ویرگول
ورودثبت نام
ABNOOS
ABNOOSبارِ واژگانی را به دوش می‌کشم که به تازگی سقط کرده‌ام و هنوز خون است که از من می‌رود.
ABNOOS
ABNOOS
خواندن ۴ دقیقه·۶ روز پیش

فرزندانِ زمستان: شوالیه

درد بلامنازعی را دیدم که همچون بیرقِ سرخِ اقلیم، از فرازِ ستون‌‌های قلعه‌ی طلایی تا امتداد پوستِ آجری بارگاه، می‌لغزد. از خفقانِ عمودِ دروازه‌، روی باراندازِ پادشاهی، نرم و مسروح پیشروی می‌کند و شانه‌های تو را به فتح می‌برد. تو، در این غارتِ مخاطره‌آمیز، به غایتِ رنج، ایستاده‌ای. مبّرا از هر چه جنون. و ردای یاغی‌گرِ درد، سایه‌ی سردِ گناه را از روی زمین به فرقِ سر می‌کشد. جامِ جنایتی‌ست که از گلوی داغِ قلعه به دخمه‌های تاریکِ نمور می‌ریزد.

این همه درد میان زخمِ نازک زرهِ تو، چگونه منزل گرفته است؟ این دردِ متجاسر را هِی کن، برود. بر زینِ اسبِ سربازِ ملازم بنشان. افسارِ نجابتش را برانداز. از بیشه‌ی فاخته تا آن سوی قاره. آنجا که تا غروبِ آخرین خورشیدِ اقلیم، تنها چهارده شعله فاصله است. این دردها بنیادِ تو را به سخره می‌گیرند. تو را عاصی می‌کنند. گوش فرا ده.. صدای خیزش درد است که به دیواره‌ی کلاه‌خود می‌کوبد مصائبش را. در این نغمه مردانه، طلبِ ستیز می‌کند، از هفت رویایی که شش‌تا را لای براده‌های چرکِ تن، زیر اندامِ متلاشی سرباز‌ها، محروم باقی گذاشتیم تا شاید خون، به شریانِ شرافتِ مردان، بازگردد. و یکی از شش‌تا، همچون طعمِ مضمرِ زهر، بر تیغه‌ی سردِ شمشیرت نشست و ماهیچه‌ی نرمِ عشق را با لبه‌ی تیزِ فولاد، به صراحتِ مرگ انداخت. «او تو را کشته بود. ولی تو انگار طوری هستی اگر بر مزارت دسته گلی می‌گذاشت، او را می‌بخشیدی.» و ندانستی، مردان به وقت‌ِ مرگِ اراده‌شان، از کردارِ انسانی خود می‌گذرند. و فرو می‌ریزند. مانند دیواری که حائلِ حرمت بود و فرو ریخت. اینک عشق هزارپاره شد. هر پاره میان قاره‌ای افتاد و عطشِ پادشاهان را در رختِ شب، تشدید کرد. پادشاه میان بالینش، به خیزِ نعشِ احساسی افتاد که دیگر در سیرتِ یک شوالیه نبود. لگدمال شده بود. بوی ایستادن مقابل معبدِ فاسدِ خدایان را می‌داد. پیش از فتوای درد، از تو پرسیده بودند: «می‌خواهی در این مکان مقدس، خون بریزی؟»

طعمِ غلیظِ سقوط در دربار پیچید. و صوت ساتع شد: «در نظر خدایان مشکلی نخواهد بود. آنها در مجموع بیشتر از همه‌ی ما خون ریخته‌اند‌.»

دروغ در ناله می‌آمیزد، ارضا می‌کند میلِ رخوت را. دروغِ مکّاری‌ست که پایتخت را به سوگِ درد نشانده. «به نامِ سرباز» و نگاه‌ها از اغوای ارغوانی‌رنگِ این گناه روی سردیِ محضِ ملافه، لبر می‌شود. روی لب‌های زمستان می‌ریزد که چندی‌ست در خونریزیِ لبه‌ی شمشیر، از نفرت پوست پوست شده است‌. همان شمشیر. همان شمشیرِ بی‌پروا.

به نام سرباز .
به نام سرباز .

دستانت را می‌گیرم. دستارِ گرمِ رنگ از روحمان به زیرِ دنیا می‌افتد. رنگ از اقلیم رفته است. و پایتخت، هلالِ خیسِ زمستان را به شرمِ مرطوبِ تاریخ پیوند می‌زند. سر از کالبدِ بهار، میان خونابه‌ها می‌افتد و مرگ چه ارزنده مقامی‌ست بر قساوتِ دردی که نتوانستیم به انقراض بنشانیم‌اش. نتوانستیم. نشد. ما همگی گناهکاریم. به ارضایِ تمایلِ مرگ بنشین. و وخامتِ وجدانِ مرا سوگواری کن. از من، کودکِ حرام‌زاده‌ای باقی نمانده تا میان بیشه‌ی فاخته در چشمانِ سیاهش بنگری و بگویی: «فرزندِ بیشه‌ی سربازهاست.. شبی که میان جنوب، زمستان بارید.» ولیکن از تو شرافتی مانده بر کفِ سرخِ دست‌هایم. میان تابوتِ رنج، ملازمین، دست‌هایم را روی قلبم گره کردند. قلبِ مُثله‌ام، شرافتمندانه وداع کرد. و مرگ، در آغوشِ شرافتِ تو، میسر شد.

بگذار اندوهت بر کلمات بنشینند. آن غمی که بی‌صدا می‌ماند، بهای سهمگین بر قلب تو می‌نشاند و فرمان می‌دهد که بشکند.
بگذار اندوهت بر کلمات بنشینند. آن غمی که بی‌صدا می‌ماند، بهای سهمگین بر قلب تو می‌نشاند و فرمان می‌دهد که بشکند.

در مناسکِ هیهاتم.

مرگ پیش و نور پس

تن، تاراجِ شاهی

تاج

برآمده در تعلیقِ مرگ. که گزندِ چرکی‌ست، آرمیده بر ساتنِ این قبا.

و تو. تو،

از عرشِ نور هم می‌گذری.

زلال می‌شوی. همچون آذینی که بر تاریکی بسته‌ای.

ایمانِ من

بقای خالیِ دستانِ من؛

در امتداد قبله‌ات

التماس در من دوید.

که تمامِ کهکشان، در پیشگاهم

ایستاده بود.

و در حدودِ بارقه‌وارِ عبور،

به یاد آمد:

حقیرم

پستم

از هوای اتاق هم بیشتر.

که هوایی تو را بلعیده است. هوای اتاق! آن رقیبِ غریب

و تنگه‌ی آغوش من

کهکشان را بسنده نیست.

یادم آمد،

زیر تاج، تو را آرزو کردم.

و اتاق آرزوی شاه را دزدید.

کهکشان کشیدی از حضور، دست

رفته‌ای.

و حالا

آغوش را مالامال می‌کند

خلأ

از ذاتِ نورانی‌اش.

و دستانم دستارِ مچاله شده‌‌ایست در این خلأ

تو زلال‌تر می‌شوی و

تاریکی در من مچاله‌تر می‌شود.

شاه از وصلِ تو به فسخِ خویشتن می‌رسد.

که

اگر پرسند: «وصل چیست؟» بگو: «نسیان خود به شهود نور.»

رها کن . د.. در... درد را
رها کن . د.. در... درد را

در آخر: - گاهی تجلیِ آن شاهی. گاهی شوالیه‌ی شریفِ داستان مسروقه‌ی من. گاهی من از یاد می‌برم اینک بهار است. و زمستان، ما یملکِ وجدان من شده. زمستان آمده است که بماند. زمستانی که پدر همیشه قولش را داده بود. این را پیش‌ترها به لیانا گفته بودم. و لیانا پیش از مرگش نیز این را می‌دانست.

- چه هرج و مرجِ غم‌انگیزی‌ست زندگانی. بازتابِ غمِ عریانِ مردی که دست‌هایش را با آبِ اقیانوس‌ها می‌شست و خون، زدوده نمی‌شد. گناه را ارغوانی می‌کرد. گناهِ ما نیز، ارغوانی بود. این هراسِ فریبنده‌ی خونین همه‌ی ما را تضعیف کرده است ژنرال.

«آخرین پیمانه‌ی شبگیر این خمخانه‌ام / تا کدامین مست دردآشام بگسارد مرا»

- برای آخرین روز اردیبهشت . پایانِ این وابستگی

زمستانشوالیهدلنوشتهمرگ
۴۵
۳۰
ABNOOS
ABNOOS
بارِ واژگانی را به دوش می‌کشم که به تازگی سقط کرده‌ام و هنوز خون است که از من می‌رود.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید