بهار باش بهار

گله اي دارم من،

از هوا، عشق، زمين،

كه چرا اين پاييز، عهد ميشكند و به ريشه می كوبد،

ولي با خود ميگويم،

كه چه خوب ساختم من،

از خنده ای سرد،

بُتِ تابوی تو را،

كه بهار زمزمه ميكرد در گوش خزان،

بهار باش، بهار