ویرگول
ورودثبت نام
هومان مهدوی
هومان مهدوی
هومان مهدوی
هومان مهدوی
خواندن ۸ دقیقه·۲ سال پیش

خانواده آرامش آفرینان

خسرو و خانمش حديث، با دو تا دختراشون تو مركز شهر زندگي مي‌كنن. خسرو مهندس باتجربه شركت خودرو سازي و حديث پرستار بيمارستانه. دختر بزرگشون مهسا، تازه آژانس مسافرتي راه انداخته و مونا، دختر کوچیک خانواده هم دانشجوي ترم آخر نرم‌افزار هست. این خانواده آرام و شاد، هميشه با همديگه مشورت مي‌كنن و تو مشكلات پشتيبان همديگه هستن. حتی تو فاميل و بين آشنايان يه جور نقطه اتكا هستن و به «مشكل حل كن» معروف شدن، ‌كه بيشتر به خاطر تربيت خاص پدر بزرگ یعنی پدر خسرو هست كه بچه هاش رو مستقل و قوي، در عین حال مهربون بار آورده. آدم كنارشون خيلي احساس آرامش و اطمينان مي‌كنه.

عصر سه شنبه يك روز پاييزي خسرو ناراحت و با چهره­اي گرفته از سركار به خونه بر مي­گرده. حديث ازش مي­پرسه: چطوري، چرا انقدر ناراحتي، اتفاقي افتاده؟ خسرو مكثي مي­كنه و با اندوه ميگه: عَمي!

حديث فكرش را مي­كرد، چون چند ماه پيش بود كه عمه بزرگ خانواده تو بيمارستان بستري شده بود و اون پیگیر کارهاش بود. عمه (یا همونطور که بچه ها صداش می زدن: عمی) چندی قبل، وقتي صبح داشته از پله ها پايين مي­ اومده، زمين مي­خوره و از لگن و پا دچار شكستگي شدیدی ميشه. بعد از عمل جراحي سختي كه انجام داده بود به شهر خودش برگشته بود، چون اونجا احساس آرامش بيشتري مي­ كرد تا تو يه شهر شلوغ. همونجا هم به علت کهولت سن و بیماری از دنیا میره. از اونجا كه حديث پرستاره، هميشه اعضاي فاميل يه حساب ديگه روش مي­ كنن و هر وقت كسي جراحي يا كار بيمارستاني داشته باشه به حديث خبر مي­ده و اون با كمال ميل قبول مي كنه. شعارش هميشه اينه: نگران نباش، بسپرش به حديث! و وقتي اينو مي­گه و دستي روي سر بيمار مي­كشه، آرامشي تو دل اونها ايجاد می­کنه كه تاثير زيادي تو بهبودي و حال خوبشون می­ گذاره.

پدر خانواده بعد از اينكه چاييش رو خورد، خبر رو به دختراش هم مي­گه و مهسا و مونا كه خيلي خیلی عمي رو دوست داشتند، براي از دست دادنش حسابي ناراحت مي­شن. عمي طبق وصيتش دوست داشت كه تو شهر خودش به خاك سپرده بشه، براي همين اعضاي خانواده آماده مي­ شن كه فردا راهی جاده بشن و تو مراسم خاكسپاري حضور پيدا كنن.

خسرو حساسيت خاصي رو تميزي و سالم بودن ماشين داره و وقتي كسي ماشين رو كثيف كنه شروع مي‌كنه به غر زدن و بدجور عصبانی میشه. میره و به ماشين رسيدگي مي­كنه، آب و روغن و باد لاستيك ها رو چك مي­كنه و دستي به ماشين مي‌كشه تا برای سفر فردا آماده باشه. از طرفی حديث هم حساسيت ­هاي خودش رو داره و اكثر اوقات يه حس نگراني تو وجودش هست كه اگر اتفاق بدي افتاد چكار بايد بكنم. براي همين هميشه وسايل سفر بيش از حد انتظار زياد ميشه؛ پتو و ملحفه اضافه، لباس گرم،‌كنسرو غذا و خيلي چيزهاي ديگه كه اصلا ممكنه به كار نياد. ولي از همه مهمتر جعبه كمك­هاي اوليه است كه هيچ وقت فراموش نميشه.

فردا صبح زود از خواب پا ميشن و اول از همه مادر براي راه آب جوش و صبحانه آماده مي‌كنه و بعد ميره كه وسايل را با كمك خسرو داخل ماشين بچينن. حديث ناگهان فرياد ميزنه: واااي خسرو بيا ببين ماشين رو چيكار كردن. گويا ديشب راننده بی احتیاطی به ماشينشون ماليده و آينه رو شكونده و حسابي ماشين رو خش انداخته بود. خسرو با تعجب و عصبانیت بسیار نگاه مي‌كنه و مي­گه: لعنتی، چه آدم هاي بي ­ملاحظه­ اي پيدا ميشن، حتي يه شماره هم نگذاشته كه خسارت بده. حديث هم نگرانيش تشديد ميشه و ميگه: حالا چكار بايد بكنيم، اينطور كه نميشه رفت سفر. خسرو با آرامش خاصي جواب می­ده: نگران نباش، بسپرش به خسرو! سريع وسايلش رو مياره و دستي به سر و روي ماشين مي­ كشه و بعد از مدت كوتاهي ميگه بفرماييد ماشين آماده است.

همگي سوار ماشين ميشن و راه مي­ افتن. مونا كه خيلي تو استفاده از موبايل وارده، وظيفه نقشه­ خواني و گزارش وضعيت جاده و ترافيك رو به عهده مي­ گيره. همه چيز داشت خوب پيش مي­ رفت كه باز نگرانی حديث گل می­ کنه و ميگه: يادم نيست که آیا زير گاز رو خاموش كردم يا نه. و خسرو جواب ميده: طوري نيست، حتما وسواس گرفتي، تو هميشه حواست به همه چيز هست. درها رو هم قفل كردي، مطمئن باش.

براي توقف، مهسا يه جاي خوب رو پيشنهاد مي­ كنه و مي زنن كنار تا چيزي بخورن و كمي استراحت كنن. چون بايد زود به مراسم برسن، بعد از توقف کوتاهی دوباره حركت مي ­كنن تا دیر نشه. به شهر که مي­ رسن، عمو آرش ورودي آرامستان منتظرشون بود تا اونها رو راهنمايي كنه. مراسم غمباري بود، چون نه تنها يكي از اعضاي مهم خانواده رو از دست داده بودن، بلکه مردم محل هم از نعمت یک همسایه خوب و یاری­ رسان محروم شده بودن. عمي هواي همه مخصوصا بچه­ ها رو داشت. از بچگي براشون حساب پس ­انداز باز كرده بود تا تو آينده به كارشون بياد و گره ای از مشكلاتشون حل بشه. با بخشي از همين سرمايه بود كه مهسا تونسته بود آژانس راه بندازه و مونا هم در آينده قصد داره شركت خدمات كامپيوتري خودش رو داشته باشه. با رفتن عمي انگار پشت همه اعضاي خانواده یهو خالي شد.

مراسم به خوبي و با شکوه بسیار زیادی برگزار ميشه و اهالي محل و مهمان­ها ميرن براي صرف ناهار. سر ميز همه از خوبي­ هاي اون خدا بيامرز و خاطرات شيريني كه باقي گذاشته بود تعريف مي­ كردن. بعد از مراسم هم به بازماندگان تسليت گفتن و هر كسي رفت سراغ زندگي خودش. بعد از ظهر همه فاميل­ هاي نزديك تو خونه عمي دور هم جمع شدن و بزرگان وصيت نامه عمي رو آوردن كه خونده بشه. چون عمي فرزندي نداشت، كل دارايي و حسابهاش رو براي دو تا برادرش گذاشته بود و آخر وصيت نامه­ اش مثل هميشه كه قوّت قلب مي­ داد نوشته بود: نگران نباش، بسپرش به عمي! با اين كارش بازم لبخند و حس خوب رو به همه انتقال داد و همه حضورش رو دوباره كنار خودشون احساس كردن.

صوت قرآن توي خونه پيچيده بود و بچه­ ها هم توي حياط مشغول بازي بودندكه ناگهان از توي حياط صداي داد يكي از بچه­ ها بلند شد. پسر كوچک آرش بود كه موقع دويدن دنبال دوستاش حواسش نبوده و پاش به شلنگ گير می­ کنه و زمين می­خوره. خدا خيلي رحم كرد كه سرش به لبه حوض نخورده بود. فقط دست و قسمتي از شونه ­اش زخمي شده بود و نمي­ تونست اونها رو به خوبي تكون بده. عمو آرش هم حسابي نگران شده بود، چون توي اون شهر كوچيك جايي رو نمي شناخت. مهسا كه به خاطر شغلش تو اكثر شهرها آشنا داشت، گفت: نگران نباش بسپرش به مهسا! سريع تلفني ميزنه و پسر بچه رو با ماشين مي برن به یه درمانگاه خوب. كار پانسمان و مداوا خيلي سريع انجام ميشه و عمو حسابي از مهسا تشكر مي‌كنه. عمو آرش تو برگشت براي همه بستي سنتي مي­خره و به پسرش ميگه: بيا بستني بخور كه دردت رو مثل آب روي آتیش خاموش مي­ كنه. آرش به خاطر اينكه آتش­نشان بود، همه مثال­ هاش هم از آتش و سوختن بود.

به خاطر شيفت حديث تو بيمارستان قرار بود كه فرداي مراسم برگردن به شهر خودشون. صبح روز بعد، اول سري به آرامستان مي­ زنن و به مزار عمي و پدربزرگ مي­رن و با اونها خداحافظي مي­ كنن. حدوداي ظهر مي رسن به خونه و اما باصحنه ­اي وحشتناك روبرو مي‌شن. مات و مبهوت فقط به خونه داشتن نگاه مي­ كردن و چيزي نمي­تونستن بگن. رد آتش­سوزي از پنجره آشپزخانه كل نماي ساختمان را سياه كرده بود. اگر كمك همسايه­ ها نبود كل خونه نابود شده بود.

حدیث به گریه می­ افته و می­گه: حدس می­ زدم یه چیزی رو فراموش کردم. بعد از اتفاقی که برای ماشین افتاده بود من به کلی حواسم پرت شده بود. خسرو هم از تعجب خشکش زده بود و باورش نمی­ شد که واقعا این اتفاق افتاده. مهسا گفت: بابا زنگ بزن به عمو آرش ببین چیکار باید بکنیم. خسرو با هول و ولا موبایل رو از جیبش در میاره ولی گوشی از دستش می­افته روی آسفالت. صفحه موبایل خورد میشه و با عصبانیت می­گه: وای این دیگه چه شانسی بود. قوز بالای قوز شد، حالا چه کار کنم. مونا موبایل رو برمیداره و می­گه: نگران نباش، بسپرش به مونا! من درستش می­ کنم. سیم کارت موبایل رو در میاره و با گوشی خودش که تازه خریده بود عوض می­ کنه. بعد به پدرش می­گه: بیا بابا جون، گوشیت دیگه خیلی قدیمی شده بود، این گوشی برای شما. هرچند که گوشی تو اون موقعیت دردی از دردای خسرو و حدیث کم نمی­ کرد ولی باز خودش امیدبخش بود.

خسرو زنگ می­زنه به آرش و اون هم خودش رو سریع می­ رسونه اونجا. او هم مانند همه اعضای خانواده که از پدربزرگ یاد گرفته بودن، می­گه: نگران نباش بسپرش به آرش. آرش با آرامشی که به خانواده می­ده، اونها رو دعوت می­ کنه که بیان و مدتی پیش اون زندگی کنن تا وضعیت خونه مشخص بشه. بعد از دوستای قدیمیش کمک می خواد و اونها هم با مهارتی که داشتند تو مدت کوتاهی خونه رو آماده استفاده مجدد می­ کنن.

شعار همیشگی پدر بزرگ همین بود؛ هر وقت مشکلی تو زندگی برات پیش اومد که نمی دونستی ازکی کمک بگیری، بسپرش به من! و او هم اگر کاری از دست خودش بر نمی­ اومد، فرد مناسب برای کمک رو پیدا می­ کرد. چون دست به خیر داشت، همیشه هم دوستای خوبی دور و برش بودن. تربیت پدربزرگ واقعا بی ­نظیر بوده و بچه­ هاش هم چه خسرو و چه آرش و عمی این اخلاق پسندیده یاری رسوندن به دیگران رو یاد گرفتن و به بچه هاشون آموزش دادن. و اینطور این میراث ارزشمند خانوادگی نسل به نسل منتقل و حفظ شد. سرمایه­ ای که بسیار باارزش­تر از سرمایه ­های مادی هست؛ سرمایه­ ای از جنس اطمینان و آرامش خاطر.

معرفی نقش آفرینان (از سمت راست):


· بیمه مسافرتی: مهسا

· بیمه عمر: عمی

· بیمه آتش‌سوزی: آرش

· بیمه حوادث: حدیث

· بیمه خودرو: خسرو

· بیمه موبایل: مونا

· و با معرفی ازکی در نقش پدربزرگ

بیمهخانوادهبسپرش_به_ازکی
۷
۱
هومان مهدوی
هومان مهدوی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید