دیگر هیچ

گفتند عجب ماشینی داری! پیش خود گفتم راست میگند، چقدر وضعم خوبه!
گفتند عجب رو فرمی! پیش خود گفتم راست میگند، چقدر تنومند و قوی هستم!
گفتند چقدر کار می کنی و از همه جا بی خبری! پیش خود گفتم راست میگند! ی کم با خبر و جویای احوال دنیا بشم!!
همه گفتند و گفتند و من هم پیش خود گفتم و بافتم و فراموش کردم.... دوباره و دوباره ....یک اصل مهم و حیاتی را فراموش کردم!
جسم من که به این دنیا نبود اون بود! وقتی نوزاد بودم اون بود! وقتی نوجوان و جوان و بزرگسال شدم باز هم اون بود، پیر که خواهم شد بازهم او خواهد بود وقتی هم این جسم برود باز هم او خواهد بود!!
او نظاره گری خاموش، نه در درون من و نه در برون، بلکه همه چیز من در اوست!
سه شب آن چنان به خاطر یک خسارت مالی بزرگ، که بازهم کار او بوده!! تحت فشار عصبی بودم و رگه های اتصال من به منبع انرژی داشت قطع میشد!
روح نازنینم داشت دوباره به پس زمینه ها می رفت و من را با جسم و ذهن منطقی، زخم زن و سربسته ام تنها می گذاشت، دوباره داشتم در این همه شلوغی و رفت و آمد، احساس غربت می کردم! دلم برای شادی و ذوق بی ملاحظه، برای کلی خنده و انرژی مثبت صبحگاهی تنگ میشد!
خدای بزرگ! دیشب دیر وقت در حین شنیدن یک فایل صوتی جدید و فقط و فقط به خاطر شنیدن یک جمله‌ی چند کلمه ای! شوکی رعدآسا در سرتاسر ستون فقراتم به جریان افتاد و من ناگهان احساسی از اعماق قلبم را حس کردم که فریاد می زد شاد باش! آرام باش! تو فقط و فقط برای شادی و آرامش اینجا آمدی و دیگر هیچ!!

روح
قبل از آنکه موجودی مادی وجود داشته باشد، موجودی معنوی وجود دارد. از اینرو، درون پیش از برون وجود دارد که این مسئله قاعده ذاتی زندگی است.
روح افزون بر اینکه تضاد وجود مادی ما می باشد، سوی معنوی ما است. به ما آگاهی، تخیل، اخلاق‌مندی و احساسات می‌بخشد. روح، ریشه ما به عنوان شخص و جنبه «من کیستم؟» است.
آن خود ژرف‌تر و درونی‌ ما است. این روح است که از همه شخصیتی منحصربه‌فرد می‌سازد. هر اندیشه‌ای و هرآنچه انجام داده، تفسیر و مشاهده می‌کنیم، روح ما آغازگر آن است.