آینه ی کودکیم


همونطور که از پنجره بیرون رو متر می کردم و به حرفاش گوش میدادم به یکباره همه چیز برام روشن تر شد، اول فکر کردم به خاطر قطره های بارونه اما نه برای اون بود و نه احتمالا برای آستیگماتم که درجه اش بگیر نگیر داشت!

روشنی همراه بود با حرکت آروم آدم های بیرون و سنگینی نگاه من که یواش یواش جا به جا میشد، درگیر حس و حالم بودم که بهم گفت اونجوری نگاه نکن رسیدیم به کوچه قدیمیتون، خونتون باید اینجا باشه.

ایستادیم و من پیاده شدم،‌ متوجه یک حس آشنای آروم تو خودم بودم، از اون حس ها که تا وقتی به خونه نزدیک میشی حسش میکنی، چون خودم رو میشناختم که اشکم دم مشکمه ازش خواستم بره و چند ساعت دیگه بیاد دنبالم که مردونگیم خدای نکرده جلوش به فنا نره!

شروع کردم از اول کوچه به قدم زدن اما‌ زیاد نگاه نمیکردم که مبادا ذهن لعنتیم شروع نکنه به زنده کردن چیزایی که بوی خاک گرفته بودن یا شاید نگاه نمیکردم چون میخواستم زود تمام نشه،‌ اما خیلی زود به خودم گفتم دست بردار، رهاش کن دیگه این فرصت بر نمیگرده!

ورق برگشت و ذهنم شروع کرد برای هر متر از اون کوچه قدیمی فیلم هاش رو به رو کردن،‌ انقدر ذوق داشت که نمیدونست کدوم رو اول بیاره و پخش کنه اما خب بالاخره یکیش رو پخش کرد!

ظاهرا اولیش همه چیز توش بود و خیلی کامل و سریع همه خاطرات کودکیم رو برام مرور کرد، بازی هام،‌ خنده هام،‌ دعواهام،‌ گریه هام و حتی راه رفتن هام برام تصویر شد. به خودم اومدم و دیدم یک انرژی عجیبی من رو گرفته و حالا این من بودم که نمیخواستم این حس و حال تموم بشه! برای این کار فقط باید راه میرفتم و از نگاه کردن به چیزهای دورم نمیترسیدم!

خاطره دعوای من و ارسالان با پسرک لات کوچه رو داشتم مرور میکردم که به یکباره رسیدم به یک پیرمردی که روی صندلی چوبی کوتاهی نشسته بود و با تعجب داشت به من نگاه میکرد، ازم با لهجه غلیظش پرسید مال این محلی؟ چند ثانیه ای مکث کردم و با لهجه مثل خودش گفتم آٰره و رد شدم، جالب بود ظاهرا بابای همون پسرک بود!

وسط های کوچه بود که به خودم اومدم و دیدم دارم با چند تا بچه مدرسه ای فوتبال بازی میکنم و دوباره میخندم از اون خنده هایی که سال ها بود کم داشتمش، انگار بخشی از من که شاید الان فقط تو آلبوم های عکسه زنده شده بود و اون من رو فرمون میداد که چیکار کنم.

کم کم هم فهمیده بودم که انگار خودم نیستم و هم می دونستم که این یک رویای کوتاه که دکمه بیرون اومدن ازش هم دست خودمه. اما از زدنش میترسیدم چون نمیخواستم برگردم به دنیای کوچیکی که وقتی کوچیک بودم بزرگ ترین رویام بود. پیش رفتم و بیشتر غرق فیلم های بلند و کوتاه ذهن روانیم شدم. به یکباره دیدم ناراحتی کل وجودم رو گرفته و در حالی که خیره دارم به یک ساختمون متروکه نگاه میکنم اشک میریزم. نفهمیدم چرا اما یادم اومد دنبال هواپیمام هستم که به پشتبوم اونجا افتاده. نشستم روی خاکی دم اون خونه و شروع کردم به گریه کردن!

نمیدونستم این خودمم که داره گریه میکنه یا اون بچه ای که دنبال هواپیماشه، باورم نمیشد که اون بچه هنوز هم دنبال ناتمام هاش میگرده، با خودم گفتم بگذار گریه کنه شاید این گریه مال اون باشه. آروم که شدم پاشدم و کمی رفتم جلو، میدونستم خونمون حوالی همون خونه است،‌ تو متر و وجب کردن و جهت یابی برای رسیدن به خونمون بودم که بوی عجیب خونمون رو حس کردم، بالا رو نگاه کردم چشمم افتاد به ساختمونش، دوباره نشستم رو به روش دقیقا همونجایی که بعضی وقت ها با بچه های کوچه می شستم و نون درست می کردم و شروع کردم عین یک عاشق که معشوقش رو نگاه میکنه، خونمون رو عشق بازی کردن،‌ هیچ وقت تا به اون روز دیدن یک ساختمون برام انقدر لذت بخش نبود.

پدرم رو دیدم که با کیسه های میوه داشت میرفت تو خونه و مادرم که مثل همیشه مشغول کار تو آشپزخونه بود. جالب بود موهاشون دیگه سفید نبود،‌ چروک نداشتن، جوون شده بودن. شروع کردم به دویدن تو خونه که صدای جیغ خواهرم در اومد که بهم گفت ساکت باش درس دارم.

دنبال دیدن خودم تو آينه بزرگ توی هال بودم،‌ اما هرچه گشتم اثری ازش نبود. رفتم توی اتاقم و خودم رو توی اتاقک رخت خواب ها قایم کردم. با خودم فکر میکردم تنها راه برنگشتن از اون داستان اون اتاقک تاریکه که اون روز ها جای امن من برای فرار از شیطنت هام بود.

تصمیم گرفته بودم همونجا بمونم که دیدم پدر بزرگم مثل همیشه پیدام کرده و داره در میزنه و صدام میکنه. منم از ذوق دیدنش در رو باز کردم و پریدم به گردنش که به یکباره صدای یک آقایی بلند شد و بهم گفت آقا حالتون خوبه؟ گفتم مرسی خوبم فقط بذارید چند دقیقه دیگه اینجا بشینم، گفت اما من فکر میکنم شمارو میشناسم،‌ بهش نگاه کردم دیدم پدر دختریه که تو عالم بچگی عاشقش بودم و توی مهدکودک هر روز چاشت هام رو بهش میدادم که گشنش نشه،‌ همون بود اون هم پیر شده بود، فکر کنم جبرانی اون چاشت ها شربت نذری آورده بودن برام، جلوش پاشدم و گفتم نذرتون قبول، شاید هم محله ای بودیم قدیم نمیدونم قربان. انقدر غرق تو خاطراتم بودم که دلم نیومد برم دنبال عشق پاک بچگیم بجای اینکه ازش بپرسم الان کجاست بهش گفتم سلام برسونید و اون هم با تعجب گفت ممنون قبول حق و رفت!

وقتی رفت به یکباره داغ شدم، اینبار ناراحت نبودم، انگار خالی شده بودم از یک چیزی که نمی دونستم دقیقا چیه، منطقا باید خوشحال می بودم از مرور اون همه خاطره قشنگ و کهنه اما کلافگی داشت دیونم میکرد. کمی با دقت نگاه کردم دیدم خونه ای که باید می بود،‌ نبود، خرابش کرده بودن و بجاش یکدونه از این نما رومی ها ساخته بودن. خونه ای که تو اون به دنیا اومده بودم، بچگی کرده بودم، بزرگ شده بودم و مهم تر از همه زندگی کردن رو توش یاد گرفته بودم دیگه نبود!

من مونده بودم و خودم و یک کوه از خاطراتی که از امروز بی خونه شده بودن و به این امید بودن که بازهم زنده بشن و بازی کنن اما چه فایده که انگار دیگه هویت نداشتن.

من اون روز قدم زدم، حرف زدم، خندیدم، بازی کردم، گریه کردم، دیدم و در آخر شکستم چون نتونستم خود خود واقعیم رو که دنبالش بودم تو آیینه خونمون ببینم. خود واقعیم دقیقا همون کودکی بودم که برای چند دقیقه گریه کرد،‌ دوید و قایم شد اما نتونست آینه رو پیدا کنه.

بعد از یک ساعت وقتی اومد دنبالم تو آینه ماشین به خودم نگاه کردم، این بار همه چیز فرق کرده بود، من دیگه اون هومن یک ساعت قبل نبودم!