**داستان دربارهی تفکر**
در روستایی کوچک، پیرمردی دانا زندگی میکرد که همیشه مردم برای حل مشکلاتشان نزد او میآمدند. یک روز، جوانی عجول به او گفت: «استاد، مشکل بزرگی دارم و نمیدانم چه کار کنم!»
پیرمرد به آرامی پاسخ داد: «پیش از آنکه پاسخ تو را بدهم، یک آزمایش کوچک انجام دهیم.» سپس کوزهای پر از آب جلوی جوان گذاشت و گفت: «مقداری نمک در آن بریز.»
جوان نمک را داخل کوزه ریخت. پیرمرد گفت: «حالا آب را بخور.» جوان جرعهای نوشید و با بیقراری گفت: «بسیار شور است! غیرقابل تحمل!»
پیرمرد او را به کنار رودخانه برد و مشتی نمک به آب جاری ریخت. سپس گفت: «حالا از آب رودخانه بنوش.» جوان نوشید و گفت: «آب خنک و گواراست!»
پیرمرد پرسید: «تفاوت این دو چیست؟» جوان مکث کرد و گفت: «در کوزه، نمک آب را شور کرد، اما در رودخانه، اثری نداشت.»
پیرمرد لبخند زد و گفت: «مشکلات مانند نمکاند. وقتی ذهن تو کوچک و بسته باشد، مانند آب در کوزه، شور و تلخ میشوند. اما اگر ذهنت را گسترده کنی، مانند رودخانه جاری، مشکلات در تو حل میشوند و تأثیر کمی خواهند داشت.»
**پند داستان:**
تفکر باز و ذهن آرام، مشکلات را آسان میکند. هرچه افکارمان وسیعتر باشد، سختیها سبکتر میشوند.