چشمهایش

از عشق خام! دوران دبیرستان بگم که با اینکه کلاسم ساعت 8 صبح شروع می شد ولی من با دوچرخه ام از چه فاصله ی دوری به سرعت، خودم را به پیچ کوچه ی محله شون و خیابان اصلی می رساندم تا شاید برای 10 ثانیه هم که شده چشمهایش را که هر روز رنگ زیبایی به خود می گرفت! ببینم، اون روزها نمی دانستم کجای وجودم با دیدنش آرامش می گیرد و لذت می برد، درک لذت اون نگاه برای من خیلی سخت بود، فقط با همان اندیشه ی نوپا گرفته ام می فهمیدم که دیدنش هر روز ساعت 7 صبح! به من آرامش و لذت می بخشد، دو احساس که تا اون روز باهم نداشتم، اون روزها من نفهمیدم که عاشق شدنم خیلی پاک و معصوم بود و نمی دانستم که قدم اول هر عشق از طریق چشمها صورت می گیرد!