ویرگول
ورودثبت نام
حجت قناد - Hojat Ghanad
حجت قناد - Hojat Ghanadحجت قناد هستم. در تقاطع داده، تکنولوژی و مارکتینگ کار می‌کنم. از مهندسی نرم‌افزار به رشد کسب‌وکار رسیده‌ام و اینجا تجربه‌هایم از بازاریابی، مدیریت، تصمیم‌سازی و ساخت سیستم‌های رشد را روایت می‌کنم.
حجت قناد - Hojat Ghanad
حجت قناد - Hojat Ghanad
خواندن ۱۷ دقیقه·۱ ماه پیش

رشد را نمی‌شود به کمپین تبلیغاتی واگذار کرد!

تقریبا هر کسب‌وکاری یک نقطه مشترک را تجربه می‌کند. رشد کند می‌شود. نه لزوما به این معنا که فروش سقوط کرده باشد. گاهی فروش هنوز بالا می‌رود، اما کندتر از قبل. گاهی هزینه جذب مشتری بالا می‌رود. گاهی کاربران جدید می‌آیند اما برنمی‌گردند. گاهی نرخ تبدیل افت می‌کند. گاهی هم همه چیز روی گزارش‌ها خوب به نظر می‌رسد، اما مدیرعامل و تیم اجرایی حس می‌کنند موتور کسب‌وکار دیگر مثل قبل کار نمی‌کند.

واکنش رایج در چنین موقعیتی معمولا قابل پیش‌بینی است. بودجه تبلیغات بیشتر می‌شود. چند کمپین جدید تعریف می‌شود. آژانس عوض می‌شود. تیم مارکتینگ تحت فشار قرار می‌گیرد. ابزارهای جدید خریداری می‌شود. داشبوردهای داده تمیزتر می‌شوند. گاهی هم یک Growth Manager استخدام می‌شود تا مساله رشد را حل کند.

اما چند ماه بعد، سازمان دوباره با همان سوال روبه‌رو است:

دقیقا چه چیزی رشد ما را می‌سازد؟

این سوال ساده نیست. بسیاری از شرکت‌ها در عمل می‌دانند چطور کمپین اجرا کنند، چطور تبلیغ بخرند، چطور گزارش بسازند، چطور KPI تعریف کنند و چطور درباره رشد جلسه بگذارند. اما هنوز نمی‌دانند رشد در کسب‌وکارشان از چه مکانیزمی ساخته می‌شود.

همین‌جا تفاوت مهمی شکل می‌گیرد. یک شرکت ممکن است مدل عملیاتی مارکتینگ یا تبلیغات داشته باشد، اما مدل عملیاتی رشد نداشته باشد.

مدل عملیاتی تبلیغات یعنی سازمان می‌داند چطور بودجه بگیرد، مدیا بخرد، کمپین اجرا کند، گزارش بگیرد و درباره هزینه و بازدهی حرف بزند. این‌ها لازم‌اند، اما کافی نیستند. «مدل عملیاتی رشد» یعنی سازمان می‌داند رشد از چه مسیرهایی ساخته می‌شود، کجا نشت دارد، کدام رفتار مشتری مهم است، کدام متریک اهرم است، کدام متریک فقط نشانه است، چه چیزی باید تست شود و اثر واقعی هر مداخله چطور باید سنجیده شود.

معادل انگلیسی مدلی که در این پرونده درباره آن حرف می‌زنم، Growth Operating Model است. این عبارت را می‌شود «مدل عملیاتی رشد» ترجمه کرد. منظور از آن یک نمودار تزئینی، یک فایل استراتژی یا یک اسم جدید برای تیم مارکتینگ نیست. منظور سازوکاری است که رشد را از سطح کمپین، گزارش و جلسه خارج می‌کند و وارد سیستم تصمیم‌گیری کسب‌وکار می‌کند.

Brian Balfour در نوشته‌هایش درباره رشد بارها این موضوع را میگوید که رشد مجموعه‌ای از تاکتیک‌های بازاریابی نیست. رشد حاصل تعامل محصول، کانال، مدل کسب‌وکار، بازار و رفتار کاربر است. همین نگاه باعث می‌شود رشد را نتوان فقط به تبلیغات، فقط به محصول یا فقط به فروش واگذار کرد. رشد جایی ساخته می‌شود که این بخش‌ها روی هم اثر می‌گذارند.

این حرف برای بسیاری از مدیران بدیهی به نظر می‌رسد، اما در عمل کمتر اجرا می‌شود. هنوز در بسیاری از شرکت‌ها، رشد به شکل ساده‌تری فهمیده می‌شود یعنی اگر فروش کم است، تبلیغات بیشتر. اگر کاربر کم است، کمپین بیشتر. اگر نرخ تبدیل پایین است، تخفیف بیشتر. اگر کانال قبلی جواب نمی‌دهد، کانال تازه‌تر.

گاهی این تصمیم‌ها لازم‌اند. اما اگر سازمان نداند مساله اصلی کجاست، همین تصمیم‌ها فقط صورت مساله را عقب می‌اندازند.

رشد، اسم جدید تبلیغات نیست!

در خیلی از شرکت‌ها، مخصوصا شرکت‌هایی که از مسیر دیجیتال رشد کرده‌اند، واژه رشد خیلی زود با تبلیغات یکی می‌شود. وقتی گفته می‌شود باید رشد کنیم، ذهن‌ها به سمت Google Ads، SEO، CRM، اینفلوئنسر، کمپین، پروموشن، پیامک، push notification یا performance marketing می‌رود. این‌ها ابزارهای مهمی هستند. اما خود رشد نیستند.

تبلیغات می‌تواند ترافیک بیاورد، اما اگر صفحه محصول قانع‌کننده نباشد، رشد ساخته نمی‌شودSEO. می‌تواند کاربر بیاورد، اما اگر مسیر بعد از ورود روشن نباشد، رشد در همان نقطه نشت می‌کند.CRM می‌تواند کاربر را برگرداند، اما اگر ارزش پیشنهادی محصول برای تکرار خرید کافی نباشد، پیام بیشتر فقط مزاحمت بیشتر و اسپم می‌سازد. تخفیف می‌تواند فروش امروز را بالا ببرد، اما اگر رفتار خرید را خراب کند یا حاشیه سود را بسوزاند، رشد واقعی نساخته‌ایم.

به همین دلیل، رشد را نباید فقط در واحد مارکتینگ جست‌وجو کرد. بخشی از رشد در محصول است. بخشی در قیمت‌گذاری. بخشی در تجربه پرداخت. بخشی در عملیات. بخشی در برند. بخشی در CRM. بخشی در فروش. بخشی در عرضه. بخشی هم در اعتماد.

تیم مارکتینگ ممکن است یکی از مهم‌ترین بازیگران رشد باشد، اما اگر رشد فقط به مارکتینگ واگذار شود، سازمان بخش بزرگی از واقعیت را نمی‌بیند.

فرض کنید نرخ تبدیل یک کسب‌وکار آنلاین افت کرده است. اگر مسئله را فقط از زاویه مارکتینگ ببینیم، احتمالا سراغ کیفیت ترافیک، پیام کمپین، پروموشن یا landing page می‌رویم. اما ممکن است مشکل از جای دیگری باشد. شاید قیمت رقبا تغییر کرده. شاید موجودی کالا یا ظرفیت سرویس کم شده. شاید درگاه پرداخت خطا دارد. شاید کاربر به برند اعتماد نمی‌کند. شاید تجربه موبایل ضعیف است. شاید ترکیب ترافیک عوض شده و کاربران تازه با نیت خرید پایین‌تری وارد می‌شوند. شاید محصول هنوز برای کاربران جدید به اندازه کافی قابل فهم نیست.

همه این‌ها روی رشد اثر دارند، اما همه آن‌ها در اختیار مارکتینگ نیستند.

در چنین وضعیتی، افزایش بودجه تبلیغات گاهی حتی مسئله را بدتر می‌کند. چون کاربر بیشتری را وارد مسیری می‌کند که خودش مشکل دارد. سازمان خوشحال می‌شود که ورودی بالا رفته، اما خروجی اقتصادی بهتر نمی‌شود. تفکر رشد از همین‌جا شروع می‌شود: از پذیرفتن اینکه رشد یک مساله میان‌واحدی است، نه یک وظیفه تبلیغاتی.

بسیاری از شرکت‌ها مدل عملیاتی تبلیغات دارند، نه مدل عملیاتی رشد!

این جمله برای فضای بسیاری از کسب‌وکارهای ایرانی آشناست. شرکت بودجه دارد. کمپین دارد. گزارش دارد. داشبورد دارد. KPI دارد. جلسات منظم دارد. حتی ممکن است تیم مارکتینگ نسبتا حرفه‌ای و ابزارهای خوب داشته باشد.

اما اگر بپرسیم رشد این کسب‌وکار دقیقا از کجا می‌آید، پاسخ روشن نیست.

آیا رشد از افزایش تقاضای برند می‌آید؟ از performance marketing؟ از محتوای ارگانیک؟ از تکرار خرید؟ از referral؟ از فروش سازمانی؟ از بهبود نرخ تبدیل؟ از بهبود تجربه محصول؟ از کاهش churn؟ از افزایش میانگین ارزش سفارش؟ از افزایش عرضه؟ از بهبود قیمت؟ از ترکیب چند عامل؟

اگر پاسخ روشن نباشد، سازمان در ظاهر داده‌محور است، اما در عمل با حدس جلو می‌رود. در چنین سازمانی، بودجه هست اما مدل نیست. گزارش هست اما تشخیص نیست. KPI هست اما اولویت نیست. کمپین هست اما یادگیری نیست.

این همان تفاوت مدل عملیاتی تبلیغات و مدل عملیاتی رشد است.

مدل عملیاتی تبلیغات معمولا از بودجه شروع می‌شود. مدل عملیاتی رشد از مساله شروع می‌شود.

مدل عملیاتی تبلیغات می‌پرسد کدام کانال را بیشتر خرج کنیم. مدل عملیاتی رشد می‌پرسد کدام اهرم واقعا خروجی کسب‌وکار را حرکت می‌دهد. مدل عملیاتی تبلیغات به دنبال بهینه‌سازی کمپین است. مدل عملیاتی رشد به دنبال فهمیدن موتور رشد است. مدل عملیاتی تبلیغات گزارش عملکرد می‌دهد. مدل عملیاتی رشد فرضیه می‌سازد، تست می‌کند و یادگیری را به تصمیم بعدی برمی‌گرداند.

این تفاوت نظری نیست. اثر مستقیم روی تصمیم‌های مدیریتی دارد. شرکتی که مدل عملیاتی رشد ندارد، معمولا دیر می‌فهمد مشکل از کجاست. وقتی فروش افت می‌کند، مارکتینگ را فشار می‌دهد. وقتی CAC بالا می‌رود، بودجه را کم می‌کند. وقتی retention افت می‌کند، CRM را مقصر می‌داند. وقتی نرخ تبدیل پایین می‌آید، صفحه فرود را عوض می‌کند. شاید بعضی از این کارها درست باشد، اما بدون مدل رشد، اولویت‌ها بیشتر شبیه واکنش‌اند تا تصمیم.

رشد، قبل از تیم رشد شروع می‌شود!

در سال‌های اخیر، بسیاری از شرکت‌ها وقتی احساس می‌کنند رشدشان کند شده، به فکر ساختن تیم رشد یا استخدام Growth Manager می‌افتند. این تصمیم در ظاهر مدرن است، اما اگر زود یا غلط گرفته شود، نتیجه خوبی ندارد.

تیم رشد وقتی معنا دارد که شرکت حداقل تصویری از مدل رشد خود داشته باشد. یعنی بداند کاربر از کجا می‌آید، چرا فعال می‌شود، چه چیزی باعث خرید یا استفاده دوباره می‌شود، کجا ریزش می‌کند، کدام رفتار ارزش اقتصادی می‌سازد و کدام متریک‌ها نشان می‌دهند مسیر درست است.

اگر این تصویر وجود نداشته باشد، Growth Manager تبدیل می‌شود به کسی که باید همه چیز را درست کند، بدون اینکه اختیار کافی داشته باشد. از محصول درخواست تغییر دارد. از مارکتینگ درخواست کمپین. از دیتا درخواست گزارش. از فنی درخواست پیاده‌سازی. از مالی درخواست بودجه. از مدیرعامل درخواست صبر. اما هیچ‌کدام از این‌ها به تنهایی رشد نمی‌سازند.

Andrew Chen در توضیح کار روزمره تیم رشد، کار این تیم را به دو بخش اصلی تقسیم می‌کند:

  • planning/modeling

  • growth tests

یعنی تیم رشد اول باید رشد را مدل کند، بعد بر اساس آن تست طراحی کند. اگر مدل وجود نداشته باشد، تیم رشد فقط به کارخانه ایده و تست‌های پراکنده تبدیل می‌شود. این نکته مهم است. تیم رشد قرار نیست جای مدل رشد را بگیرد. تیم رشد باید روی مدل رشد کار کند.

اگر سازمان هنوز نمی‌داند مسئله اصلی activation است یا retention، acquisition است یا monetization، کیفیت کاربر است یا نرخ تبدیل، تشکیل تیم رشد فقط یک اسم تازه به ابهام قبلی می‌دهد. برای همین، قبل از اینکه بپرسیم چه کسی را برای رشد استخدام کنیم، باید بپرسیم رشد در این کسب‌وکار از چه مکانیزمی ساخته می‌شود.

داشبورد داشتن به معنای رشد محور بودن نیست!

یکی از خطاهای رایج در شرکت‌های دیجیتال این است که داده‌محور بودن را با گزارش‌محور بودن اشتباه می‌گیرند. داشبورد دارند، اما تصمیم‌هایشان همچنان حدسی است.KPI دارند، اما نمی‌دانند کدام عدد علت است و کدام عدد نتیجه. گزارش هفتگی دارند، اما هر هفته همان بحث‌ها تکرار می‌شود.

داشبورد می‌گوید چه اتفاقی افتاده است. اما لزوما نمی‌گوید چرا اتفاق افتاده است. اگر GMV افت کند، داشبورد افت را نشان می‌دهد. اما پاسخ نمی‌دهد افت از کاهش ترافیک آمده، از افت نرخ تبدیل، از کاهش میانگین ارزش سفارش، از خطای پرداخت، از افزایش کنسلی، از تغییر ترکیب کانال‌ها یا از افت کیفیت کاربران جدید.

اگر CAC بالا برود، داشبورد آن را نشان می‌دهد. اما توضیح نمی‌دهد مشکل از گران شدن media است، از افت conversion، از کاهش تقاضای برند، از ضعیف شدن پیام، از تغییر رفتار رقبا یا از فشار بیش از حد روی یک کانال.

اگر retention افت کند، داشبورد هشدار می‌دهد. اما نمی‌گوید مشکل از onboarding بوده، از expectation mismatch، از تجربه پشتیبانی، از کیفیت محصول، از جذب کاربران نامناسب یا از فاصله میان وعده کمپین و تجربه واقعی.

Ben Yoskovitz و Alistair Croll در کتاب Lean Analytics مفهوم One Metric That Matters را مطرح می‌کنند. حرف آن‌ها این نیست که فقط یک عدد را برای همیشه ببینیم. نکته مهم‌تر این است که در هر مرحله از رشد، باید بدانیم کدام متریک بیش از بقیه جهت تصمیم را روشن می‌کند. این نگاه دقیقا نقطه مقابل داشبورد زدگی است. مساله تعداد نمودارها نیست. مساله این است که آیا سازمان می‌داند الان کدام عدد واقعا مهم است یا نه.

برای همین، کسب‌وکار رشد محور فقط داشبورد نمی‌سازد. نقشه می‌سازد. نقشه‌ای که نشان دهد متریک‌ها چگونه به هم وصل‌اند و هر واحد سازمانی روی کدام بخش از این نقشه اثر دارد. مدل عملیاتی رشد از همین‌جا شکل می‌گیرد. اول باید مدل رشد را فهمید. بعد باید آن را به متریک‌ها ترجمه کرد. بعد باید تیم، اختیار، فرآیند تست و سازوکار تصمیم‌گیری را حول همان مدل چید.

رشد خوب از فرضیه شروع می‌شود، نه از ایده!

یکی دیگر از نشانه‌های نبود مدل عملیاتی رشد، زیاد بودن ایده‌ها و کم بودن یادگیری است. در چنین شرکت‌هایی همیشه ایده وجود دارد. یک نفر می‌گوید باید referral راه بیندازیم. یکی می‌گوید باید بیشتر روی SEO کار کنیم. یکی می‌گوید باید اپلیکیشن را push کنیم. یکی می‌گوید مشکل از خلاقه تبلیغاتی است. یکی می‌گوید باید قیمت را تغییر بدهیم. یکی می‌گوید باید CRM را جدی‌تر کنیم. یکی می‌گوید باید کمپین برند برویم.

ممکن است همه این ایده‌ها درست باشند. ممکن است هیچ‌کدام اولویت امروز کسب‌وکار نباشند. تفاوت تیم رشد بالغ با تیم ایده‌پرداز همین‌جاست. تیم رشد خوب از ایده شروع نمی‌کند. از مساله شروع می‌کند. مساله را به متریک وصل می‌کند. بعد فرضیه می‌سازد. بعد تست طراحی می‌کند. بعد یادگیری را به مدل رشد برمی‌گرداند.

مثلا به جای اینکه بگوید «بیایید onboarding را بهتر کنیم»، دقیق‌تر می‌پرسد: آیا کاربران جدید در روز اول به نقطه‌ای می‌رسند که ارزش اصلی محصول را تجربه کنند؟ اگر نه، کدام رفتار اولیه بیشترین رابطه را با خرید یا استفاده دوباره دارد؟ اگر آن رفتار را افزایش دهیم، آیا retention cohortهای جدید بهتر می‌شود؟

یا به جای اینکه بگوید «باید کمپین برند برویم»، می‌پرسد: آیا کاهش branded search روی CAC و conversion اثر گذاشته؟ آیا سهم ما در تقاضای برند نسبت به رقبا کم شده؟ اگر awareness را بالا ببریم، اثر آن را از کدام متریک‌های میانی باید دنبال کنیم؟

یا به جای اینکه بگوید «باید تخفیف بدهیم»، می‌پرسد: تخفیف قرار است کدام گلوگاه را حل کند؟ نرخ تبدیل را؟ خرید اول را؟ بازگشت کاربر را؟ افزایش AOV را؟ آیا تخفیف فروش افزایشی می‌سازد یا فقط خریدی را که قرار بود هفته بعد اتفاق بیفتد جلو می‌آورد؟ اثر آن روی margin و رفتار خرید بعدی چیست؟

این نوع سوال‌ها مسیر رشد را از سلیقه جدا می‌کند. تصمیم‌ها هنوز ممکن است اشتباه باشند، اما اشتباه‌ها قابل یادگیری می‌شوند.

بدون فرضیه، تست فقط تغییر است. با فرضیه، تست به یادگیری تبدیل می‌شود.

رشد واقعی، میان چند واحد ساخته می‌شود

در ساختارهای سنتی‌تر، مارکتینگ معمولا مسئول آوردن مشتری تا در مغازه بود و فروش باقی مسیر را جلو می‌برد. در کسب‌وکار دیجیتال، این مرزها به هم ریخته است. کاربر وارد سایت یا اپلیکیشن می‌شود، محصول را می‌بیند، قیمت را مقایسه می‌کند، به برند اعتماد یا بی‌اعتماد می‌شود، در checkout گیر می‌کند، پیامک یا push دریافت می‌کند، دوباره برمی‌گردد یا برای همیشه می‌رود.

در این مسیر، مارکتینگ تنها بازیگر نیست. محصول، فنی، دیتا، عملیات، مالی، پشتیبانی، فروش و حتی حقوقی ممکن است روی رشد اثر بگذارند.

اگر تیم‌ها هرکدام متریک جدا، هدف جدا و زبان جدا داشته باشند، رشد تکه‌تکه می‌شود. مارکتینگ ترافیک می‌آورد، محصول می‌گوید کیفیت ترافیک پایین است. محصول تغییر می‌دهد، مارکتینگ می‌گوید پیام برند خراب شد. مالی هزینه را می‌بیند، تیم رشد LTV را. پشتیبانی شکایت‌ها را می‌بیند، اما کسی آن‌ها را به retention وصل نمی‌کند.

مدل عملیاتی رشد قرار نیست همه این تعارض‌ها را حذف کند. اما باید یک زبان مشترک بسازد. زبانی که در آن همه بدانند کدام متریک برای کسب‌وکار حیاتی است، کدام متریک قابل اقدام است، کدام واحد روی کدام بخش اثر دارد و تصمیم‌ها بر اساس چه شواهدی گرفته می‌شوند.

Amplitude در North Star Framework روی همین اتصال میان زبان مشتری، زبان محصول و زبان کسب‌وکار تاکید می‌کند. ارزش این چارچوب فقط انتخاب یک عدد مرکزی نیست. ارزشش این است که تیم‌ها بفهمند کاری که هر روز انجام می‌دهند چطور به ارزش مشتری و خروجی کسب‌وکار وصل می‌شود.

این برای مدیران رشد و مارکتینگ مهم است. چون بسیاری از اختلاف‌های سازمانی از نبود زبان مشترک شروع می‌شود. مارکتینگ درباره demand حرف می‌زند. محصول درباره feature. مالی درباره هزینه. فروش درباره target. پشتیبانی درباره شکایت. مدیرعامل درباره رشد. اگر این زبان‌ها به هم ترجمه نشوند، داده هم همیشه مساله را حل نمی‌کند. گاهی فقط به هر تیم ابزار بیشتری می‌دهد تا از روایت خودش دفاع کند. رشد در سازمانی که زبان مشترک ندارد، معمولا به دعوای روایت‌ها تبدیل می‌شود.

مدل عملیاتی رشد از پنج لایه ساخته می‌شود

برای اینکه رشد در کسب‌وکار پیاده شود، باید چند لایه به هم وصل شوند. این لایه‌ها مستقل از هم نیستند. اگر یکی از آن‌ها ضعیف باشد، بقیه هم درست کار نمی‌کنند.

لایه اول، مدل رشد است.

کسب‌وکار باید بفهمد رشدش از چه مکانیزمی ساخته می‌شود. آیا رشد وابسته به جذب paid است؟ آیا با محتوا و سئو تغذیه می‌شود؟ آیا referral دارد؟ آیا محصول خودش باعث جذب کاربر جدید می‌شود؟ آیا رشد از فروش سازمانی می‌آید؟ آیا retention موتور اصلی اقتصاد کسب‌وکار است؟ آیا marketplace باید هم‌زمان عرضه و تقاضا را متعادل کند؟

اگر مدل رشد روشن نباشد، تصمیم‌ها پراکنده می‌شوند. تیم‌ها روی چیزهایی کار می‌کنند که شاید مهم باشند، اما الزاما گلوگاه امروز رشد نیستند.

لایه دوم، نقشه متریک‌هاست(metric map).

مدل رشد باید به عدد ترجمه شود. باید روشن شود کدام متریک نتیجه است، کدام متریک ورودی است، کدام متریک هشدار است و کدام متریک فقط برای تشخیص علت کاربرد دارد. revenue، GMV، CAC، LTV، retention، conversion و ROAS همه مهم‌اند، اما نقش یکسانی ندارند.

بعضی متریک‌ها outcome هستند. بعضی driver. بعضی diagnostic. بعضی guardrail. اگر این نقش‌ها قاطی شوند، سازمان ممکن است عددی را هدف‌گذاری کند که فقط باید برای تشخیص استفاده می‌شد. یا عددی را نادیده بگیرد که در واقع علامت اولیه یک مشکل بزرگ‌تر بوده است.

لایه سوم، تیم و اختیار است.

اگر مساله رشد میان محصول، مارکتینگ، دیتا و عملیات پخش شده، تیم رشد هم باید توان اثرگذاری روی همین مرزها را داشته باشد. تیمی که فقط گزارش می‌دهد و اختیار تغییر ندارد، تیم رشد نیست. تیمی که فقط کمپین اجرا می‌کند، تیم رشد نیست. تیمی که فقط ایده می‌دهد و برای اجرای هر ایده باید از چندین واحد مجوز بگیرد، دیر یا زود فرسوده می‌شود.

تیم رشد باید مسئله مشترک، متریک مشترک، backlog مشترک و حدی از اختیار اجرایی داشته باشد.

لایه چهارم، ریتم تست و یادگیری است.

رشد با چند ایده پراکنده ساخته نمی‌شود. باید backlog، اولویت‌بندی، فرضیه، تست، تحلیل و ثبت یادگیری وجود داشته باشد. تیم رشد باید بداند چه چیزی را تست می‌کند، چرا آن را تست می‌کند، موفقیت را با چه متریکی می‌سنجد و نتیجه تست قرار است چه تصمیمی را تغییر دهد. اگر تست‌ها به تصمیم وصل نباشند، فقط فعالیت تولید می‌کنند. نه یادگیری.

لایه پنجم، سنجش اثر و حکمرانی متریک‌هاست.

سازمان باید بداند کدام تغییر واقعا اثر افزایشی ساخته و کدام فقط روی کاغذ خوب دیده شده است. همچنین باید مراقب باشد KPIها رفتار غلط نسازند. هر عددی که هدف می‌شود، می‌تواند بازی داده شود. اگر فقط lead هدف شود، lead بی‌کیفیت زیاد می‌شود. اگر فقط CTR هدف شود، تیتر زرد زیاد می‌شود. اگر فقط GMV هدف شود، تخفیف بی‌منطق بالا می‌رود. اگر فقط ROAS هدف شود، تقاضاسازی بلندمدت قربانی کاربران آماده خرید می‌شود.

این پنج لایه با هم مدل عملیاتی رشد را می‌سازند. اگر مدل رشد نباشد، تیم‌ها نمی‌دانند روی چه چیزی کار کنند. اگر نقشه متریک‌ها نباشد، گزارش زیاد می‌شود اما فهم کم. اگر تیم اختیار نداشته باشد، فرضیه‌ها در جلسه می‌مانند. اگر ریتم تست نباشد، تصمیم‌ها سلیقه‌ای می‌شوند. اگر سنجش اثر و حکمرانی متریک‌ها نباشد، سازمان نمی‌فهمد واقعا چه چیزی کار کرده و چه چیزی فقط عددها را زیباتر کرده است.

چرا این بحث برای مدیران کسب‌وکار مهم است؟

ممکن است مدل عملیاتی رشد در نگاه اول بحثی تخصصی برای تیم‌های محصول، مارکتینگ یا دیتا به نظر برسد. اما در واقع مساله مدیرعامل و مدیران ارشد است.

چون رشد فقط یک عدد در گزارش نیست. رشد یعنی تصمیم درباره بودجه، استخدام، محصول، قیمت، کانال، برند، عملیات و اولویت‌های سازمان. اگر مدل رشد روشن نباشد، همه این تصمیم‌ها با خطای بیشتری گرفته می‌شوند.

مدیرعامل ممکن است فکر کند مشکل از مارکتینگ است، در حالی که مسئله در retention است. مدیر مارکتینگ ممکن است بودجه بیشتری بخواهد، در حالی که مشکل در conversion محصول است. تیم محصول ممکن است دنبال redesign برود، در حالی که مساله از کیفیت ترافیک می‌آید. تیم مالی ممکن است هزینه جذب را زیاد ببیند، در حالی که LTV برخی cohortها آن هزینه را توجیه می‌کند. تیم CRM ممکن است به ارسال پیام بیشتر فشار بیاورد، در حالی که مشکل اصلی این است که کاربر از تجربه اول ارزش کافی نگرفته است.

مدل عملیاتی رشد کمک می‌کند این بحث‌ها دقیق‌تر شوند. نه اینکه همیشه جواب قطعی بدهد، بلکه کمک می‌کند سازمان سؤال‌های بهتری بپرسد و در رشد، کیفیت سوال‌ها از تعداد گزارش‌ها مهم‌تر است.

رشد پایدار از اتصال ساخته می‌شود، نه از فشار بیشتر!

بسیاری از کسب‌وکارها وقتی رشد کند می‌شود، فشار را بیشتر می‌کنند. فشار روی تیم مارکتینگ. فشار روی فروش. فشار روی بودجه. فشار روی کمپین. فشار روی تخفیف. فشار روی محتوا. فشار روی محصول.

گاهی فشار لازم است اما اگر سیستم رشد درست طراحی نشده باشد، فشار بیشتر فقط اصطکاک بیشتر می‌سازد.

اگر acquisition و activation به هم وصل نباشند، ورودی بیشتر به خروجی اقتصادی تبدیل نمی‌شود. اگر retention و acquisition جدا دیده شوند، ممکن است کاربران بیشتری جذب کنیم که ارزش طول عمر پایینی دارند. اگر برند و performance جدا دیده شوند، ممکن است کوتاه‌مدت خوب به نظر برسیم و بلندمدت تقاضای برند را از دست بدهیم. اگر محصول و مارکتینگ جدا حرف بزنند، وعده‌ای که در کمپین می‌دهیم با تجربه‌ای که کاربر می‌گیرد یکی نخواهد بود. اگر مالی فقط هزینه را ببیند و کیفیت cohort را نبیند، ممکن است کانالی را قطع کند که در بلندمدت سودآور است. رشد پایدار از اتصال این بخش‌ها ساخته می‌شود.

مدل عملیاتی رشد دقیقا برای همین اتصال لازم است. قرار نیست جای استراتژی را بگیرد. قرار نیست جای خلاقیت را بگیرد. قرار نیست همه چیز را مکانیکی کند. اتفاقا برعکس. کار آن این است که خلاقیت، داده، محصول، مارکتینگ و تصمیم مدیریتی را به یک مسیر قابل یادگیری وصل کند. در چنین مدلی، کمپین همچنان مهم است. اما کمپین دیگر پایان فکر نیست. بخشی از یک فرضیه است.

داشبورد همچنان مهم است. اما داشبورد دیگر جای تحلیل را نمی‌گیرد. ابزار تشخیص است. تیم رشد همچنان مهم است. اما تیم رشد قرار نیست ناجی تنهای سازمان باشد. باید درون یک مدل عملیاتی کار کند. KPI همچنان مهم است. اما KPI بدون guardrail و تفسیر درست می‌تواند سازمان را به مسیر غلط ببرد.

رشد را اول باید در سیستم تصمیم‌گیری سازمان ایجاد کرد

رشد پایدار با یک کمپین ساخته نمی‌شود. با استخدام یک نفر هم ساخته نمی‌شود. با داشبورد هم به تنهایی ساخته نمی‌شود. این‌ها می‌توانند مفید باشند، اما وقتی در یک مدل عملیاتی قرار بگیرند. کسب‌وکار باید بداند رشد از چه مسیری ساخته می‌شود، کدام متریک‌ها باید دیده شوند، چه تیمی روی چه اهرمی کار می‌کند، فرضیه‌ها چطور تست می‌شوند، اثر واقعی تغییرات چطور سنجیده می‌شود و کدام KPIها ممکن است سازمان را به مسیر غلط ببرند.

تفکر رشد یعنی سازمان یاد بگیرد رشد را فقط نخرد، فقط گزارش نکند و فقط آرزو نکند. آن را مدل کند، تست کند، اندازه بگیرد و وارد سیستم تصمیم‌گیری خود کند.

مقاله‌های بعدی این پرونده از همین نقطه شروع می‌شوند. اول باید بفهمیم کسب‌وکار با چه مدل یا loopی رشد می‌کند. بعد آن مدل را به Metric Map تبدیل می‌کنیم. سپس درباره North Star، تیم رشد، backlog تست، تحلیل رابطه میان متریک‌ها، سنجش اثر واقعی کمپین‌ها و خطر KPIهای غلط صحبت می‌کنیم.

اگر این مسیر درست طی شود، رشد از یک واژه باکلاس مدیریتی به یک قابلیت واقعی سازمانی تبدیل می‌شود.

growth hackingmarketingبازاریابیکسب و کارهک رشد
۰
۰
حجت قناد - Hojat Ghanad
حجت قناد - Hojat Ghanad
حجت قناد هستم. در تقاطع داده، تکنولوژی و مارکتینگ کار می‌کنم. از مهندسی نرم‌افزار به رشد کسب‌وکار رسیده‌ام و اینجا تجربه‌هایم از بازاریابی، مدیریت، تصمیم‌سازی و ساخت سیستم‌های رشد را روایت می‌کنم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید