم هست. این ایمان که تاریخ یک منطق درونی دارد و بشریت را به درجه ی بالایی می رساند یک افلاطون گرایی است که در کلمات تاریخی چارچوب بندی شده است. مارکسیست ها توسعه انسان ها را ناشی از تکنولوژی های جدید و تضاد طبقاتی می دانستند در حالی که لیبرال ها رشد دانش را مهم ترین عامل این رشد و توسعه می دانستند.

همانطور که دیدیم علم به تنهایی نمی توانند در مورد مساله اخلاق به نتیجه ای برسد بلکه برعکس تاریخ نشان داده است سیستم های اخلاقی مسلط در هر زمانه ای از علم برای توجیه خود استفاده کرده اند. اگر شما الهیات را پشت سر بگذارید باید قبول کنید که ارزشهای انسانی نمی توانند مستقل از نیازها و تصمیمات بشر باشند. بدون شک برخی از ارزش ها جهانی هستند همان هایی که در اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده اند مانند اینکه شکنجه یا تعقیب کردن افراد غلط است. اما ارزش های جهانی منجر به یک اخلاق جهانی نمی شوند این اشتباهی است که تقریبا همه ی پیروان سیستم های اخلاقی می کنند. دین باوران معتقدند ارزش های آنها جهان شمول هست چون از فطرت بشر می آید خداناباوران هم ارزش های اخلاقی خود را ملهم از علم و تمدن امروزی میدانند. اما در واقعیت ارزش های اخلاقی جهانی پیش از آنکه به صورت مجموعه ای از آموزه های اخلاقی منسجم در بیایند با هم در تضاد قرار میگیرند. آیا شما آزادی بیشتر را به قیمت از دست دادن امنیت می طلبید؟ آیا به صلح معتقد هستید حتی اگر به معنای ادامه بی عدالتی باشد؟ وقتی افراد و گروه ها بین ارزش های جهانی ای که در یک زمینه خاص متضاد هستند، قرار میگیرند سیستم های اخلاقی متفاوتی را می سازند. هر کسی که می خواهد اخلاقیاتش با چیزی فراتر جهان بی ثبات بشری حفظ شود بهتر است به ادیان قدیم مراجعه کند.