خوابی در گذر زمان هیچ

شب هنگام و در هنگام‌ شمارش ستاره‌های نداشته، درست در جایی که پلک‌ها چشم‌ها را نوازش می‌دهند، در آرامش قبل از طوفان، چندخطی فکر و احتمالا خواب!

خوابی در گذر زمان هیچ، برق آسا و تمام؛ دوباره بیداری، صدای گنجشک‌های روی ایوان، یک لیوان بی روح پر از چای سیاه و تکه نانی که هویت باخته و بالاخره صدای همیشگی روزگار ماشینی، کار و کار و کار برای همان یک تکه نان اول صبح، این بار تا پاسی از شب و البته دوان دوان.

گذر زمان به سرعت ثانیه‌ها و ریختن دانه دانه موهایمان به بهانه کسب تجربه، شکوه سفیدی آن به بهانه تجربه و احتمالا چند خطی نوازش روزگار بر روی صورت در انتهای این داستان.

به هیچ، برق آسا و کوتاه اما برای چه؟

احتمالا برای دیدن خواب معشوقه نداشته در سکوت نیمه شب، به لذت بوی چایی قبل از نوشیدن، به گرمی نان قبل از تکه کردن، به تمسخری کوتاه به روزگار ماشینی دیگران و البته به نه گفتن به تراوشات ذهنی نیمه شب با نقد زمان.