یادگیری ماشین و فلسفه(قسمت اول)

انسان همواره بدنبال کشف روابط و نظم در محیط اطرافش بود و این موضوع با بقای او گره خورده بود! فرض کنید شما یک انسان ابتدایی در سه میلیون سال پیش هستید و در صحرای ساوانای آفریقا به آرامی قدم میزنید ناگهان صدای خش خشی در میان بوته ها می شنوید. آیا صدای باد بود یا یک جانور خطرناک بین بوته هاست! نحوه جواب دادن شما به این سوال به قیمت جانتان تمام می شود! حالا فرض کنید که شما سریعا نتیجه گیری کنید صدا متعلق به یک جانور خطرناک است اما در حقیقت فقط صدای باد بوده است در اینجا شما دچار نوعی از خطا شده اید که به آن خطای نوع اول(false positive) گفته می شود: باور به این که چیزی واقعی است در حالی که در واقع نیست! در این حالت شما الگویی که وجود نداشته را پیدا کرده اید! شما صدای خش خش را به جانور خطرناک وصل کردید. اشکالی ندارد شما با سرعت فرار میکنید و بعد متوجه میشوید که اشتباه کردید. این خطا در عمل هزینه زیادی برای شما ندارد! حالا فرض کنید که شما فکر می کنید صدای خش خش فقط صدای باد است در حالی که در واقع یک شیر آنجا نشسته است. برای شما متاسفم، شما ناهار آماده شیر شدید! در این حالت شما دچار خطای نوع دوم شدید(false negative): باور به این که چیزی واقعی نیست در حالی که واقعا هست!

مشکل بزرگ این است که هزینه دو نوع خطا برای ما یکی نیست. یکی از آنها فقط چند کیلو کالری اضافی از ما می سوازند و دیگری به قیمت حذف ما از چرخه فرگشت منجر می شود! همین موضوع باعث شد که مغز ما به صورت پیش فرض تقریبا در همه چیز الگو بیابد! صدای خش خش ممکن است شما را تا سر حد مرگ بترساند و به واکنش شما منجر شود! یک شکل روی درخت ممکن است در مغز شما سریعا یادر آور یک حیوان وحشتناک باشد و با دیدن یک طناب در تاریکی سریعا آن را به یک مار زهرآگین تعبیر کنید! همه ما بارها و بارها تجربه چنین اشتباهاتی را داشته ایم. مغز ما به شدت در یافتن الگو ها و حتی اضافه کردن جزییات به آن برای باورپذیری بیشتر استاد است! به این ویژگی مغز "الگوزدگی" (patternicity) گفته می شود.

"الگوزدگی" بسیار فراتر از یک خش خش و اشتباهات بصری و سمعی می رود: مغز ما در چرخه فرگشت به حدی پیچیده شد که سعی در وصل کردن نقاط بیشتری به هم کرد، از قضا بسیاری از این ارتباطات واقعیت نداشتند به این ترتیب الگوزدگی موتور محرکه خرافات و سحر و جادو شد. اعتقاد به طلسم، ارتباط بین ماه تولد و سرنوشت یا خصوصیات شخصی، باور به اثر ستارگان در زندگی افراد، بد یمن بودن عطسه یا دیدن گربه سیاه و میلیون ها خرافات ریز و درشت در فرهنگهای انسانی وارد شد! بعضی از انواع این خرافات شکل های سازمان یافته تری هم گرفتند.

اما چرا مغز ما که می تواند دست به آزمایش بزند و تغییر کند همچنان به این خرافات باور دارد؟ دلایل زیادی برای این وجود دارد که این تلاش برای درک این دلایل بخش بسیار بزرگی از فهم ما از مغز انسان در طی چند دهه اخیر را شکل داده است. مغز ما معتاد یافتن الگو است و همچون هر معتاد دیگری هرگز سعی در ترک این رفتار نمی کند. به این رفتار بایاس های ذهنی گفته می شود و من در اینجا نمی خواهم وارد جزییات آن شوم.

با وجود اینکه مغز پیچیده ترین سیستم شناخته شده در هستی است گویا نقص های ساختاری مهمی هم دارد. هوش مصنوعی تلاشی بود برای ساختن ماشین هایی که چنین اشتباهاتی را مرتکب نمی شوند و بر اساس منطق خشک و منظم و یکپارچه جهان را تحلیل کنند. به نظر مانعی برای رسیدن به این هدف وجود نداشته باشد. بایاس های ذهن بشر ظاهرا محصولات فرعی فرگشت انسان هستند. محصولاتی که به بقای او کمک کرده اند ولی به صورت اساسی برای فهم جهان مهم نیستند یا حتی بهتر بگوییم بسیار هم مضر هستند.

اما دستیابی به چنین هوش مصنوعی ای فقط یک رویا بود! موانع نظری بسیار مهمی در این راه وجود دارد، ظاهرا ما به ماشین هایی خرافاتی مثل خودمان نیاز داریم تا بتوانند واقعا یک کار مفید انجام بدهند! در قسمت بعدی به این موانع اشاره می کنم.