
صدای حرکت عقربه ها همیشه آنقدر آزاردهنده نبود.
کوچکتر که بود،حتی یک بار هم به صدایشان توجه نکرده بود.
حتی نمیدانست صدا داشتند.
از تماشای حرکت آونگ بیشتر از گوش دادن به صدای عقربهها لذت میبرد.
گاهی اوقات خودش را با آن دامن صورتی مامان دوزش تصور میکرد که از آونگ آویزان شده و تاب میخورد.
دامن صورتی با آستر سفید که در اثر مقاومت هوا همچو گل پئونی باز میشد.
میخواست در زمان زندگی کند،بخشی از آن باشد.
به آرزویش رسید؛حالا او آونگ بود.
در تاریکی تاب میخورد،در تاریکی قاب ساعت خودش.
در بین دقایق و ثانیههای زندگیاش.
کتابها،عکسها و وسایلش،اشیائی که در کنارهم در ذهن بیجانشان زندگی او را حمل میکردند.
زندگیای که میخواست متوقف و زمانی که میخواست از آن فرار کند.
حالا عروسک پاندول ساعت بود؛از سقف تاب میخورد و با لرزشی که از عبور کامیون های داخل خیابان به جان خانه میافتاد میرقصید.
در تعقیب زمان بود،به دنبال آن میدوید تا سهمی از جهان داشته باشد.
زمان همیشه سریعتر بود و او هرگز به آن نمیرسید.
نمیتوانست تسلیم شود،بازی با زمان جوری نبود که بتوانی به سادگی کنار بکشی.
باید از آن فرار میکرد.
بهترین راه برای فرار از زمان،پیوستن به آن بود.