نه در گناه و نه در معصومیت!

آنقدر افکار و حرف دل در پشت این سد،بی هیچ آلایشی،منتظرند که دیگر طاقتی برای مقاومت نیست!
احساس قدرت می کنم گاهی اوقات، حس عجیبی مرا فرا میگیرد،
آخرش میفهم، همش در حال یادگرفتن هستم، این قانون تجربه است، چه شیرین باشد چه تلخ!
یادگرفته ام غرق نشوم، ولی اگر سیل باشد دیگر کاری نمیشود کرد!
دستهایم عجیب عاشق قلم و نوشتن هستن، اما می خواهم که افکارم آنقدر سنگین شوند تا این علاقه از سفیدی به سیاهی رود.
روزها می گذرند... دوست دارم گذرشان را لحظه ی بیداری مطلق، فقط نظاره کنم!
من، این نبودم و حالا هم این نیستم، من خیلی درونی، نیمی تاریکی و نیمی روشنایی، نیمی خنده و نیمی بغض و گریه. نیمی عاشق و نیمی متنفر!
خیلی چیزها هست که باید یاد گرفت، خیلی جاها، خیلی تجربه ها، اینها التیام هیچ دردی برای من نمی شوند، اینها فقط و فقط انگیزه بیدار شدن هر روز صبح من هستند،
الان حس خوبی دارم، دستهایم رشته ی افکارم را نوازش می کنند، من از نوشتن لذت می برم، لذتی که دوست ندارم وصفش کنم، آخر، آنقدر درونیست که در میان هیچ کدام از این دو هم نمی گنجد!
نه در گناه و نه حتی در معصومیت!