هیچ

دلم خیلی راحت می سوخت، از وقتی ی کم بزرگتر شدم، دوران راهنمایی بیشتر، گلوم را راحت بغض می گرفت و سد اشکهام زود پر می شد، یکبار هم بصورت خیلی انفجاری و محیر العقول ترکیدم! اونم تو سربازی جلوی یک سروان سنگدل، احساس کردم شخصیتم بمباران شده، وهمه ی روحم شسته!
از وقتی متاهل شدم عجیب دلم دیگر نمی سوزد، البته می سوزد اما نه به حد بغض و اشک! چند وقت پیش به خانه ای رفتم، یک درب به حیات داشت، اول شک کردم به کمکیم گفتم آیا آدرس را درست اومدیم؟حیات درب و داغون،بیشتر شبیه به لانه بود!
پنجره هاش با نایلون پوشیده شده بود،دختری غرق خجالت، چادر به سر،بیژامه ای با طرحهای مربعی، دختری کشیده با حجب و حیا اما با نگاه هایی که خجالت کشیدن را فریاد میزد،رنگ پریده و بس ضعیف!
کار ما تمام شده بود، موقع خداحافظی صدا زدم، درب چوبی رنگ و رورفته ای به زحمت باز شد،همون دختر بود،می خواست که درب تا نیمه باز شود ولی مثل یک شلیک ناگهانی گلوله، درب تا آخر باز شد، خانه ی شصت متری شان برهنه و خالی، یخچالی که باز بود و دریغ از تکه نانی!مادری معلول در گوشه ای، لاغر و لرزان چشم در چشم من! دلم بدجور سوخت،اشک پشت چشمانم جمع شد، بغضم گرفت،نزدیک ترکیدن بودم ولی همه چیز را رها کردم و بی هیچ توضیحی آنجا را ترک کردم.