"شب های روشن"؛ مقايسه اي بر يك فيلم اقتباسي در تقابل با ساختار ادبي اثر

داستان : شب هاي روشن( سفيد ) اثر فئودور داستايفسكي

فيلم : شب هاي روشن (1957) اثر لوكينو ويسكونتي

-----------------------------------------------------------------------------------------

براي مقايسه دو اثر – داستان و فيلم – ناچارا بايد خلاصه اي از داستان را ذكر ميكردم تا در حين نقد بتوان چگونگي برخورد يك فيلمساز را با اثر مقايسه كرد. در واقع دليل وجود و عدم مجموعه داستان در فيلم و اضافه كردن انديشه ي كارگردان خارج از اثر، جهت پيشبرد زاويه ديد خود فيلمساز را در فيلم بتوان بيان كرد.

در بحث اقتباس ادبي جهت ساخت يك فيلم در اينجا ما با چند بحث نظير فضاسازي ، توصيفات ، گفتارهاي افراد ، شخصيت پردازي ، پيشبرد داستان به وسيله اِلمان هاي گفته شده در داستان، يكدست سازسي اين اِلمان ها و به ويژه جهت دهي افكار نويسنده به آنچه كه بايد رخ دهد مواجه مي شويم. بدين منظور اين فيلم را از منظر رمان به صورت كوتاه اما دقيق مورد نقد و بررسي قرار داده و در نهايت به جمع بندي مي رسيم.

-----------------------------------------------------------------------------------------

شب اول:

ما با خواندن شب اول در ميابيم كه شخصيت داستان ما هشت سال است كه در پترزبورگ اقامت دارد و با كلفت خود در خانه اي گذران عمر مي كند. توصيفات وي از پترزبورگ گاه به گونه اي طنز است و گاه عاشقانه. با ديوار ها و پنجره ها و ساختمان ها حرف ميزند و از دغدغه هاي آن ها مي گويد. از مردم شهر مي گويد كه نسبت به او بيگانه اند، مردمي كه با هم به ييلاق ميروند و وي را تنها مي گذارند. خود نيز دليلي براي رفتن ندارد چراكه به قول خودش نه جايي و نه كاري خارج از پترزبورگ دارد و در اين ميان تنها پيرمردي را مي شناسد كه هر روز صبح براي هم دست تكان مي دهند.

شبي وي سرگردان در شهر قدم مي زند. در راه جلوي مشروب فروشي دختري را تنها مي بيند كه مردي ولگرد مزاحم وي است. مرد را مي راند و با دختر مشغول صحبت مي شود و از وي تقاضاي ديدار مجدد مي كند. دختر كه ابتدا اكراه دارد قبول مي كند و از وي مي خواهد تا در قرار بعدي موضوعي را به او بگويد. هر دو جدا شده و ما مرد را سرگردان مي بينيم كه تا صبح در خيابان ها پرسه مي زند.

شب دوم:

ديدار مجدد. با يكديگر بيش تر صحبت مي كنند. دختر خود را معرفي مي كند. اسمش ناستنكا است. پيش زمينه داستان زندگي اش را مي گويد كه با مادر بزرگش زندگي مي كند. ناستنكا از مرد مي خواهد كه داستان زندگي اش را بگويد. مرد داستان زندگي اش را به گونه اي ادبي و خيلي جدي برايش شرح مي دهد. وي از تنهايي هايش مي گويد. از مهماني ها و دوستان و آشناياني مي گويد كه وي با آنها سودايي ندارد. زندگي اش را در ميان جمعي باز ميگويد كه هيچگاه توان برآورده كردن آمال اش را در اين بين نداشته است. از مردمي مي گويد كه از ادارات و موسسات خود به گونه اي براي استراحت مي گريزند كه بچه ها از مدرسه.....

ناستنكا رفته رفته با توضيحات مرد يكه مي خورد و با وي ابراز همدردي مي كند.

داستان ناستنكا:

ناستنكا هفده ساله است. مادر و پدرش مرده و مادر بزرگ اش كه قبلا متمول بوده سرپرستي اش را بر عهده دارد. يكسال پيش مستاجري تقريبا جوان و خوش قيافه در طبقه ي دوم خانه ي آنها سكونت مي كرده است. رفته رفته ناستنكا به جوان دل مي بازد. جوان قصد ترك آنجا را دارد كه ناستنكا نيز از وي درخواست مي كند كه با او برود. جوان به دليل مذيقه مالي توان ازدواج با ناستنكا را ندارد اما به وي قول مي دهد كه در آينده نزديك به ديدنش آيد و با وي ازدواج كند. حال جوان برگشته و مدت سه روز در خانه ساكن است ولي تا به حال براي پيشنهاد و حتي صحبت كردن به پيش نيامده است. اكنون ناستنكا از مرد مي خواهد كه نامه را بدست جوان برساند.

شب سوم:

هوا باراني و توصيفات نويسنده از فضاي غم باريست. جواب نامه هنوز نيامده است. مرد در خيابان ها و كوچه ها با ناستنكا قدم مي زند و با وي صحبت ميكند. مرد از آمدن جوان هراسان است.

شب چهارم:

جواب نامه هنوز نيامده است. مرد تصميم مي گيرد كه به ناستنكا ابراز علاقه كند. ناستنكا از اين مهم آگاه است و پاسخ مثبت مي دهد و براي بدست آوردن هرچه بيش تر دل مرد، از جوان بدگويي مي كند. در خيابان ها و كوچه ها و زيرپل ها قدم مي زنند و درباره آينده صحبت مي كنند كه در همين اثنا جوان وارد مي شود. بلافاصله ناستنكا به بغل مرد ميرود و از وي خداحافظي كرده و بوسه اي بر گونه ي وي مي زند و به سمت جوان مي رود. جوان و ناستنكا دور مي شوند. رفتن جوان همان و تنهايي مرد همان.

صبح:

نامه اي از ناستنكا مي رسد و از وي طلب عفو مي كند. در نامه ذكر شده كه با جوان ازدواج مي كند.

-----------------------------------------------------------------------------------------

نقد

قبل از هر چيز بايد كلمه اقتباس را مشخص كرد. اقتباس به معناي ساده همان " برگرفتن " است. حال مي خواهم با استفاده از روشن شدن اين معنا، تكليف يك بيراهه را مشخص كنم كه افراد زيادي به واسطه همين اشتباه، فيلمي ساخته اند كه به هيچ وجه درخور اثر اصلي نبوده است.

صرف بيان يك فيلم خط به خط با داستان در واقع مصداق همين قضيه است. چرا كه مي بينيم خيلي از آثاري كه به شيوه خط به خط اقتباس شده اند از جانب مخاطب يا رو به فراموشي سپرده شده اند يا از زير تيغ منتقدان جان سالم به در نبرده اند. در اينجا ما نيز با يك اثر وفادارانه به متن - اگر به شيوه اي كه ذكر شد وفادارانه كلمه مناسبي باشد - همراه نيستيم و در واقع ويسكونتي از منظر ديگر قضيه را دنبال مي كند...... ©

1- فضاسازي:

از لحاظ عنصر فضاسازي ويسكونتي بسيار عالي عمل كرده. خيابان هاي خيس خورده، ساختمان هايي با فضاي تنگ و نزديك به يكديگر با معماري هايي تقريبا مشابه، نورپردازي پركنتراست و سايه روشن هايي كه فضايي سياه از شهر به ما مي دهد و حركت دوربين هاي ساده و غير انتقالي كه اين سكون و سياهي را بشدت معنا مي دهد و ما را به فضاي اصلي داستان نزديك تر مي كند. يكي ديگر از استفاده هاي بجاي ويسكونتي استفاده خوب وي از طراحي لباس است كه به سادگي از آن نمي توان گذشت. درمورد فضاسازي بيش تر توضيح خواهم داد.

2- توصيفات:

در يك داستان توصيفات نقشي اساسي دارد، در فيلم اين مقوله به شكل ديگري خود را نشان مي دهد. اين همان عنصر فضاسازي است كه قبلا توضيح داده شد. يك مثال كلاسيك قضيه را روشن مي كند. ما در روال خواندن يك داستان پنجاه صفحه اي براي اينكه خواننده درون متن قرار گيرد - به عنوان مثال- سي صفحه توصيفات نويسنده را از فضاي داستان داريم. بيست صفحه ديگر همانا گفتار است!. حال چه شد؟

· در داستان نويسنده بستر سازي مي كند و بعد در اين بستر ساخته شده ماجرا مي سازد.

· حال اينكه در فيلم ميزانسن همان بستر سازي است. ما همواره با ديدن فيلم و موقعيت بازيگران و ديالوگ هاي آنان تحت تاثير فضاي دروني فيلم قرار مي گيريم. اما اگر كمي دقيق تر شويم در يك فيلم بدون ديالوگ هم – چه بازيگر در صحنه باشد و چه نباشد – مخاطب تحت تاثير صحنه برداشت هاي خود را دارد. خيلي از كارگردانان به عنصر ميزانسن بي توجه اند. اين دقيقا همان نقطه عطفي است كه در ادبيات وجود دارد و بعضي از نويسنده ها از آن غافل اند. يكي از دلايل توفيق يك اثر حال چه داستان و چه فيلم همان توصيفات است كه در فيلم اين توصيفات جاي خود را به فضاسازي مي دهد (مورد 1 كه شرح داده شد).

پس درفيلم درواقع زمان براي بستر سازي صرفه جويي مي شود. اين همان زبان پيچيده در عين حال ساده و گيراي يك فيلم است. پس مي بينيم كه يكي از دلايل بشدت تاثير گذار در فيلم ويسكونتي توصيفات وي از فضاي شهر است.

3- گفتارها:

گفتارهاي و ديالوگ هاي شخصيت هاي فيلم به متن واقعي بسيار نزديك است تا جاييكه بعضي از آنها عينا خود متن اصلي داستان است. در بكارگيري اين گفتار ها، فيلمنامه نويس به زيبايي از نقطه نظر نويسنده داستان جهت پيشبرد داستان استفاده كرده است. درواقع مفيد بودن و موجز گويي در ديالوگ هاي اين فيلم به چشم مي خورد.

4- شخصيت ها:

انتخاب شخصيت هاي يك فيلم هميشه حائز اهميت بوده. چه بسا كه پاي يك فيلم اقتباسي در ميان باشد. همواره خواننده پس از خواندن اثر و ترس از زايل شدن قهرمان داستانش دچار اين واهمه است كه به سراغ نسخه تصويري آن برود يا نه. پس از اين كشمكش - كه من به نوبه خود همواره درگير اين قضيه بوده ام - به دنبال حداقل خصوصيات شخصيت هايي است كه در طول رمان يا داستان در سر پرورانده، با آنها همراه شده و همانند يك مادر - كه بالاتر از وي - پرستاري كرده است مي باشد. پس كوچكترين خطا در انتخاب بازيگر و مهمتر اينكه حركات و رفتار بازيگر انتخاب شده مي تواند كل فيلم را در چشم حداقل چنين مخاطبي به خاك سياه بنشاند.

اما در اين فيلم بازي بي نظير ماريا شل در كنار ماستروياني - با وجود اينكه جهت دهي فيلمنامه به گونه اي بود كه چندان با شخصيت اصلي داستان{برخلاف متن اصلي داستان} درگير نمي شديم – فراموش ناشدني است. تنها نقطه ضعفي به نظر من شايد كه به چشم مي آيد سن و سال ناستنكا است كه در داستان هفده ساله بيان شده است.

5- اِلمان هاي داستان:

در يك فيلم اقتباسي المان هايي كه به تماشاگر داده مي شود كاملا مشخص است. نياز به توضيحي نيست چراكه تماشاگر قبلا و در داستان با آن ها سروكار داشته است. حال اگر اين تماشاگر، خواننده اي اثر بوده باشد، كار مشكل تر مي شود. كوچكترين غفلت كارگردان نابخشودني است. در اين فيلم چند بار اين حركت صورت گرفت كه به گونه اي ديگر تصحيح و در خدمت فيلم قرار گرفت كه هنر فيلمساز در استفاده سينمايي از اتفاق ها را مي رساند.

6- جهت گيري افكار نويسنده:

و اما مهم ترين بحث جهت گيري صحيح افكار نويسنده است و كارگردان از چه راه به اين مهم دست پيدا مي كند؟

همانگونه كه اشاره شد ما داستان زندگي راوي(شب دوم)را در طول داستان مي شنويم اما در طول فيلم هرگز. درواقع اين هوش كارگردان را ميرساند كه هر چه بيش تر و بيش تر داستان صرف را به اثري سينمايي تبديل كند. شخصيت منفعل ماستروياني و بيگانگي وي با مردم شهر خود سبب سكون است كه (با توجه به سينماي دهه پنجاه) قابليت تبديل شدن به فيلم را نداشته است. كارگردان هوشمندانه توانسته است به وسيله يك اتفاق (ورود جوان) هم زاويه ديد را تغيير دهد و هم خط داستاني را به كلاسيك تغيير دهد. ما در فيلم به گونه اي ديگر درگير شخصيت راوي مي شويم. ويسكونتي از داستان ناستنكا نهايت استفاده را مي برد و عنصر تعليق كه همان ورود جوان است را پررنگ تر مي كند به گونه اي كه در داستان با توجه به همذات پنداري خواننده با راوي اين نقطه آنچنان پررنگ نيست.

دو نكته ديگر خارج از بحث وجود دارد كه به آن ها مي پردازيم:

· از نكات ديگر قابل توجه وجود تنها سه شب در داستان است. يعني 1- شب اول 2- تلفيق شب دوم و داستان ناستنكا 3- شب سوم و چهارم و صبح است. زمان عنصر تعيين كننده اي در خط روايي يك داستان به فيلم را دارد. طوريكه اولين سوال براي كساني كه مايل به كار اقتباس هستند اين است كه طول فيلم چقدر مي شود؟ پاسخ اين افراد در خواندن داستان و ديدن فيلم است.

· ® نكته ديگر وجود شخصيت فرعي - زن روسپي - در بار مشروب فروشي است كه چشم به مرد در فيلم دارد. در داستان اين شخصيت وجود ندارد اما ويسكونتي با هوش دقيق خود وجود اين زن را براي شخصيت پردازي مرد در مدت زمان هاي كوتاه ضروري دانسته است كه با توجه به زاويه ديدي كه فيلمنامه از داستان به ما مي دهد و قبلا بحث شد كاملا منطقي است.

نتيجه گيري:

. ©.........خواننده و بيننده مشتاق است كه راه هاي درست يك اقتباس سينمايي از يك اثر ادبي را بشناسد تا با خيل عظيم آثار اقتباسي كه موفق و راه گشا نبوده اند و همواره اين دستاويز براي بعضي از افراد وجود دارد كه اقتباس فيلم از رمان هيچگاه موفق نبوده را پايان دهد. فيلم "شب هاي روشن" اثر لوكينو ويسكونتي نمونه موفقي از اقتباس هاي ادبي است كه بر مخاطب ثابت مي شود همين معدود فيلم ها سبب اتصال اين دو هنر مي شوند. در پايان خاطر نشان مي شوم كه از اين داستان تا به اكنون چهار فيلمساز تلاش خود را براي به تصوير كشيدن اين اثر انجام داده اند. لوكينو ويسكونتي(1957)، ایوان پیریف(1960)، روبرت برسون(1970) و فرزاد موتمن(2003) از جمله اين كارگردانانند كه هيچ يك از اين آثار به اندازه اين اثر ماندگارتر نبوده است. اثری که خود داستایوفسکی، در یکی از نامه هایش، آن را «رمان احساساتی» تعریف کرده است.

به هر حال اين فيلم با تكيه بر ادبيات قوي و كارگرداني عالي ويسكونتي هنوز كه هنوزه جايگاه والايي در بين آثار سينمايي اقتباسي دارد و همواره از آن به عنوان يكي از عاشقانه هاي سينما ياد مي شود.


حجت ده بزرگي
تير ماه نود و دو