مثل یک اشک

شاید عادی بشه این عادت! بدون فکر میگم خوبه ولی همه میگن بد!

سالها گذشت، آگاهی بیشتر شد، فکرم شاید بازتر شد! اما تشنگی روحی رفع نشد که نشد!

احساسم میگه چیزی در پشت اون جسم مادی دارد در میزند! آهسته صدایم می کند، صدایش به مانند یک عاشق است! اما ذهن، همه چیزها را به نفع خود می خواهد تمام کند! خفتگی را بیشتر می پسندد. سکون و خنثی بودن، بی تحرکی و آهسته مردن!
نمیدانم این حرفها از کجا می آیند! باور کن هنوز که هنوزه این را نفهمیدم ولی احساسم با تراوش این کلمات بهتر می شود، می گویم تو به سان سازی کلمات عجیبت را بنواز و من اونها را فقط می نگارم!

تو تنها کسی هستی که از این دریای بیکران همیشه سخنی داری! خیلی زیبایی! خیلی گرم و صمیمی هستی. تو مثل یک اشک زلالی که وقتی از گونه سرازیر می شوی تا انتهای مسیر، خنکی را نصیبم می کنی!