می نویسم تا بخوانم

داستان من با من برای نوشتن به مانند یک عشق بازی از نوع قهر و آشتی است. ریشه یابی کنیم شاید از آنجا شروع شد که معلم انشا از روی علاقه یا شاید تعاریف صد من یک غاز بنده حقیر را در آینده یک نویسنده از نوع ژورنالیست خواند و خنده جمعی از دوستان را هم به همراه داشت. خوب یا بد، درست یا نادرست همین یک جمله باری به وجود آورد که به واسطه اش فهمیدم حرف و کلمه جادو می کند. در فاز جادو بودم که به خواندن علاقه مند شدم در پله اول نوع ناشناخته ای از کتاب تاریخی را تورق کردم،‌ وزنه سنگینی بود اما خدا حفظ کند معلم را،‌ جو سنگینی به وجود آورده بود. این جو سنگین حقیر را تا دم کیوسک روزنامه نیز کشاند،‌ قدم نمی رسید اگر نه شاید ایران را هم ورق میزدم جای کتاب! خلاصه سعی کردم جادو کنم،‌ سر از شعر و شاعری در آوردم و متاسفانه آنطور که آن عزیز متصور شده بود،‌ به مسیر درستی هدایت نشدم. شاید اقتضا سنم بود،‌ به هرحال پاییز باشد،‌ اتوبوس باشد،‌ یک نیم دانگی استعداد قلم زدن، شعر و شاعری نباشد؟! سرانجام نداشت،‌ به اتمام رسید،‌ خیلی زود،‌ حتی معانی شعرها هم الان منقضی است،‌ با یک نگاه می توان فهمید به احتمال زیاد در چه شرایطی دست به قلم بودم.

رسیدم به مقطعی جذاب تر،‌ تک مصرع میگفتم،‌ شیک بود،‌ حقیقتا اسم دیگه ای داشت و میگفتن طرف توییت می کند، به ناچار خودم را کشان کشان جا دادم در ۱۴۰ کاراکتر و عرض اندام کردم تا باشد رستگار شوم. اما نتیجه ای نداشت جز عادت به ریزناله، ریزناله ای شدیم و او نیامد.

گفتم بنویسم برای زمینه ای که کار می کنم تا کمی حرفه ای به نظر برسم، رفتم و کم کم شدم ستون نویس، هفته را می گذراندم به عشق شنبه ها، تا چاپ شود، بخرم و ورق بزنم و برسم به ماجرایی که خود تعریف کرده بودم. ماجرایی از جنس انتقاد که حقیر را رساند به مقام منتقد. یادش بخیر به سبب این رخداد کمی بعد از مدتی خود را به جادوگری نزدیک دیدم و یاد آن مرحوم کردم که در راستای آرزویش چقدر سهمگین گام برداشتم.

دیری نگذشت و شدم سردبیر، شوخی مهلکی که روزگار با من کرد. ما را چه به سردبیری آن هم در یک ماهنامه. مقبول هم نبود برای دیگران، نهایتا نامه های عاشقانه پشت اتوبوسی، ما را چه به سرمقاله.

نوشتم برای کار و حرفه شخصیم،‌ چون می گفتند طراح هستم. مهندس ساختمانی که دست روزگار طراح صفحات منحوس وب هم هست و بعضی وقت ها یک قل هم میزند و شعر می گوید! از نظر خیلی آچار از نوع فرانسه و البته از نظر نزدیکان،‌ قوربونت برم.

یادگرفتم مارکتینگ کنم، همان بازاریابی از نوع محتوایی، یادگرفتم با هدف بنویسیم، بنویسم برای کار و بنویسم برای آنچه می خواهم نشان دهم تا بلکه خوانده شود در این روزگار بی ورق و این نیز گذشت.

گذشت تا رسیدم به اینکه بنویسم برای خودم،‌ از خودم تقدیم به خودم به همراه یک پاراف، بالاخره علاقه به خواندن و نوشتن حتی اگر برای ما امروزی ها واقعی نباشد در مقام تظاهر است و یا شاید یک تب و یا یک جو از نوع محبت آن مرحوم. حداقل چیزی نداشته باشد یک تقدیمی است به خودم. با اینحال هرچه باشد امیدورم واقعا مقطعی نباشد چون در این صورت باید گریست به حال مردمانی که نمی خوانند و حتی حاضر نیستند گهگاه چند خطی بنویسند تا شاید در کمترین حالت ممکنه خود را بشناسند. شاید جز اولین کسانی بودم که به دعوت دوست عزیزم علی آجودانیان به این بستر دعوت شدم و امروز بعد از مدت ها نوشتم تا شاید شروع دوران جدیدی باشد برایم. بعد از یک مدت دوری بنویسم و اینبار بجای کاغذ در وبلاگ و بجای وبلاگ شخصیم در یک سرویس عمومی، چراکه ساده است و باید ساده نوشت.

در این آشفته بازار کیوسک و کاغذ، امیدی ندارم حتی به مردمم که بخوانند، پس با اینحال می نویسم برای خودم که اگر کسی نخواند خود از خود بیاموزم و مطلع شوم.

شروع