پدر

هیچوقت احساس نکردم پیرشده، با اینکه سالیان سال شاهد جوگندمی و سفید شدن موها و ریشهایش شدم، شاید به این خاطر که چشمهای سبز رنگ زیبایش همیشه آن چشمهای دوران کودکی من بودند، به خصوص وقتایی که ملتمسانه در آنها زل می زدم!
برای سکه ای قابل دار! بعد از ذوقی لذت بخش و بی نظیر! ذوق تمام شدن مشقهایم و بیرون آمدن برای خرید شکلاتی شیرین! شکلاتی با شیرینی خاص نه برای آن لحظه بلکه برای تمام سالیان سال بعدش!
الان که به اون روزها فکر می کنم نمی دانم این شیرینی و لذت به خاطر سکه بود یا به خاطر شیرینی شکلات یا به خاطر چشمهایش بود یا شاید هم به خاطر احساس خود او بود که با سکه و چشمها و دستهای پینه بسته اش به من منتقل شد و هنوز که هنوزه از وجودم خارج نشده!